
بریدههایی از کتاب جامانده در اعماق اقیانوس
۴٫۶
(۱۹)
: «مامانم همیشه میگفت بهترین روش دفاع از هرچیزی اینه که کارت رو خوب انجام بدی.»
حسین علیزاده
چیزی از زیستشناسی سرم نمیشد و ویژگیهایی که کوسهای را با کوسههای دیگر همرده میکرد، نمیشناختم. اما از خواندن داستانهای رفتارشان خوشم آمد. برای همین دربارهٔ جنین کوسهها بیشتر خواندم، آنها خواهرها و برادرهای کوچکشان را میخورند و آخرسر هم هرکسی را که در رحم مادر مانده میبلعند تا اینکه کوسهای که از همه قویتر است، زنده میماند و مادر فقط یک بچه به دنیا میآورد. ترسناک است.
همچنان خواهم خواند...
دیدی وقتی میری کتابفروشی، میبینی یه کتاب با بقیه فرق داره؟ و وقتی میخونیش، حس میکنی اون کتاب تو رو انتخاب کرده؟
همچنان خواهم خواند...
«تو خوبی؟»
«نه واقعاً.»
گفت: «میخوای بیام اونجا؟»
گفتم: «نمیدونم، بهت زنگ میزنم.»
چرخه دوباره آغاز شده بود.
Tuberosa
مارپیچ صدف با نسبتهای بینقصی ساخته شده. تا حالا شده یه موجود زنده رو ببینی و از خودت بپرسی چطوری به وجود اومده؟
همچنان خواهم خواند...
گیچ شده بودم، اما بعد فکر کردم شاید او گیج شده بود.
poupak
جایی خوانده بودم کوسههای سفید موجوداتی منزویاند و مسافتهای طولانی را تنهایی طی میکنند، اما گاهی هم جفتجفت سفر میکنند. هیچکس نمیداند چرا. جایی نزدیک آن قایق، هلن و فرد با هم شنا میکردند. من به موسیقی عجیبی که میساختند گوش میدادم، انگار آهنگ قدیمی محبوبم بود. آن دو را تصور کردم که توی جزیرهٔ مونوموی سفر میکردند و با هم گپ میزدند. شاید مدت زیادی بود که هلن زیر آب دینگدینگ میکرد و منتظر بود یکی از ما
حسین علیزاده
با خودم فکر کردم شاید بتوانم فقط با بستنی زنده بمانم.
Nursa
پرسیدم: «مال چه تاریخیه؟»
«مِه ۱۹۹۱.»
مادرم ژوئن ۱۹۹۱ مرد.
poupak
«انگار وقتی آدمها تقصیر رو گردن دیگران میندازن... مسائل رو راحتتر درک میکنن.»
«اما چرا؟»
Tuberosa
ته کوچه نیکمتی گذاشته بودند که به ساحل سنگی دید داشت. به صندوقپست رسیدم، کمی بالاتر از کتابفروشی. دوچرخهام را همانجا گذاشتم. در فلزی پرسروصدا را باز کردم و کارت را انداختم داخل صندوق. نمیدانستم به دست کی میرسید، اما درونم سبکتر شده بود، انگار چیزی را از ذهنم پاک کرده بودم.
Tuberosa
همیشه سرگرم کاری بود که برای دیگران جذابیتی نداشت. اما همین باعث میشد آدم جذابی باشه، متوجهی؟»
متوجه بودم.
Tuberosa
همیشه خیال میکردم برای فرد عزیزترین آدم دنیا بودم و او هم عزیزترین آدم من بود. اما هیچکداممان هیچوقت آن را به زبان نیاورده بودیم. حداقل به همدیگر نگفته بودیم. لرزیدم، و به این فکر کردم که او میخواسته اینها را به خودم بگوید. انگار دوباره لب معدن سنگ ایستاده بودم.
Tuberosa
«زادوولد کوسهها کمه، برای همین هم خیلی راحت منقرض میشن. اما شاید هنوز هم وقت داشته باشیم تا بلایی رو که سرشون آوردیم، جبران کنیم.»
پرسیدم: «چطور؟»
گفت: «نخوریمشون. دربارهٔ رفتارهاشون یاد بگیریم. و به این مسئله احترام بذاریم که خیلی قبل از اینکه ما آدمها و قوموخویشهای انسانیمون اینجا باشیم، اونها اینجا بودهان.»
