
کتاب لنگرگاهی در شن روان
شش مواجهه با سوگ و مرگ
انتشارات:
نشر اطراف٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
ehsantarighat
۲۲
یکی از نفرتانگیزترین سفسطههای بشر این است که رنج موجب تعالی میشود، که رنج گامی است در مسیر وارستگی یا رستگاری
مارال
۱۴
غیاب ماندگار ایزابل حالا یکی از اندامهای بدن ماست؛ اندامی که تنها کارکردش ترشحِ پیوستهٔ اندوه است.
ehsantarighat
۱۱
چیزی که تصورش سخت است به خاطر سپردنش هم سخت است.
پوریای معاصر
۱۰
خیالپردازی روایی، و در نتیجه داستان، یکی از ابزارهای مهم تکامل برای بقاست. ما جهان را با قصهگویی پردازش میکنیم و دانش انسانی را از طریق بدهبستان با خودهای خیالیمان تولید میکنیم.
khatoon
۱۰
مگر مرگ میتواند کسی را که چنین وصفناپذیر در قلبمان نشاندهایم به جایی جز درون همین قلب ببرد؟
کاربر ۸۹۶۳۹۱۴
۱۰
آدمی در هر فقدان بخشی از هویت خود را گم میکند و به عزایش مینشیند
Sadat
۹
چطور ممکن است وقتی روحم مدام ترک میخورد و تکهتکه میشود، دنیا همینطور ادامه داشته باشد و بی هیچ تغییری نفس بکشد؟
مارال
۸
درست میگویی؛ بیقیدوشرطترین تکلیف ما یادگیری هرروزهٔ چگونه مردن است. اما راه شناخت عمیقتر مرگْ رویگردانی از زندگی نیست. شناخت عمیقتر مرگْ میوهٔ رسیدهٔ اینجا و اکنون زیستن است؛ میوهای که اگر به دستش بیاوریم و به دهانش ببریم، طعم وصفناپذیرش در وجود ما میپراکند.
ehsantarighat
۷
نیاز به قصهگویی در اعماق ذهن ما ریشه دوانده و چنان با سازوکارهای خلق و درکِ زبان در هم تنیده که تفکیکشان ممکن نیست. خیالپردازی روایی، و در نتیجه داستان، یکی از ابزارهای مهم تکامل برای بقاست. ما جهان را با قصهگویی پردازش میکنیم و دانش انسانی را از طریق بدهبستان با خودهای خیالیمان تولید میکنیم.
zeebaanevis
۷
انسانی که از نیروی طبیعیاش بهره گیرد، حتی اگر به کهنترین و پوسیدهترین سنتهای بشری متعلق باشد، به لطف مهارتش در مراوده و مواجهه با جهان، در جدیدترین دنیاها هم کامیاب است. چنین انسانی هر جا برود ریشه میدواند.
khatoon
۶
شاید لازم است بگذاریم اندوه رسالتش را به انجام برساند، روی ما را به سوی خودمان برگرداند و لحظههای ناب درنگ را جایگزین غوغای تشریفات و کلیشههای روزمره کند.
khatoon
۵
خواندن و نوشتن هنوز هم همان گریزگاه دوستداشتنی است که همیشه بوده.
khatoon
۵
آدمی به کانیِ بلورینی شبیه است که در دست، درخشش و فروغی ندارد اما کافی است با زاویهای خاص بچرخانیاش تا رنگهای درخشان و چشمنوازش عیان شوند.
Shakiba
۵
خاطراتم، به جای تسکین، زخم دردناکی به جانم میزنند که میگوید «این همان چیزی است که برای همیشه از دستش دادهای».
مارال
۴
«جهان بیپایان است؛ چنان که در آغاز بود، چنان که اکنون است و چنان که همیشه خواهد بود». این جمله برای من توصیف کاملی بود از دگرگونی مستمرِ زمین، فرسایش تمامنشدنی کرانهها و کوهسارها، و تغییر بیوقفهٔ سازههای زمینشناختی که میتوانست کوهها و جزیرهها را واژگون کند یا حتی از میان بردارد. زمینلرزه، حتی اگر خودم حسش میکردم، برایم لذتی عمیق به همراه داشت چون یکباره نشانههایی از آنچه در جریان بود پیش چشم ما میگذاشت. آنچه در دل زمین جریان داشت، میتوانست همهٔ ساختههای بشر را نابود کند. این نابودی شاید حس تأسف شخصیام را برمیانگیخت اما، در آن تصویرِ بزرگتری که در ذهنم نقش بسته بود، هیچ ارزش و اهمیتی نداشت. کسی حواسش به گنجشک نبود. کسی من را نمیپایید. جهان بیپایان است؛ چنان که در آغاز بود، چنان که اکنون است، و چنان که همیشه خواهد بود.
zeebaanevis
۴
دوستی جملهای از یکی از رمانهایم را برایم میفرستد: «سوگْ جشنِ بزرگداشت عشق بود. آنهایی که میتوانستند سوگِ واقعی را حس کنند خوشاقبال بودند که کسی را دوست داشتهاند.» چقدر عجیب است که خواندن کلمههای خودم چنین دردناک است.
