ملکزاده چون این بشنید دل به مرگ نهاد و از بیم جان بر خود بلرزید. غول گفت: چرا ترسانی؟ آخر نه تو ملکزادهای؟ چرا به مال پدر از چنگ دشمن به درنمیروی؟ ملکزاده گفت: دشمن من از من جان همیخواهد نه زر. غول گفت: چرا پناه از خدا نمیخواهی؟ ملکزاده سر به آسمان کرده گفت: «امّن یجیب المضطرّ اذا دعاه اصرفه عنی انک علی ماتشاء قدیر» (= ای کسی که هرگاه درماندهای ترا بخواند به دعای او پاسخ میدهی، او را از من برکنار دار که تو بر هر چه خواهی توانایی). غول چون این بشنید از ملکزاده به کناری رفت.