
lillys garden
۹
کاش میتوانستم توی قلبش را ببینم، قلبش را حس کنم؛ شرط میبندم به بزرگی دریاست، پر از دههزار راز خوشحالی است، شبیه یک دستهٔ خیلی بزرگ و براق نقرهماهی.
lillys garden
۶
با دقت گوش کن. با قلبت گوش کن. این گوش دادن با گوش دادنهای دیگر فرق میکند.
..
۳
«فکر میکردم فقط بهخاطر اینه که شکلات شگفتانگیزترین خوراکی در تمام تاریخ جهانه.»
baran rezaei
۳
امیدوارم درختان دیگر هم خواهش من را به گوش دیگران برسانند. امیدوارم کسی، جایی، صدایم را بشنود؛ کسی در این نزدیکی یا دوردستها. کسی با پا و دهان. کسی که برایش مهم باشد. کسی که عمل کند. کسی که به من کمک کند دنیایم را نجات بدهم. کسی مثل تو.
و چرا برای تو مهم باشد؟ آه، دلایلش از تعداد ستارههای آسمان هم بیشتر است. پس من یک دلیل ساده و روشن به تو میگویم: میان ریشههایم گنجی در انتظار توست.
baran rezaei
۳
«واقعیتهای زندگیت رو با آدمهایی در میون بذار که بهش اهمیت میدن.»
شکیبا
۲
موضوع این است که وقتی احساس ناامیدی میکنی، بهسختی میتوانی رازهای خوشحالی را به یاد بیاوری، حتی اگر سالها چند صدتا از آنها را مثل جدولضرب حفظ کرده باشی.
شکیبا
۲
«چشمهات رو خوب باز کن عزیزم. جادو همیشه دوروبرمون هست، اما اگه نبینیمش، اون رو از دست میدیم.»
شکیبا
۲
واقعیتهای زندگیت رو با آدمهایی در میون بذار که بهش اهمیت میدن.»
mahour
۲
قلب خود من برای چهار چیز جایگاه ویژهای دارد. خب، درواقع، سه نفر و یک چیز و آن شکلات فروشیمان است که در دهلیز چپم جا دارد.
baran rezaei
۱
هرکسی باور دارد قلبش داخل بدنش است؛ اندام کوچکی بهاندازهٔ مشت دست که فقط و فقط برای خود او ساخته شده است، دنیایش را در آنجا داده و همهاش همین است.
میخواهم به آنها بگویم قلبشان بذری است که باید آن را بکارند. میخواهم به آنها بگویم قلب خود من چقدر وسیع، پهناور و بزرگ شده است.
از آنها میخواهم این را امتحان کنند.
و تو، تو داری امتحان میکنی، میدانم این کار را میکنی.
شکیبا
۱
«اما گالی، اگه دنبال جادو بگردی و باز هم نتونی نشونهای پیدا کنی چی؟»
«خب اونوقت، جادوی خودت رو درست میکنی کوکو.»
شکیبا
۱
بعضیوقتها فکر میکنیم دنیامون همینیه که هست، اما اون یه بخش کوچکی از یه مجموعهٔ خیلی بزرگتره. و همهٔ بخشها به هم متصل و جزوی از یه مجموعهٔ کاملن. وقتی از دنیای کوچک خودمون خارج بشیم، شگفتزده میشیم. میفهمیم کاری که انجام میدادیم، به یه نفر دیگه توی دنیای خودش آسیب زده.
شکیبا
۱
طی قرنها این را آموختهام که خوب و بد وجود ندارد، بلکه خوشحالی و رنج است، برابری و نابرابری است، قلبهای کوچک و قلبهای بزرگ است. و اینها همیشه در حال تغییر، رشد، فرسایش، و رشد دوباره هستند. این داستان زندگی است.
baran rezaei
۰
«چشمهات رو خوب باز کن عزیزم. جادو همیشه دوروبرمون هست، اما اگه نبینیمش، اون رو از دست میدیم.»
از رؤیایم، حتی از خاطرهاش، عملاً دارد جادو میبارد، اما زندگی واقعیام بهطور دردناکی خالی از آن است و در عوض پر از مشکلاتی است که هرگز جادویی نیستند. دونات دلایت ضدجادوست. همینطور خانهمان که سقفش چکه میکند، و کپهٔ قبضهایی که روی میز مامان تلنبار شده است.
«اما گالی، اگه دنبال جادو بگردی و باز هم نتونی نشونهای پیدا کنی چی؟»
«خب اونوقت، جادوی خودت رو درست میکنی کوکو.»
baran rezaei
۰
«بعضیوقتها فکر میکنیم دنیامون همینیه که هست، اما اون یه بخش کوچکی از یه مجموعهٔ خیلی بزرگتره. و همهٔ بخشها به هم متصل و جزوی از یه مجموعهٔ کاملن. وقتی از دنیای کوچک خودمون خارج بشیم، شگفتزده میشیم. میفهمیم کاری که انجام میدادیم، به یه نفر دیگه توی دنیای خودش آسیب زده.»
baran rezaei
۰
بعضیوقتها نمیشه فقط منتظر بمونی و امیدوار... باید یه کاری بکنی... جادوی خودت رو بسازی.
baran rezaei
۰
فکر میکنی کسی را میشناسی و بعد، مثل جادوگر شهر اوز، پردهها میافتد و خود واقعیاش را میبینی. میبینی تمام مدت زخمش چقدر تازه و دردناک بوده است. و بعد، وقتی نگاهی به اطراف میاندازی، میبینی همهٔ آدمهای اطرافت به دلایل مختلف زخم حساس خودشان را دارند. شاید فقط کافی است ببینی. بپرسی.
Kimia.Azimi
۰
خوشحالی واقعی هیچوقت به قیمت از بین بردن خوشحالی یکی دیگه به دست نمیآد
شکیبا
۰
لبخندی روی صورتم نقش میبندد. راز دیگری برای خوشحالی: انسانها و حیواناتی که دوستت هستند و قدر کوشش و تلاشت را میدانند.
شکیبا
۰
«این هم یه راز دیگهٔ خوشحالیه عزیزم. اگه تو به چیزی نیاز داری، اون هم به تو نیاز داره. فقط منتظره که تو بپرسی، که تو کاری کنی.» چشمان گالی زیر نور شمع میدرخشد. «شجاع باش، کوکو.»
شکیبا
۰
خوشحالی واقعی هیچوقت به قیمت از بین بردن خوشحالی یکی دیگه به دست نمیآد.
کاربر ۴۸۳۰۵۹۴
۰
شکلات اوضاع را بهتر میکند.