
بریدههایی از کتاب کتاب ساحلی
۳٫۳
(۹۲)
گاهی اوقات صرفاً دلم برای دوستداشتن مردم تنگ میشد.
کاربر ۴۲۵۵۹۵۴
بعضی وقتها نگران این میشم که حقیقت ارزش دردی رو که به همراه داره، نداشته باشه
Tabasom
وقتی حس میکردی دنیا تاریک و ترسناک است، عشق میتوانست تو را به رقصیدن وادارد؛ خنده میتوانست کمی از دردت بکاهد؛ زیبایی میتوانست ترست را سوراخسوراخ کند.
Anahitak
«بله، عشق اتفاق میافته. ولی بهتره واقعبینانه باشه تا مرتب بدبیاری نیاری. و احتمال اینکه عشق برات بدبیاری بیاره خیلی بیشتر از اینه که خوشبختی ابدی به ارمغان بیاره. و اگه تو رو آزار نده، اونوقت تویی که یه نفر دیگه رو آزار میدی. رابطه برقرار کردن یه جورایی سادومازوخیزمه. مخصوصاً وقتی میشه همهٔ چیزهایی رو که از رابطهٔ عاشقانه به دست میاد، از دوستی به دست آورد، بدون رسیدن به نقطهٔ پایان اجتنابناپذیرش و تباه کردن زندگی یه نفر دیگه.»
Tabasom
آدمها پیچیده بودند. مسائل ریاضی نبودند؛ مجموعهای از احساسات و تصمیمات و شانس خرکی بودند. دنیا هم پیچیده بود؛ نه یک فیلم فرانسوی زیبا و تار، بلکه یک آشفتگی فاجعهآمیز و وحشتناک، آمیخته با درخشندگی و عشق و معنا.
ramina
«زندگی مجموعهای از لحظات خوب و بده، تا خودِ لحظهٔ مرگت. که میشه گفت یه لحظهٔ بده. عشق اینو تغییر نمیده.
pari
وقتی حس میکردی دنیا تاریک و ترسناک است، عشق میتوانست تو را به رقصیدن وادارد؛ خنده میتوانست کمی از دردت بکاهد؛ زیبایی میتوانست ترست را سوراخسوراخ کند. همان لحظه تصمیم گرفتم زندگیام پر از هر سه باشد.
ghazal
زندگی بیمعنیه، ژانویه. به پرتگاه زل زدهام.
Kamand Kamoei
«هر کسی که سرگردان است الزاماً گم نشده».
پریسا همانی
قرار بود کل هفته به فرار از زندگیای که با آن بزرگ شده بود نزدیک شود و بعد در آخرین لحظه با این افشاگری وحشتناک مواجه شود که هرچقدر هم گاهی از این دنیا متنفر باشد، تنها دنیایی است که به آن تعلق دارد.
ramina
به جای اینکه خود را متقاعد کنم یک روز همه چیز مرتب خواهد شد، روی این حقیقت که همین حالا هم همهچیز مرتب است تمرکز کردم و در او گم شدم.
masome1385
تکتک انسانهای این کرهٔ خاکی بهنوبت محکوم به زجر کشیدن بودند. گاهی اوقات تنها کاری که از دستتان برمیآمد این بود که یکدیگر را محکم بگیرید، تا زمانی که تاریکی دوباره به بیرون تفتان کند.
artemis
نه که فکر کنید حسابش را نگه داشته بودم (البته که حسابش را نگه داشته بودم)).
مونامی
گاس گفت: «میبینی؟ همین مزخرفات باعث میشه نتونم به پایان خوش اعتقاد داشته باشم. تو این دنیا هیچ وقت چترهای کاغذیای که قولشو داده بودن، گیرت نمیاد.»
گفتم: «گاس، خودت باید چتر کاغذیای باشی که دوست داری تو این دنیا ببینی.»
کاربر ۴۲۵۵۹۵۴
آسمان به رنگ کبود بیرحمانهای درآمده بود. دیدن این رنگ روی پوست یک نفر باعث میشد حالت بد شود. اما در این فضا واقعاً زیبا بود. عجیب است که چطور برخی چیزها میتوانستند در بعضی شرایط منزجرکننده باشند و در برخی شرایط دیگر خارقالعاده.
