
٪۷۰
jacksparrow
۱۱
به هر دیار که در چشم خلق خوار شدی
سبک سفر کن از آنجا برو به جای دگر
درخت اگر متحرک شدی ز جای به جای
نه جور ارّه کشیدی و نی جفای تبر
alirezaashori
۵
گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مهر
این مهر بر که افکنم آن دل کجا برم
alirezaashori
۴
دوش در حلقة ما قصة گیسوی تو بود
تا دل شب سخن از سلسلة موی تو بود
دل که از ناوک مژگان تو در خون میگشت
باز مشتاق کمانخانة ابروی تو بود
عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت
فتنهانگیز جهان غمزه جادوی تو بود
من سرگشته هم از اهل سلامت بودم
دام راهم شکن طرّة هندوی تو بود
536363
۳
ملکزاده چون این بشنید دل به مرگ نهاد و از بیم جان بر خود بلرزید. غول گفت: چرا ترسانی؟ آخر نه تو ملکزادهای؟ چرا به مال پدر از چنگ دشمن به درنمیروی؟ ملکزاده گفت: دشمن من از من جان همیخواهد نه زر. غول گفت: چرا پناه از خدا نمیخواهی؟ ملکزاده سر به آسمان کرده گفت: «امّن یجیب المضطرّ اذا دعاه اصرفه عنی انک علی ماتشاء قدیر» (= ای کسی که هرگاه درماندهای ترا بخواند به دعای او پاسخ میدهی، او را از من برکنار دار که تو بر هر چه خواهی توانایی). غول چون این بشنید از ملکزاده به کناری رفت.
alirezaashori
۳
منم که شهرة شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالودهام به بد دیدن
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جام می و گفت راز پوشیدن
alirezaashori
۲
هزار جهد بکردم که سرّ عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
بهوش بودم از اوّل که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به در برند به دوشم
alirezaashori
۱
مرا خیال تو هر شب دهد امید وصال
خوشا پیام وصال تو در زبان خیال
میان بیم و امید اندرم که هست مرا
به روز بیم فراق و به شب امید وصال
ترا گرامی چون دیده داشتم همه روز
کنار من وطن خویش داشتی همه سال
alirezaashori
۱
اگر زکوی تو بویی به من رساند باد
به مژده جان جهان را به باد خواهم داد
اگر چه گرد برانگیختی ز هستی من
غباری از من خاکی به دامنت مرساد
تو تا به روی من ای نور دیده در بستی
دگر جهان درِ شادی به روی من نگشاد
خیال روی توام دیده میکند پرخون
هوای زلف توام عمر میدهد بر باد
نه در برابر چشمی نه غایب از نظری
نه یاد میکنی از من نه میروی از یاد
alirezaashori
۱
هر کجا تو با منی من خوشدلم
گر بود در قعر چاهی منزلم
alirezaashori
۱
نگاری کز دو رخسارش همی شمس و قمر خیزد
بهاری کز دو یاقوتش همی شهد و شکر ریزد
هزار آشوب بنشاند هر آن گاهی که بنشیند
هزاران فتنه برخیزد هر آن گاهی که برخیزد
alirezaashori
۰
شاه را ماند که اندر صدرة دیبا بود
هر که اندر صدرة دیبا بود، زیبا بود
عاشقان را دل به دام عنبرین کرده است صید
صید دل باید چو دام از عنبر سارا بود
هست دریای ملاحت روی او، از بهرآنک
عنبر و مرجان و لؤلؤ هر سه در دریا بود
گر به حکم طبع، یغما رسم باشد تُرک را
آن صنم تُرک است و دل در دست او یغما بود
alirezaashori
۰
نگار قندلب کو را بود در زلف سیصد چین
چو او یک بت نبیند کس به چین و قندهار اندر
خمار چشم او تا هست زیر غمزة جادو
شکنج زلف او تا هست گرد لالهزار اندر
بود جانم بر آن هندو دو زلف پرشکن خرسند
برد هوشم بدان جادو دو چشم پرخمار اندر
alirezaashori
۰
خجسته حال آن عاشق که معشوقش به بر باشد
نه چون من مانده تنها از رخ آن خوش پسر باشد
الا یا باد مشکین بو بدان معشوق مشکین مو
بگو از من ترا گر بر سر کویش گذر باشد
ندانم در فراقت چند باشم جفت نومیدی
شب نومیدی عاشق همانا بیسحر باشد
alirezaashori
۰
هرگز اندیشه نکردم که تو با من باشی
چون به دست آمدی ای لقمة از حوصله بیش
باور از بخت ندارم که تو مهمان منی
خیمة سلطنت آنگاه و فضای درویش
alirezaashori
۰
تو به قیمت و رای هر دو جهانی
چه کنم قدر خود نمیدانی
