«فقط به رفتن ادامه بده. بهش فکر نکن. به عقب نگاه نکن.»
میم ___ لام
آهای، مغز گرامی؟ هیچ حالیت میشه اولویت با چیه؟
ارغوان
برام یه فنجون چای پررنگ و خوشطعم درست کردهان. چون درمان فراموشی همینه دیگه، مگه نه؟ یه فنجون چای.
Nasim Norozi
وقتی اون زیبایی اولیه برای آدم عادی بشه، هیچی دیگه مثل قبل به نظر نمیآد.
یك رهگذر
از تموم شبهای افتضاحی که تا حالا تو زندگی افتضاحم داشتهام این یکی قطعاً افتضاحترینه.
فاطمه
امشب اصلاً تو مود آواز خوندن نیستم. احساس میکنم یه درد درونی دارم، یه جوری که دلم میخواد یه گوشه برای خودم جدا از بقیه باشم.
فاطمه
«عالی نبود اگه یک بار، فقط یک بار، زندگیم خودبهخود روبهراه میشد؟»
فاطمه
به من این حس رو داد که دارم رو میدون مین قدم میذارم و هر چیزی بگم ممکنه به یه سری از نقاط ضعف مامانم که من حتی از وجودشون خبر ندارم فشار وارد کنه.
ارغوان
هیچکس از غرغروها خوشش نمیآد.
فاطمه
«خب، به نظر میرسه که مسائل یه کم... پیچیده هستن. اما فکر میکنم بهزودی همهچیز درست میشه.»
فاطمه
چطور ممکنه کسی بتونه توی این خونه که از ناسا هم پیچیدهتره زندگی کنه؟ اصلاً چه نیازی وجود داره که یه خونه هوشمند باشه؟ چرا نمیتونه فقط خنگ و مهربون باشه؟
elnaz
یه حس سرد ناامیدی آشنا توی دلم پیچید.
فاطمه
من هیچوقت نمیدوم. خیلی دردناکه. یک بار به قصد تفریح یک مایل با فی و کرولاین دویدم و تقریباً از دنیا رفتم
مونامی
مشکل بزرگ اینکه سعی کنی به خودت روحیه بدهی اینه که تو اعماق ذهنت میدونی که داری چرتوپرت میگی.
مونامی
مشکل بیخیال شدن اینه که هیچوقت نمیفهمی. هیچوقت نمیفهمی که ممکن بود بتونی از پس اون کار بربیای یا نه.
مونامی
نمیتونه حقیقت داشته باشه! من تو بیمارستان هستم!
فاطمه
درسته، موهاش رو همون شکل ماشین کرده اما شباهتشون همین جا تموم میشه.
مونامی
«چیزی که بهش نیاز داری یه جیپیاسه.» این رو جوری میگه که انگار دالایی لاما از بالای کوه داره سخنرانی میکنه.
مونامی