در تنهایی با خود گفتم، دخترِ کوچولوی من، من عاشقِ تو هستم. زندگیِ من دیگر از آنِ من نیست، از آنِ تو است. تمامِ آنچه من بودهام، حالا در وجودِ تو است. قلبِ من از آنِ تو است و من تمامِ آرزوهایی را که داشتهام، حالا در چشمهای تو میبینم. آنچه را که من دوست میدارم، کسی نمیتواند از چنگم دربیاورد، حتّی مرگ. زمانی که میمیرم و پس از آن میسوزانندم، شعلهٔ زندگی تو، که آتشِ آن در یدِ خداوندگارِ کشفناشدهٔ عشق است، گُر میگیرد
ali fattahi
البته که من غمهایی دارم امّا حالا مثلِ گذشتهها آنقدر زیاد هم نیستند، چون دکتر گفته است که من بهزودی خواهم مُرد. شاید مرگ بیاید و نتوانم این نوشته را آماده کنم، و شاید هم آنقدر زنده بمانم که آب شدن یخها را در کنارههای دریاچههای هولند ببینم.
عبدالوهاب
راست بود که مادرخواندهام در حالِ موت به سر میبُرد، امّا مُردنِ او تا ساعت شش به درازا کشید. حالا میتوانستم به خانه برگردم و رمانِ خود را به پایان برسانم ...
عبدالوهاب