
همچنان خواهم خواند...
۹
دیدی وقتی میری کتابفروشی، میبینی یه کتاب با بقیه فرق داره؟ و وقتی میخونیش، حس میکنی اون کتاب تو رو انتخاب کرده؟
حسین علیزاده
۷
: «مامانم همیشه میگفت بهترین روش دفاع از هرچیزی اینه که کارت رو خوب انجام بدی.»
همچنان خواهم خواند...
۵
چیزی از زیستشناسی سرم نمیشد و ویژگیهایی که کوسهای را با کوسههای دیگر همرده میکرد، نمیشناختم. اما از خواندن داستانهای رفتارشان خوشم آمد. برای همین دربارهٔ جنین کوسهها بیشتر خواندم، آنها خواهرها و برادرهای کوچکشان را میخورند و آخرسر هم هرکسی را که در رحم مادر مانده میبلعند تا اینکه کوسهای که از همه قویتر است، زنده میماند و مادر فقط یک بچه به دنیا میآورد. ترسناک است.
سُهاد
۵
«تو خوبی؟»
«نه واقعاً.»
گفت: «میخوای بیام اونجا؟»
گفتم: «نمیدونم، بهت زنگ میزنم.»
چرخه دوباره آغاز شده بود.
سُهاد
۴
همیشه سرگرم کاری بود که برای دیگران جذابیتی نداشت. اما همین باعث میشد آدم جذابی باشه، متوجهی؟»
متوجه بودم.
همچنان خواهم خواند...
۳
مارپیچ صدف با نسبتهای بینقصی ساخته شده. تا حالا شده یه موجود زنده رو ببینی و از خودت بپرسی چطوری به وجود اومده؟
Nursa
۳
با خودم فکر کردم شاید بتوانم فقط با بستنی زنده بمانم.
poupak
۲
گیچ شده بودم، اما بعد فکر کردم شاید او گیج شده بود.
poupak
۲
«خیلی چیزها داشتم که بهش بگم، اما اون نبود. نمیدونستم باید با افکارم چیکار کنم. هنوز باید باهاش حرف بزنم. باید حس کنم هنوز اینجاست.»
روژی نا
۲
غم او مثل یک چرخه بود. مدام به لحظهٔ دلتنگی میرسیدم.
حسین علیزاده
۱
جایی خوانده بودم کوسههای سفید موجوداتی منزویاند و مسافتهای طولانی را تنهایی طی میکنند، اما گاهی هم جفتجفت سفر میکنند. هیچکس نمیداند چرا. جایی نزدیک آن قایق، هلن و فرد با هم شنا میکردند. من به موسیقی عجیبی که میساختند گوش میدادم، انگار آهنگ قدیمی محبوبم بود. آن دو را تصور کردم که توی جزیرهٔ مونوموی سفر میکردند و با هم گپ میزدند. شاید مدت زیادی بود که هلن زیر آب دینگدینگ میکرد و منتظر بود یکی از ما
Nursa
۱
میخواستم باهاش حرف بزنم، اما مسئله اینجا بود که اصلاً حوصلهٔ حرف زدن با کسی را نداشتم.
poupak
۱
پرسیدم: «مال چه تاریخیه؟»
«مِه ۱۹۹۱.»
مادرم ژوئن ۱۹۹۱ مرد.
سُهاد
۱
غریزهام میگفت از او دور شوم، اما نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و آنقدر پیش رفتم تا اینکه تقریباً رودررویش ایستادم.
سُهاد
۱
هرچقدر هم تمیزکاری میکرد، وقتی بغلش میکردم همیشه همان بو را میداد. وقتی بزرگتر شدم از پدر پرسیدم چطور بویش از بین نمیرفت. گفت این بو از تشریح کوسهها و والها بوده، از بریدن لایههای چربی و دست بردن میان حفرههای بدن جانوران دریایی که بیست برابر هیکل مادرم بودند.
سُهاد
۱
«انگار وقتی آدمها تقصیر رو گردن دیگران میندازن... مسائل رو راحتتر درک میکنن.»
