دون ژوان صندلیاش را به پنجرۀ آشپزخانهام نزدیکو نزدیکتر کرد. گفت تماشای من موقع درست کردن غذا برایش الهامبخش است. الهامبخش؟ برای چه کاری؟ مثل آدمی در حال غرق شدن آنجا نشسته بود. دلیلش هم علفهای بلندی بود که از چند هفته پیش عمداکوتاهشان نکرده بودم. آن گربه با پوست زردی که داشت، وقتی لابهلای این علفها پرسه میزد، مثل شیر به نظر میرسید. گربۀ من نبود،