جملات زیبا از متن کتاب جامانده در اعماق اقیانوس | طاقچه
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب جامانده در اعماق اقیانوسsubscriptionAvailable

کتاب جامانده در اعماق اقیانوس

۴.۵(از ۲۱ رأی)
نوع کتاب

قیمت:

۱۶۵,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

دیدی وقتی می‌ری کتاب‌فروشی، می‌بینی یه کتاب با بقیه فرق داره؟ و وقتی می‌خونی‌ش، حس می‌کنی اون کتاب تو رو انتخاب کرده؟
همچنان خواهم خواند...
۱۰
: «مامانم همیشه می‌گفت بهترین روش دفاع از هرچیزی اینه که کارت رو خوب انجام بدی.»
حسین علیزاده
۷
چیزی از زیست‌شناسی سرم نمی‌شد و ویژگی‌هایی که کوسه‌ای را با کوسه‌های دیگر هم‌رده می‌کرد، نمی‌شناختم. اما از خواندن داستان‌های رفتارشان خوشم آمد. برای همین دربارهٔ جنین کوسه‌ها بیشتر خواندم، آن‌ها خواهرها و برادرهای کوچکشان را می‌خورند و آخرسر هم هرکسی را که در رحم مادر مانده می‌بلعند تا اینکه کوسه‌ای که از همه قوی‌تر است، زنده می‌ماند و مادر فقط یک بچه به دنیا می‌آورد. ترسناک است.
همچنان خواهم خواند...
۵
«تو خوبی؟» «نه واقعاً.» گفت: «می‌خوای بیام اونجا؟» گفتم: «نمی‌دونم، بهت زنگ می‌زنم.» چرخه دوباره آغاز شده بود.
سُهاد
۵
همیشه سرگرم کاری بود که برای دیگران جذابیتی نداشت. اما همین باعث می‌شد آدم جذابی باشه، متوجهی؟» متوجه بودم.
سُهاد
۴
مارپیچ صدف با نسبت‌های بی‌نقصی ساخته شده. تا حالا شده یه موجود زنده رو ببینی و از خودت بپرسی چطوری به وجود اومده؟
همچنان خواهم خواند...
۳
با خودم فکر کردم شاید بتوانم فقط با بستنی زنده بمانم.
Nursa
۳
گیچ شده بودم، اما بعد فکر کردم شاید او گیج شده بود.
poupak
۳
«خیلی چیزها داشتم که بهش بگم، اما اون نبود. نمی‌دونستم باید با افکارم چی‌کار کنم. هنوز باید باهاش حرف بزنم. باید حس کنم هنوز اینجاست.»
poupak
۳
غم او مثل یک چرخه بود. مدام به لحظهٔ دلتنگی می‌رسیدم.
روژی نا
۳
جایی خوانده بودم کوسه‌های سفید موجوداتی منزوی‌اند و مسافت‌های طولانی را تنهایی طی می‌کنند، اما گاهی هم جفت‌جفت سفر می‌کنند. هیچ‌کس نمی‌داند چرا. جایی نزدیک آن قایق، هلن و فرد با هم شنا می‌کردند. من به موسیقی عجیبی که می‌ساختند گوش می‌دادم، انگار آهنگ قدیمی محبوبم بود. آن دو را تصور کردم که توی جزیرهٔ مونوموی سفر می‌کردند و با هم گپ می‌زدند. شاید مدت زیادی بود که هلن زیر آب دینگ‌دینگ می‌کرد و منتظر بود یکی از ما
حسین علیزاده
۱
می‌خواستم باهاش حرف بزنم، اما مسئله اینجا بود که اصلاً حوصلهٔ حرف زدن با کسی را نداشتم.
Nursa
۱
پرسیدم: «مال چه تاریخیه؟» «مِه ۱۹۹۱.» مادرم ژوئن ۱۹۹۱ مرد.
poupak
۱
غریزه‌ام می‌گفت از او دور شوم، اما نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و آن‌قدر پیش رفتم تا اینکه تقریباً رودررویش ایستادم.
سُهاد
۱
هرچقدر هم تمیزکاری می‌کرد، وقتی بغلش می‌کردم همیشه همان بو را می‌داد. وقتی بزرگ‌تر شدم از پدر پرسیدم چطور بویش از بین نمی‌رفت. گفت این بو از تشریح کوسه‌ها و وال‌ها بوده، از بریدن لایه‌های چربی و دست بردن میان حفره‌های بدن جانوران دریایی که بیست برابر هیکل مادرم بودند.
سُهاد