همچنان خواهم خواند...
روزگاری پدر خرچنگ زنده را توی دیگ میانداخت و موجود بیچاره مرگی وحشتناک و آرام را تجربه میکرد
همچنان خواهم خواند...
اگه کوسه یه فُک درستوحسابی بخوره، شاید تا چند هفته بعدش سیر بمونه. خیلی طول میکشه که کوسهها یه وعدهٔ بزرگ رو هضم کنن.»
همچنان خواهم خواند...
توی آبششها آب از یک طرف جاری میشود و خون از طرف دیگر.
«کوسه باید همیشه شنا کنه، در غیر این صورت خفه میشه.»
همچنان خواهم خواند...
کوسهها در طول زندگیشان مدام دندانهای جایگزین درمیآورند.
همچنان خواهم خواند...
مامانت میخواست مردم ببینن کوسهها آدمخوار نیستن، اما گمونم میخواست آدمها این رو هم بدونن که اقیانوس مال کوسههاست. اونها میتونن اون زیر نفس بکشن، ما نمیتونیم
همچنان خواهم خواند...
گفتم: «چرا ماهی مرکب سهتا قلب داره؟»
«گمونم اونها دوتا قلب دارن که مخصوص آبششهاشونه و یه قلب بزرگتر که خون رو به بقیهٔ بدنشون پمپاژ میکنه. باید حجم بالایی از اکسیژن رو وارد خونشون کنن تا زنده بمونن.»
همچنان خواهم خواند...
موقعی که اینجا بود زیاد در بند آن نبودم که وقتی کنارم نیست چه کار میکند.
همچنان خواهم خواند...
باید رهاش کنم تا غصه من رو زندهزنده نخوره.»
Nursa
میخواستم باهاش حرف بزنم، اما مسئله اینجا بود که اصلاً حوصلهٔ حرف زدن با کسی را نداشتم.
Nursa
«خیلی چیزها داشتم که بهش بگم، اما اون نبود. نمیدونستم باید با افکارم چیکار کنم. هنوز باید باهاش حرف بزنم. باید حس کنم هنوز اینجاست.»
poupak
صورتم را بین دستهایم پنهان کردم و زار زدم. فرد رفته.
poupak
گفتم: «هنوز نمیفهمم. چرا میخواست این رو به من بده؟»
آقای پترسون گفت: «توی کل دنیا، تو از همه براش عزیزتر بودی و میخواست این رو بهت بگه.» دستش را توی جیبش برد، دستمال پارچهایاش را بیرون کشید و روی چشمهایش فشار داد. «معنیش همینه.»
poupak
همیشه خیال میکردم برای فرد عزیزترین آدم دنیا بودم و او هم عزیزترین آدم من بود. اما هیچکداممان هیچوقت آن را به زبان نیاورده بودیم. حداقل به همدیگر نگفته بودیم. لرزیدم، و به این فکر کردم که او میخواسته اینها را به خودم بگوید. انگار دوباره لب معدن سنگ ایستاده بودم.
poupak
غریزهام میگفت از او دور شوم، اما نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و آنقدر پیش رفتم تا اینکه تقریباً رودررویش ایستادم.
Tuberosa
هرچقدر هم تمیزکاری میکرد، وقتی بغلش میکردم همیشه همان بو را میداد. وقتی بزرگتر شدم از پدر پرسیدم چطور بویش از بین نمیرفت. گفت این بو از تشریح کوسهها و والها بوده، از بریدن لایههای چربی و دست بردن میان حفرههای بدن جانوران دریایی که بیست برابر هیکل مادرم بودند.
Tuberosa
سوکی چند ثانیه رفت توی فکر. گفت: «مامان لوسی تنها زیستشناسی بود که میشناختم. اگه بود همونجا از روی قایق بهش زنگ میزدم.»
نگاهی به فرد انداخت و بعد به من نگاه کرد. زل زدم به چشمهایش. همیشه از اینکه کسی به یاد مادرم بود، خوشم میآمد.
Tuberosa
حجم
۸۲۲٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۹
تعداد صفحهها
۳۱۲ صفحه
حجم
۸۲۲٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۹
تعداد صفحهها
۳۱۲ صفحه
قیمت:
۱۶۰,۰۰۰
تومان