میتوانستم تنهایی ناگهانی را مثل یک مشت در دلم، حس کنم و روی صندلیام لم دادم. دستانم از روی صفحهکلید پایین افتادند. حالا، برایم مشخص بود که این اتاق، خانه، محله و دنیا برایم خالی است. مثل قرار گرفتن در سوی دیگر قاب و تماشای عقب رفتن دوربین بود، دوربینی که کوچکتر شدنم را نشان میداد. کوچکتر، کوچکتر، کوچکتر و کوچکتر شدم تا اینکه تنها نقطهای بودم و بعد، محو شدم.