
بریدههایی از کتاب لنگرگاهی در شن روان
۳٫۵
(۴۸)
یکی از نفرتانگیزترین سفسطههای بشر این است که رنج موجب تعالی میشود، که رنج گامی است در مسیر وارستگی یا رستگاری
ehsantarighat
غیاب ماندگار ایزابل حالا یکی از اندامهای بدن ماست؛ اندامی که تنها کارکردش ترشحِ پیوستهٔ اندوه است.
مارال
خیالپردازی روایی، و در نتیجه داستان، یکی از ابزارهای مهم تکامل برای بقاست. ما جهان را با قصهگویی پردازش میکنیم و دانش انسانی را از طریق بدهبستان با خودهای خیالیمان تولید میکنیم.
پوریای معاصر
چیزی که تصورش سخت است به خاطر سپردنش هم سخت است.
ehsantarighat
نیاز به قصهگویی در اعماق ذهن ما ریشه دوانده و چنان با سازوکارهای خلق و درکِ زبان در هم تنیده که تفکیکشان ممکن نیست. خیالپردازی روایی، و در نتیجه داستان، یکی از ابزارهای مهم تکامل برای بقاست. ما جهان را با قصهگویی پردازش میکنیم و دانش انسانی را از طریق بدهبستان با خودهای خیالیمان تولید میکنیم.
ehsantarighat
درست میگویی؛ بیقیدوشرطترین تکلیف ما یادگیری هرروزهٔ چگونه مردن است. اما راه شناخت عمیقتر مرگْ رویگردانی از زندگی نیست. شناخت عمیقتر مرگْ میوهٔ رسیدهٔ اینجا و اکنون زیستن است؛ میوهای که اگر به دستش بیاوریم و به دهانش ببریم، طعم وصفناپذیرش در وجود ما میپراکند.
مارال
انسانی که از نیروی طبیعیاش بهره گیرد، حتی اگر به کهنترین و پوسیدهترین سنتهای بشری متعلق باشد، به لطف مهارتش در مراوده و مواجهه با جهان، در جدیدترین دنیاها هم کامیاب است. چنین انسانی هر جا برود ریشه میدواند.
zeebaanevis
مگر مرگ میتواند کسی را که چنین وصفناپذیر در قلبمان نشاندهایم به جایی جز درون همین قلب ببرد؟
khatoon
آدمی در هر فقدان بخشی از هویت خود را گم میکند و به عزایش مینشیند
کاربر ۸۹۶۳۹۱۴
چطور ممکن است وقتی روحم مدام ترک میخورد و تکهتکه میشود، دنیا همینطور ادامه داشته باشد و بی هیچ تغییری نفس بکشد؟
Sadat
خداوند چنین میپسندد که هر روز در بند همان روز باشیم و از این رو، گذشته و آینده را از ما پنهان میکند.
khatoon
«جهان بیپایان است؛ چنان که در آغاز بود، چنان که اکنون است و چنان که همیشه خواهد بود». این جمله برای من توصیف کاملی بود از دگرگونی مستمرِ زمین، فرسایش تمامنشدنی کرانهها و کوهسارها، و تغییر بیوقفهٔ سازههای زمینشناختی که میتوانست کوهها و جزیرهها را واژگون کند یا حتی از میان بردارد. زمینلرزه، حتی اگر خودم حسش میکردم، برایم لذتی عمیق به همراه داشت چون یکباره نشانههایی از آنچه در جریان بود پیش چشم ما میگذاشت. آنچه در دل زمین جریان داشت، میتوانست همهٔ ساختههای بشر را نابود کند. این نابودی شاید حس تأسف شخصیام را برمیانگیخت اما، در آن تصویرِ بزرگتری که در ذهنم نقش بسته بود، هیچ ارزش و اهمیتی نداشت. کسی حواسش به گنجشک نبود. کسی من را نمیپایید. جهان بیپایان است؛ چنان که در آغاز بود، چنان که اکنون است، و چنان که همیشه خواهد بود.
مارال
دوستی جملهای از یکی از رمانهایم را برایم میفرستد: «سوگْ جشنِ بزرگداشت عشق بود. آنهایی که میتوانستند سوگِ واقعی را حس کنند خوشاقبال بودند که کسی را دوست داشتهاند.» چقدر عجیب است که خواندن کلمههای خودم چنین دردناک است.
zeebaanevis
دوستی جملهای از یکی از رمانهایم را برایم میفرستد: «سوگْ جشنِ بزرگداشت عشق بود. آنهایی که میتوانستند سوگِ واقعی را حس کنند خوشاقبال بودند که کسی را دوست داشتهاند.» چقدر عجیب است که خواندن کلمههای خودم چنین دردناک است.