۱
«انگار وقتی آدم‌ها تقصیر رو گردن دیگران می‌ندازن... مسائل رو راحت‌تر درک می‌کنن.» «اما چرا؟»
سُهاد
۱
ته کوچه نیکمتی گذاشته بودند که به ساحل سنگی دید داشت. به صندوق‌پست رسیدم، کمی بالاتر از کتاب‌فروشی. دوچرخه‌ام را همان‌جا گذاشتم. در فلزی پرسروصدا را باز کردم و کارت را انداختم داخل صندوق. نمی‌دانستم به دست کی می‌رسید، اما درونم سبک‌تر شده بود، انگار چیزی را از ذهنم پاک کرده بودم.
سُهاد
۱
همیشه خیال می‌کردم برای فرد عزیزترین آدم دنیا بودم و او هم عزیزترین آدم من بود. اما هیچ‌کداممان هیچ‌وقت آن را به زبان نیاورده بودیم. حداقل به همدیگر نگفته بودیم. لرزیدم، و به این فکر کردم که او می‌خواسته این‌ها را به خودم بگوید. انگار دوباره لب معدن سنگ ایستاده بودم.
سُهاد
۱
«زادوولد کوسه‌ها کمه، برای همین هم خیلی راحت منقرض می‌شن. اما شاید هنوز هم وقت داشته باشیم تا بلایی رو که سرشون آوردیم، جبران کنیم.» پرسیدم: «چطور؟» گفت: «نخوریمشون. دربارهٔ رفتارهاشون یاد بگیریم. و به این مسئله احترام بذاریم که خیلی قبل از اینکه ما آدم‌ها و قوم‌وخویش‌های انسانی‌مون اینجا باشیم، اون‌ها اینجا بوده‌ان.»
همچنان خواهم خواند...
۰
روزگاری پدر خرچنگ زنده را توی دیگ می‌انداخت و موجود بیچاره مرگی وحشتناک و آرام را تجربه می‌کرد
همچنان خواهم خواند...
۰
اگه کوسه یه فُک درست‌وحسابی بخوره، شاید تا چند هفته بعدش سیر بمونه. خیلی طول می‌کشه که کوسه‌ها یه وعدهٔ بزرگ رو هضم کنن.»
همچنان خواهم خواند...
۰
توی آب‌شش‌ها آب از یک طرف جاری می‌شود و خون از طرف دیگر. «کوسه باید همیشه شنا کنه، در غیر این صورت خفه می‌شه.»
همچنان خواهم خواند...
۰
کوسه‌ها در طول زندگی‌شان مدام دندان‌های جایگزین درمی‌آورند.
همچنان خواهم خواند...
۰
مامانت می‌خواست مردم ببینن کوسه‌ها آدم‌خوار نیستن، اما گمونم می‌خواست آدم‌ها این رو هم بدونن که اقیانوس مال کوسه‌هاست. اون‌ها می‌تونن اون زیر نفس بکشن، ما نمی‌تونیم
همچنان خواهم خواند...
۰
گفتم: «چرا ماهی مرکب سه‌تا قلب داره؟» «گمونم اون‌ها دوتا قلب دارن که مخصوص آب‌شش‌هاشونه و یه قلب بزرگ‌تر که خون رو به بقیهٔ بدنشون پمپاژ می‌کنه. باید حجم بالایی از اکسیژن رو وارد خونشون کنن تا زنده بمونن.»
همچنان خواهم خواند...
۰
موقعی که اینجا بود زیاد در بند آن نبودم که وقتی کنارم نیست چه کار می‌کند.
همچنان خواهم خواند...
۰
باید رهاش کنم تا غصه من رو زنده‌زنده نخوره.»
Nursa
۰
صورتم را بین دست‌هایم پنهان کردم و زار زدم. فرد رفته.
poupak
۰
گفتم: «هنوز نمی‌فهمم. چرا می‌خواست این رو به من بده؟» آقای پترسون گفت: «توی کل دنیا، تو از همه براش عزیزتر بودی و می‌خواست این رو بهت بگه.» دستش را توی جیبش برد، دستمال پارچه‌ای‌اش را بیرون کشید و روی چشم‌هایش فشار داد. «معنی‌ش همینه.»
poupak
۰
همیشه خیال می‌کردم برای فرد عزیزترین آدم دنیا بودم و او هم عزیزترین آدم من بود. اما هیچ‌کداممان هیچ‌وقت آن را به زبان نیاورده بودیم. حداقل به همدیگر نگفته بودیم. لرزیدم، و به این فکر کردم که او می‌خواسته این‌ها را به خودم بگوید. انگار دوباره لب معدن سنگ ایستاده بودم.
poupak
۰