کاربر ۴۲۵۵۹۵۴
بعضی وقتها نگران این میشم که حقیقت ارزش دردی رو که به همراه داره، نداشته باشه
Zohreh
انگشتهایش با بیقراری روی فرمان ضرب گرفته بودند و من اجازه دادم چشمهایم از روی رگهای ساعدش پایین بلغزد، از پشت بازویش بالا برود و به نقطهٔ اتصال دست و آستین برسد.
Kamand Kamoei
برای ژانویه، تا وقتی داستانم رو در کنار تو سپری کنم، برام مهم نیست تهش چطوری تموم میشه.
کتاب خور
شاید دلیل اینکه نتوانستی کتابت رو تموم کنی اینه که به جای اینکه ببینی خودت چی میخوای بنویسی، مرتب میپرسی بقیه چی میخوان بخونن.
ramina
احتمال اینکه عشق برات بدبیاری بیاره خیلی بیشتر از اینه که خوشبختی ابدی به ارمغان بیاره. و اگه تو رو آزار نده، اونوقت تویی که یه نفر دیگه رو آزار میدی. رابطه برقرار کردن یه جورایی سادومازوخیزمه. مخصوصاً وقتی میشه همهٔ چیزهایی رو که از رابطهٔ عاشقانه به دست میاد، از دوستی به دست آورد، بدون رسیدن به نقطهٔ پایان اجتنابناپذیرش و تباه کردن زندگی یه نفر دیگه.»
°•sara_hp•°
دلم میخواست بچه باشم. دلم میخواست جیغ بکشم، در را محکم بکوبم، فریاد بزنم: «ازتون متنفرم! دارین گند میزنین به زندگیم!»، کاری که هرگز نکرده بودم.
masome1385
من همان منِ همیشگی بودم. فقط دیگر تلاش نمیکردم برای او یا هر کس دیگری در تاریکی بدرخشم.
masome1385
فکر میکردم دلتنگی برای پدرم سختترین چیزی است که انجام خواهم داد. ولی بدترین چیز، سختترین چیز، عصبانی بودن از دست کسی بود که نمیتوانستی سنگهایت را با او وابِکَنی.
قاصدک
و در آن لحظه بود که متوجه شدم: وقتی حس میکردی دنیا تاریک و ترسناک است، عشق میتوانست تو را به رقصیدن وادارد؛ خنده میتوانست کمی از دردت بکاهد؛ زیبایی میتوانست ترست را سوراخسوراخ کند. همان لحظه تصمیم گرفتم زندگیام پر از هر سه باشد. نه فقط بهخاطر خودم، بلکه بهخاطر مامان و همهٔ اطرافیانم.
کاربر ۹۳۸۳۴۱۷
وقتی کسی رو دوست داری دلت میخواد یه کاری کنی دنیا به چشمش متفاوت بیاد. به همهٔ چیزهای زشت معنا بدی و خوبیها رو چند برابر کنی.
یك رهگذر
زندگی بعضی وقتا خیلی سخت میشه. بعضی وقتا انقدر بهت فشار میاره که مجبوری حسابی کش بیای تا اون چیزی رو که دنیا ازت میخواد بهش بدی و تکههایی از خودت رو از دست میدی.
یك رهگذر
«هر کسی که سرگردان است الزاماً گم نشده».
artemis
هرچقدر هم گاهی از این دنیا متنفر باشد، تنها دنیایی است که به آن تعلق دارد.
غزل
اهمیتی نداره معتقدم نتیجه میده یا نه. اعتقاد نداشتن به یه چیز باعث نمیشه از خواستنش دست بکشی.
هادی
این چیزی بود که باعث شد عاشق کتابخواندن شوم، چیزی که باعث شد در درجهٔ اول به نویسندگی روی بیاورم. حس اینکه دنیایی جدید مانند تار عنکبوت در حال تنیدن دورتادورت بود و تا زمانی که خود را تماموکمال را نشانت نمیداد، نمیتوانستی تکان بخوری.
کاربر ۴۲۵۵۹۵۴
