
SaNaZ
۱۱
فهمید هر آنچه در دنیا جستوجو میکند را باید درون خودش بیابد.
SaNaZ
۵
من بلد نبودم زندگی کنم. من زندگی میکردم که چیزی رو ثابت کنم، زندگی میکردم که انتقام بگیرم. برای همین زندگیم خیلی محدود و حقیر بود. تا اینکه کمکم فهمیدم زندگی چیه و برام مهم شد و این خیلی ترسناک بود.
SaNaZ
۳
آنقدر خودش را میشناخت که بفهمد شادیای که اینطور مُصرانه در جستوجویش است را نباید در شریک زندگیاش جستوجو کند
SaNaZ
۲
طوری گریه میکرد که انگار کسی در آغوشش نگرفته، انگار کسی در اتاق نیست، انگار کسی اصلاً در این دنیا نیست.
SaNaZ
۱
آن سال برای جشن تولدش یازده مهمان دعوت کرده بود اما فقط دو نفرشان آمدند که آنها هم دوقلو بودند
SaNaZ
۱
اصالت همیشه پیروز است حتی در شکست.
SaNaZ
۱
یادش افتاد که نیازی نیست کسی را تحت تأثیر قرار بدهد.
SaNaZ
۱
پدر لازم دارد. لعنتی... خودم هم پدر لازم دارم. چه کسی پدر لازم ندارد؟
SaNaZ
۱
«خودم رو گول میزدم که اگه هی از یه جا به جای دیگه برم مرگ نمیتونه بیاد سراغم.»
مرد دوم گفت: «اتفاقاً اینطوری که راحتتر میتونه گیرت بندازه.»
Mostafa F
۱
اولین روز بهار باعث شده بود کمی دیوانه شود چون داشت با خودش فکر میکرد تنها انتخابی که دارد بین پیکنیک رفتن و مُردن است.
کاربر ۴۷۵۶۷۸۰
۱
تنها کاری که توانستند در اولین شب بهار بکنند همین بود؛ مثل همیشه به مرکز شهر بروند و شام بخورند! همیشه غذا خوردن پای ثابت همهٔ برنامهها بود، غذا و نوشیدنی. هر وقت چیز دیگری به ذهنشان نمیرسید میرفتند تا سر حدِ مرگ میخوردند و مینوشیدند، اسمش را هم گذاشته بودند زندگی.
SaNaZ
۰
انگار تا ابد در برابر موانع و تیرگیهای راه مصون شده باشد.
SaNaZ
۰
اگر به مهمانی میرفت چطور باید با روبوسیهای فرمالیتهای که صورتشان را به هم میچسبانند و هوا را میبوسند کنار میآمد؟
Mostafa F
۰
ساعتها به کسالت و بدشانسی گذشته بود، به دورِ خود چرخیدن و انتظار. آن هم درست زمانی که بیش از هر وقت نیاز داشت کاری کند که به شبش و به زندگیاش معنا ببخشد.
Elaheh Dalirian
۰
"مربی" اصیل بود و اصالت همیشه پیروز است حتی در شکست.