«بنیهتان تحلیل میرود، حضرت والا. مگر میشود؟ علاوهبرآن امشب تحفهای گرانبها برایتان دارم.» چشمکی میزند، مچ دستم را میچسبد و مرا به اتاق دیگر میکشد. چارهای جز تسلیم ندارم. سفرهای رنگارنگ بر زمین گسترده است.
قابی پلوِ مزعفر برایم میکشد و تکهای سینهٔ کبک بریان بر روی آن مینهد. با دست لقمهای چرب میگیرد و به دهانم میگذارد.