
بریدههایی از کتاب هزار و یک شب (جلد اول)
۲٫۷
(۱۵)
به هر دیار که در چشم خلق خوار شدی
سبک سفر کن از آنجا برو به جای دگر
درخت اگر متحرک شدی ز جای به جای
نه جور ارّه کشیدی و نی جفای تبر
jacksparrow
دوش در حلقة ما قصة گیسوی تو بود
تا دل شب سخن از سلسلة موی تو بود
دل که از ناوک مژگان تو در خون میگشت
باز مشتاق کمانخانة ابروی تو بود
عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت
فتنهانگیز جهان غمزه جادوی تو بود
من سرگشته هم از اهل سلامت بودم
دام راهم شکن طرّة هندوی تو بود
alirezaashori
گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مهر
این مهر بر که افکنم آن دل کجا برم
alirezaashori
ملکزاده چون این بشنید دل به مرگ نهاد و از بیم جان بر خود بلرزید. غول گفت: چرا ترسانی؟ آخر نه تو ملکزادهای؟ چرا به مال پدر از چنگ دشمن به درنمیروی؟ ملکزاده گفت: دشمن من از من جان همیخواهد نه زر. غول گفت: چرا پناه از خدا نمیخواهی؟ ملکزاده سر به آسمان کرده گفت: «امّن یجیب المضطرّ اذا دعاه اصرفه عنی انک علی ماتشاء قدیر» (= ای کسی که هرگاه درماندهای ترا بخواند به دعای او پاسخ میدهی، او را از من برکنار دار که تو بر هر چه خواهی توانایی). غول چون این بشنید از ملکزاده به کناری رفت.
536363
منم که شهرة شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالودهام به بد دیدن
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جام می و گفت راز پوشیدن
alirezaashori
هزار جهد بکردم که سرّ عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
بهوش بودم از اوّل که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به در برند به دوشم
alirezaashori
مرا خیال تو هر شب دهد امید وصال
خوشا پیام وصال تو در زبان خیال
میان بیم و امید اندرم که هست مرا
به روز بیم فراق و به شب امید وصال
ترا گرامی چون دیده داشتم همه روز
کنار من وطن خویش داشتی همه سال
alirezaashori
اگر زکوی تو بویی به من رساند باد
به مژده جان جهان را به باد خواهم داد
اگر چه گرد برانگیختی ز هستی من
غباری از من خاکی به دامنت مرساد
تو تا به روی من ای نور دیده در بستی
دگر جهان درِ شادی به روی من نگشاد
خیال روی توام دیده میکند پرخون
هوای زلف توام عمر میدهد بر باد
نه در برابر چشمی نه غایب از نظری
نه یاد میکنی از من نه میروی از یاد
alirezaashori
نگاری کز دو رخسارش همی شمس و قمر خیزد
بهاری کز دو یاقوتش همی شهد و شکر ریزد
هزار آشوب بنشاند هر آن گاهی که بنشیند
هزاران فتنه برخیزد هر آن گاهی که برخیزد
alirezaashori
شاه را ماند که اندر صدرة دیبا بود
هر که اندر صدرة دیبا بود، زیبا بود
عاشقان را دل به دام عنبرین کرده است صید
صید دل باید چو دام از عنبر سارا بود
هست دریای ملاحت روی او، از بهرآنک
عنبر و مرجان و لؤلؤ هر سه در دریا بود
گر به حکم طبع، یغما رسم باشد تُرک را
آن صنم تُرک است و دل در دست او یغما بود
alirezaashori
نگار قندلب کو را بود در زلف سیصد چین
چو او یک بت نبیند کس به چین و قندهار اندر
خمار چشم او تا هست زیر غمزة جادو
شکنج زلف او تا هست گرد لالهزار اندر
بود جانم بر آن هندو دو زلف پرشکن خرسند
برد هوشم بدان جادو دو چشم پرخمار اندر
alirezaashori
خجسته حال آن عاشق که معشوقش به بر باشد
نه چون من مانده تنها از رخ آن خوش پسر باشد
الا یا باد مشکین بو بدان معشوق مشکین مو
بگو از من ترا گر بر سر کویش گذر باشد
ندانم در فراقت چند باشم جفت نومیدی
شب نومیدی عاشق همانا بیسحر باشد
alirezaashori
هر کجا تو با منی من خوشدلم
گر بود در قعر چاهی منزلم
alirezaashori
هرگز اندیشه نکردم که تو با من باشی
چون به دست آمدی ای لقمة از حوصله بیش
باور از بخت ندارم که تو مهمان منی
خیمة سلطنت آنگاه و فضای درویش
alirezaashori
تو به قیمت و رای هر دو جهانی
چه کنم قدر خود نمیدانی
alirezaashori
حجم
۱٫۲ مگابایت
سال انتشار
۱۳۸۹
تعداد صفحهها
۸۸۷ صفحه
حجم
۱٫۲ مگابایت
سال انتشار
۱۳۸۹
تعداد صفحهها
۸۸۷ صفحه
قیمت:
۲۷۰,۰۰۰
تومان