در اثر خونریزی شدید، آرام آرام احساس خواب آلودگی کردم اما عدنان ولکن نبود. او با کمال وقاحت، شلوارش را پایین کشید، بالای سرم ایستاد و به سر و صورتم ادرار کرد. با آنکه اختیاری از خودم نداشتم، به زحمت اما آهسته، لبانم را به هم فشاردادم تا ادرارش به دهانم نرود. صورتم خیس از ادراری بود که مدام روی گوشها، گردن و یقه لباسم سرازیر میشد