Sadat
یک شب، در خوابی شبیه واقعیت، پدرم برمیگردد. مثل همیشه روی کاناپهٔ اتاق نشیمنِ خانهمان در آبا نشسته و بعدش ناگهان در اتاق نشیمن خانهمان در نسوکا هستیم. بیمارستان اشتباه کرده. پس برادرم اُکی هر هفته در سردخانه به کی سر میزند؟ باز هم اشتباه در تشخیص هویت. در پوستم نمیگنجم اما نگران هم هستم که نکند دارم خواب میبینم. توی خواب، محکم روی بازویم میکوبم تا مطمئن شوم خواب نمیبینم و پدرم هنوز آنجا نشسته و آرام حرف میزند. با چنان دردِ عجزآوری بیدار میشوم که ریههایم را هم پر میکند. چطور ممکن است ناخودآگاهت بلایی تا این حد بیرحمانه سرت بیاورد؟
Sadat
نمیخواهیم به دشواریِ ژرفاندیشیِ مکرر دربارهٔ چیستی و چرایی وجود، سختیِ جستوجوی جایگاهی نو و معنادارتر برای کشف خود، و انتخاب آگاهانهترِ پیوندها و تعلقاتی که ارزش رنج فقدانِ محتمل را داشته باشند، تن دهیم.
khatoon
شاید لازم است بگذاریم اندوه رسالتش را به انجام برساند، روی ما را به سوی خودمان برگرداند و لحظههای ناب درنگ را جایگزین غوغای تشریفات و کلیشههای روزمره کند.
khatoon
خواندن و نوشتن هنوز هم همان گریزگاه دوستداشتنی است که همیشه بوده.
khatoon
تجربهٔ شخصی و تقدیر ماست که تعیین میکند هنگام مصیبت، تسلای خاطرمان را در کجا مییابیم. امیدوارم جایی در بیشهزار انبوهِ اندوهت چشمهٔ کوچکی بیابی که هر آنچه اشک داشته پیشاپیش برای تو افشانده.
khatoon
ناگهان حس عجیبی در تنم جان گرفت، حسِ اینکه در آکواریوم هستم: بیرون را میدیدم و آدمهای بیرون هم من را میدیدند (البته اگر به دلیلی تصمیم میگرفتند به من توجه کنند) اما در محیطهایی یکسره متفاوت زندگی میکردیم.
khatoon
آدمی به کانیِ بلورینی شبیه است که در دست، درخشش و فروغی ندارد اما کافی است با زاویهای خاص بچرخانیاش تا رنگهای درخشان و چشمنوازش عیان شوند.
khatoon
با دیگران که هستم، در امانم. شاد نیستم، اما در امانم. مثلاً بیرونِ این خانه کم پیش میآید که شبح سمندرآسای افسردگی و پریشانی تعقیبم کند. به نظر میرسد شبح میان هیاهوی بحثهای سیاسی آدمها قدرت ندارد، حضور ندارد.
khatoon
فایدهای ندارد (و به ترحمطلبی میمانَد) که توضیح بدهی آن خودِ «قدیمی» و آن قدرتِ «قدیمی» ات از دست رفته؛
khatoon
دوستی ما با مرگ زمانی از همیشه محکمتر است که اینجا بودن، تغییر، طبیعت و عشق را به پرشورترین و عمیقترین شکل ممکن بپذیریم.
کاربر ۴۲۸۸۹۰۹
اگر چنین باقی بمانی، سخت و منجمد خواهی شد. نباید اینگونه باشی، عزیزم. باید حرکت کنی.
مارال
شبهنگام که به ماه و ستارهها نگاه میکنم، به نظرم میرسد که من ساکنم و آنها شتابان در حرکتاند. عشق ما به دنیای محسوسْ ما را شیفتهٔ پایایی و ثبات میکند. اما سلامت جسم در پویایی و حرکت است و سلامت ذهن در تنوع یا سهولت همنشینی و معاشرت. ما نیازمند تغییریم.
zeebaanevis
آدمی در هر فقدان بخشی از هویت خود را گم میکند و به عزایش مینشیند. حتی مرگِ دشمنان و رقیبان یا تغییر شرایط تلخ ومرارتباری که تحمل، مخالفت و ضدیت با آنها بخش مهمی از کیستیِ ما بوده، زخمی عمیق بر تعریفمان از «خود» به جای میگذارد که دردش کمتر از رنجِ دوری از دوستان و نزدیکان و ماتمِ از دست دادن شرایط خوشایند نیست.
khatoon
انگار فقدانْ زندگی را مثل یک تکه کاغذ، نازک میکند.
khatoon
بالاخره میفهمم چرا آدمها به یاد کسانی که از دست دادهاند خالکوبی میکنند. نیاز به جار زدن؛ نه فقط جار زدنِ فقدان، بلکه جار زدن عشق، جار زدن استمرار.
khatoon
گیتی هرگز آنقدر به ما قدرت نمیدهد که ضربهای سنگین و مستقیم به گوی بزنیم؛ هر ضربهٔ ما شتابزده است و هر امتیازی که میگیریم اتفاقی. روابط و پیوندهای ما با یکدیگر فانی و تصادفیاند.
khatoon
حجم
۳۸۳٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۱۹۲ صفحه
حجم
۳۸۳٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۱۹۲ صفحه
قیمت:
۱۱۰,۰۰۰
۵۵,۰۰۰۵۰%
تومان