«اما چرا؟»
سُهاد
۱
ته کوچه نیکمتی گذاشته بودند که به ساحل سنگی دید داشت. به صندوقپست رسیدم، کمی بالاتر از کتابفروشی. دوچرخهام را همانجا گذاشتم. در فلزی پرسروصدا را باز کردم و کارت را انداختم داخل صندوق. نمیدانستم به دست کی میرسید، اما درونم سبکتر شده بود، انگار چیزی را از ذهنم پاک کرده بودم.
سُهاد
۱
همیشه خیال میکردم برای فرد عزیزترین آدم دنیا بودم و او هم عزیزترین آدم من بود. اما هیچکداممان هیچوقت آن را به زبان نیاورده بودیم. حداقل به همدیگر نگفته بودیم. لرزیدم، و به این فکر کردم که او میخواسته اینها را به خودم بگوید. انگار دوباره لب معدن سنگ ایستاده بودم.
همچنان خواهم خواند...
۰
«زادوولد کوسهها کمه، برای همین هم خیلی راحت منقرض میشن. اما شاید هنوز هم وقت داشته باشیم تا بلایی رو که سرشون آوردیم، جبران کنیم.»
پرسیدم: «چطور؟»
گفت: «نخوریمشون. دربارهٔ رفتارهاشون یاد بگیریم. و به این مسئله احترام بذاریم که خیلی قبل از اینکه ما آدمها و قوموخویشهای انسانیمون اینجا باشیم، اونها اینجا بودهان.»
همچنان خواهم خواند...
۰
روزگاری پدر خرچنگ زنده را توی دیگ میانداخت و موجود بیچاره مرگی وحشتناک و آرام را تجربه میکرد
همچنان خواهم خواند...
۰
اگه کوسه یه فُک درستوحسابی بخوره، شاید تا چند هفته بعدش سیر بمونه. خیلی طول میکشه که کوسهها یه وعدهٔ بزرگ رو هضم کنن.»
همچنان خواهم خواند...
۰
توی آبششها آب از یک طرف جاری میشود و خون از طرف دیگر.
«کوسه باید همیشه شنا کنه، در غیر این صورت خفه میشه.»
همچنان خواهم خواند...
۰
کوسهها در طول زندگیشان مدام دندانهای جایگزین درمیآورند.
همچنان خواهم خواند...
۰
مامانت میخواست مردم ببینن کوسهها آدمخوار نیستن، اما گمونم میخواست آدمها این رو هم بدونن که اقیانوس مال کوسههاست. اونها میتونن اون زیر نفس بکشن، ما نمیتونیم
همچنان خواهم خواند...
۰
گفتم: «چرا ماهی مرکب سهتا قلب داره؟»
«گمونم اونها دوتا قلب دارن که مخصوص آبششهاشونه و یه قلب بزرگتر که خون رو به بقیهٔ بدنشون پمپاژ میکنه. باید حجم بالایی از اکسیژن رو وارد خونشون کنن تا زنده بمونن.»
همچنان خواهم خواند...
۰
موقعی که اینجا بود زیاد در بند آن نبودم که وقتی کنارم نیست چه کار میکند.
Nursa
۰
باید رهاش کنم تا غصه من رو زندهزنده نخوره.»
poupak
۰
صورتم را بین دستهایم پنهان کردم و زار زدم. فرد رفته.
poupak
۰
گفتم: «هنوز نمیفهمم. چرا میخواست این رو به من بده؟»
آقای پترسون گفت: «توی کل دنیا، تو از همه براش عزیزتر بودی و میخواست این رو بهت بگه.» دستش را توی جیبش برد، دستمال پارچهایاش را بیرون کشید و روی چشمهایش فشار داد. «معنیش همینه.»
poupak
۰
همیشه خیال میکردم برای فرد عزیزترین آدم دنیا بودم و او هم عزیزترین آدم من بود. اما هیچکداممان هیچوقت آن را به زبان نیاورده بودیم. حداقل به همدیگر نگفته بودیم. لرزیدم، و به این فکر کردم که او میخواسته اینها را به خودم بگوید. انگار دوباره لب معدن سنگ ایستاده بودم.
