
بریدههایی از کتاب سرت را از زندگی ام بکش بیرون
۳٫۷
(۱۵)
هرچه بیشتر فکر کردم، بیشتر دریافتم که برای آدمهایی که ازشان خوشم نمیآید، جاهایی که نمیخواهم باشم و انجام کارهایی که دوست ندارم، بیش از حد وقت میگذارم.
وحشتناک نیست؟
Sky_Blue
آن دسته دوستانی که مثل زالو تمام انرژی شما را میمکند، نمیگذارند راحت از دستشان خلاص شوید. دقیقاً نمیدانستم این «خلاص شدن» از دست یک دوست را چطور باید به انجام برسانم. چطور میتوانم محکم رفتار کنم و مثل کِرم روی قلاب، الکی به خودم نپیچم؟
Sky_Blue
من چندان به آشنا شدن با آدمهای جدید علاقه ندارم، چون حفظِ ارتباط با همین چند آدم معدودی که میشناسم بهاندازهٔ کافی برایم سخت هست
کاربر ۲۷۸۷۳۹۵
اِل. پیشنهادی بسیار عملگرایانه داد: «صاف برو پیشش و بگو کاترین داری دیوونهم میکنی و دیگه نمیخوام ببینمت.» بعد کمی مکث کرد و اضافه کرد: «خودشیفتهٔ خِرفت!» بههرحال اِل. هیچوقت از کاترین خوشش نمیآمد.
Sky_Blue
میدانم کسانی هستند که دقیقاً همین کار را میکنند، اما من از آنها نبودم. من جزء آن دسته افرادی هستم که هروقت کسی بهشان تنه بزند، مرتب معذرتخواهی میکنند.
Sky_Blue
هیچ اهمیتی به عذابوجدانهای لعنتی ندهید!
mim133
من مثل آن کرم ابریشم گرسنهای هستم که روزی قرار است پروانهای زیبا شود، اما فعلاً باید یک تکه کیک دیگر، یک سیب و یک ساندویچ پنیر بخورم...
کاربر ۲۷۸۷۳۹۵
این میلِ ما به بهتر شدن باعث ایجاد و رشد صنعتی شده که برای هر خصلت منفی و ناخواستهٔ ما، یک دورهٔ آموزشی هفتگی ارائه میدهد. آیا میخواهید شخصیتی بسیار جذاب داشته باشید؟ دستیابی به این هدف فقط سیصد دلار خرج دارد و تنها یک آخرِ هفته زمان میبرد.
کاربر ۲۷۸۷۳۹۵
ما بهخاطر دیگران به ظاهرمان میرسیم. البته غالباً میگوییم تمام این ترکیب خط چشم و ریمل و سایه و کرمپودر را فقط برای خودمان میزنیم و البته شاید هم حرفمان راست باشد. اما شاید ما هم مثل کسی که در میدان نبرد، زره به تن میکند، وقتی که با آرایش به مصاف دنیا میرویم، بیشتر حس قدرت میکنیم. البته این احساس قشنگی است اما نهایتاً این طرز تفکر هم از این موضوع سرچشمه میگیرد که به قضاوت فلان شخص در نانوایی یا آن یکی در کافه یا والدین بچههای دیگر در مهدکودک یا صندوقدار فروشگاه اهمیت میدهیم. ما درواقع داریم این نکته را تأیید میکنیم که نظرات این افراد دربارهٔ ظاهر ما، بیشتر از نظرشان دربارهٔ ادب، اعتبار، قدرت مالی یا
Mahnaz
سبد کوچک و خوشگلی که پشت زین گذاشتهام تا بازار محلی رکاب میزنم و بعد معمولاً یا باران شروع میشود یا قلادهٔ سگ داخل چرخ دوچرخه گیر میکند یا سبد خوشگلم پاره میشود و تمام آن خوراکیهای سالمی که خریدهام نهایتاً کف خیابان پخشوپلا میشوند. و حتی وقتی هم که هیچ اتفاق بدی نمیافتد، آنچه در عمل انجام میدهم با تصویری که در خیالاتم ساختهام کاملاً فرق دارد. انگار که آن تصویر ذهنی، هیچ ربطی به منِ واقعی ندارد.
Mahnaz
اینها همه اهدافی بسیار سخت و دور از دسترساند. این میلِ ما به بهتر شدن باعث ایجاد و رشد صنعتی شده که برای هر خصلت منفی و ناخواستهٔ ما، یک دورهٔ آموزشی هفتگی ارائه میدهد. آیا میخواهید شخصیتی بسیار جذاب داشته باشید؟ دستیابی به این هدف فقط سیصد دلار خرج دارد و تنها یک آخرِ هفته زمان میبرد. و اگر هم برایتان سؤال پیش بیاید که چطور چنین چیزی ممکن است، جواب این است که با استفاده از «روشهایی بسیار مؤثر».
Mahnaz
زندگی منصفانه نیست، خیلی وقتها هم یک عوضیِ تمامعیار است و تغییر هم نمیکند. هرقدر هم آرزو کنید که ایکاش مادرم کمی بیشتر یا کمتر... اینطور بود یا خودم کمی بیشتر یا کمتر... آنطور بودم، این آرزو محقق نمیشود. ا
Mahnaz
