
بریدههایی از کتاب شکلات وحشی
۳٫۸
(۱۴)
با دقت گوش کن. با قلبت گوش کن. این گوش دادن با گوش دادنهای دیگر فرق میکند.
lillys garden
کاش میتوانستم توی قلبش را ببینم، قلبش را حس کنم؛ شرط میبندم به بزرگی دریاست، پر از دههزار راز خوشحالی است، شبیه یک دستهٔ خیلی بزرگ و براق نقرهماهی.
lillys garden
«فکر میکردم فقط بهخاطر اینه که شکلات شگفتانگیزترین خوراکی در تمام تاریخ جهانه.»
بنت الزهرا
«واقعیتهای زندگیت رو با آدمهایی در میون بذار که بهش اهمیت میدن.»
baran rezaei
امیدوارم درختان دیگر هم خواهش من را به گوش دیگران برسانند. امیدوارم کسی، جایی، صدایم را بشنود؛ کسی در این نزدیکی یا دوردستها. کسی با پا و دهان. کسی که برایش مهم باشد. کسی که عمل کند. کسی که به من کمک کند دنیایم را نجات بدهم. کسی مثل تو.
و چرا برای تو مهم باشد؟ آه، دلایلش از تعداد ستارههای آسمان هم بیشتر است. پس من یک دلیل ساده و روشن به تو میگویم: میان ریشههایم گنجی در انتظار توست.
baran rezaei
هرکسی باور دارد قلبش داخل بدنش است؛ اندام کوچکی بهاندازهٔ مشت دست که فقط و فقط برای خود او ساخته شده است، دنیایش را در آنجا داده و همهاش همین است.
میخواهم به آنها بگویم قلبشان بذری است که باید آن را بکارند. میخواهم به آنها بگویم قلب خود من چقدر وسیع، پهناور و بزرگ شده است.
از آنها میخواهم این را امتحان کنند.
و تو، تو داری امتحان میکنی، میدانم این کار را میکنی.
baran rezaei
«چشمهات رو خوب باز کن عزیزم. جادو همیشه دوروبرمون هست، اما اگه نبینیمش، اون رو از دست میدیم.»
از رؤیایم، حتی از خاطرهاش، عملاً دارد جادو میبارد، اما زندگی واقعیام بهطور دردناکی خالی از آن است و در عوض پر از مشکلاتی است که هرگز جادویی نیستند. دونات دلایت ضدجادوست. همینطور خانهمان که سقفش چکه میکند، و کپهٔ قبضهایی که روی میز مامان تلنبار شده است.
«اما گالی، اگه دنبال جادو بگردی و باز هم نتونی نشونهای پیدا کنی چی؟»
«خب اونوقت، جادوی خودت رو درست میکنی کوکو.»
baran rezaei
«بعضیوقتها فکر میکنیم دنیامون همینیه که هست، اما اون یه بخش کوچکی از یه مجموعهٔ خیلی بزرگتره. و همهٔ بخشها به هم متصل و جزوی از یه مجموعهٔ کاملن. وقتی از دنیای کوچک خودمون خارج بشیم، شگفتزده میشیم. میفهمیم کاری که انجام میدادیم، به یه نفر دیگه توی دنیای خودش آسیب زده.»
baran rezaei
بعضیوقتها نمیشه فقط منتظر بمونی و امیدوار... باید یه کاری بکنی... جادوی خودت رو بسازی.
baran rezaei
فکر میکنی کسی را میشناسی و بعد، مثل جادوگر شهر اوز، پردهها میافتد و خود واقعیاش را میبینی. میبینی تمام مدت زخمش چقدر تازه و دردناک بوده است. و بعد، وقتی نگاهی به اطراف میاندازی، میبینی همهٔ آدمهای اطرافت به دلایل مختلف زخم حساس خودشان را دارند. شاید فقط کافی است ببینی. بپرسی.
baran rezaei
حجم
۳۱۰٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۳۵۲ صفحه
حجم
۳۱۰٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۳۵۲ صفحه
قیمت:
۱۰۸,۰۰۰
تومان