Sadat
۴
یک شب، در خوابی شبیه واقعیت، پدرم برمیگردد. مثل همیشه روی کاناپهٔ اتاق نشیمنِ خانهمان در آبا نشسته و بعدش ناگهان در اتاق نشیمن خانهمان در نسوکا هستیم. بیمارستان اشتباه کرده. پس برادرم اُکی هر هفته در سردخانه به کی سر میزند؟ باز هم اشتباه در تشخیص هویت. در پوستم نمیگنجم اما نگران هم هستم که نکند دارم خواب میبینم. توی خواب، محکم روی بازویم میکوبم تا مطمئن شوم خواب نمیبینم و پدرم هنوز آنجا نشسته و آرام حرف میزند. با چنان دردِ عجزآوری بیدار میشوم که ریههایم را هم پر میکند. چطور ممکن است ناخودآگاهت بلایی تا این حد بیرحمانه سرت بیاورد؟
khatoon
۴
انگار فقدانْ زندگی را مثل یک تکه کاغذ، نازک میکند.
khatoon
۴
خداوند چنین میپسندد که هر روز در بند همان روز باشیم و از این رو، گذشته و آینده را از ما پنهان میکند.
khatoon
۴
رسم روزگار همین است. آدم همیشه خیال میکند مرگ جای دیگری است. اما مرگ میتواند همین نزدیکی باشد. «جای دیگر» همین نزدیکی است.
khatoon
۴
با دیگران که هستم، در امانم. شاد نیستم، اما در امانم. مثلاً بیرونِ این خانه کم پیش میآید که شبح سمندرآسای افسردگی و پریشانی تعقیبم کند. به نظر میرسد شبح میان هیاهوی بحثهای سیاسی آدمها قدرت ندارد، حضور ندارد.
zeebaanevis
۳
شبهنگام که به ماه و ستارهها نگاه میکنم، به نظرم میرسد که من ساکنم و آنها شتابان در حرکتاند. عشق ما به دنیای محسوسْ ما را شیفتهٔ پایایی و ثبات میکند. اما سلامت جسم در پویایی و حرکت است و سلامت ذهن در تنوع یا سهولت همنشینی و معاشرت. ما نیازمند تغییریم.
Sadat
۳
دوستی جملهای از یکی از رمانهایم را برایم میفرستد: «سوگْ جشنِ بزرگداشت عشق بود. آنهایی که میتوانستند سوگِ واقعی را حس کنند خوشاقبال بودند که کسی را دوست داشتهاند.» چقدر عجیب است که خواندن کلمههای خودم چنین دردناک است.
khatoon
۳
نمیخواهیم به دشواریِ ژرفاندیشیِ مکرر دربارهٔ چیستی و چرایی وجود، سختیِ جستوجوی جایگاهی نو و معنادارتر برای کشف خود، و انتخاب آگاهانهترِ پیوندها و تعلقاتی که ارزش رنج فقدانِ محتمل را داشته باشند، تن دهیم.
khatoon
۳
تجربهٔ شخصی و تقدیر ماست که تعیین میکند هنگام مصیبت، تسلای خاطرمان را در کجا مییابیم. امیدوارم جایی در بیشهزار انبوهِ اندوهت چشمهٔ کوچکی بیابی که هر آنچه اشک داشته پیشاپیش برای تو افشانده.
khatoon
۳
ناگهان حس عجیبی در تنم جان گرفت، حسِ اینکه در آکواریوم هستم: بیرون را میدیدم و آدمهای بیرون هم من را میدیدند (البته اگر به دلیلی تصمیم میگرفتند به من توجه کنند) اما در محیطهایی یکسره متفاوت زندگی میکردیم.
khatoon
۳
بود). همانطور که میبینی، از اقدام به خودکشی نجات پیدا کردم و دیگر هرگزِ هرگز چنین کاری نخواهم کرد. حتی صرف دیدن نورِ خورشید هم به زحمت زندگی میارزد...
khatoon
۳
فایدهای ندارد (و به ترحمطلبی میمانَد) که توضیح بدهی آن خودِ «قدیمی» و آن قدرتِ «قدیمی» ات از دست رفته؛
n.movahedi
۳
«سوگْ جشنِ بزرگداشت عشق بود. آنهایی که میتوانستند سوگِ واقعی را حس کنند خوشاقبال بودند که کسی را دوست داشتهاند.»
Patrick
۳
بارِ سوگ جمعی بر دوش تکتک ما گذاشته شده و همگی دریافتهایم که رویارویی با ماتمِ جمعی در خلوت، صدها برابر از سوگواریِ گروهی برای فقدان شخصی دشوارتر است.