
٪۷۰
میم ___ لام
۱۳
«فقط به رفتن ادامه بده. بهش فکر نکن. به عقب نگاه نکن.»
ارغوان
۱۱
آهای، مغز گرامی؟ هیچ حالیت میشه اولویت با چیه؟
Nasim Norozi
۸
برام یه فنجون چای پررنگ و خوشطعم درست کردهان. چون درمان فراموشی همینه دیگه، مگه نه؟ یه فنجون چای.
یك رهگذر
۷
وقتی اون زیبایی اولیه برای آدم عادی بشه، هیچی دیگه مثل قبل به نظر نمیآد.
فاطمه
۷
از تموم شبهای افتضاحی که تا حالا تو زندگی افتضاحم داشتهام این یکی قطعاً افتضاحترینه.
فاطمه
۴
امشب اصلاً تو مود آواز خوندن نیستم. احساس میکنم یه درد درونی دارم، یه جوری که دلم میخواد یه گوشه برای خودم جدا از بقیه باشم.
فاطمه
۴
«عالی نبود اگه یک بار، فقط یک بار، زندگیم خودبهخود روبهراه میشد؟»
ارغوان
۳
به من این حس رو داد که دارم رو میدون مین قدم میذارم و هر چیزی بگم ممکنه به یه سری از نقاط ضعف مامانم که من حتی از وجودشون خبر ندارم فشار وارد کنه.
فاطمه
۳
هیچکس از غرغروها خوشش نمیآد.
فاطمه
۳
«خب، به نظر میرسه که مسائل یه کم... پیچیده هستن. اما فکر میکنم بهزودی همهچیز درست میشه.»
elnaz
۳
چطور ممکنه کسی بتونه توی این خونه که از ناسا هم پیچیدهتره زندگی کنه؟ اصلاً چه نیازی وجود داره که یه خونه هوشمند باشه؟ چرا نمیتونه فقط خنگ و مهربون باشه؟
مونامی
۳
من هیچوقت نمیدوم. خیلی دردناکه. یک بار به قصد تفریح یک مایل با فی و کرولاین دویدم و تقریباً از دنیا رفتم
مونامی
۳
مشکل بزرگ اینکه سعی کنی به خودت روحیه بدهی اینه که تو اعماق ذهنت میدونی که داری چرتوپرت میگی.
فاطمه
۲
یه حس سرد ناامیدی آشنا توی دلم پیچید.
مونامی
۲
مشکل بیخیال شدن اینه که هیچوقت نمیفهمی. هیچوقت نمیفهمی که ممکن بود بتونی از پس اون کار بربیای یا نه.
مبــینا
۲
من از رنگها خوشم میآد. شلختهبازی دوست دارم، دوست دارم...» دستهام رو تو هوا تکون میدم. «من پاستا دوست دارم!
فاطمه
۱
نمیتونه حقیقت داشته باشه! من تو بیمارستان هستم!
مونامی
۱
درسته، موهاش رو همون شکل ماشین کرده اما شباهتشون همین جا تموم میشه.
مونامی
۱
«چیزی که بهش نیاز داری یه جیپیاسه.» این رو جوری میگه که انگار دالایی لاما از بالای کوه داره سخنرانی میکنه.
مبــینا
۱
مشکل بزرگ اینکه سعی کنی به خودت روحیه بدهی اینه که تو اعماق ذهنت میدونی که داری چرتوپرت میگی.
مبــینا
۰
چون درمان فراموشی همینه دیگه، مگه نه؟ یه فنجون چای.
