جملات زیبا از متن کتاب من رو یادت هست؟ | طاقچه
تصویر جلد کتاب من رو یادت هست؟subscriptionAvailable

کتاب من رو یادت هست؟

نوع کتاب
۳.۶ امتیاز(از ۱۰۴ رأی)
انتشارات: 
نشر نون

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
میم ___ لام
۱۳
«فقط به رفتن ادامه بده. بهش فکر نکن. به عقب نگاه نکن.»
ارغوان
۱۱
آهای، مغز گرامی؟ هیچ حالیت می‌شه اولویت با چیه؟
Nasim Norozi
۹
برام یه فنجون چای پررنگ و خوش‌طعم درست کرده‌ان. چون درمان فراموشی همینه دیگه، مگه نه؟ یه فنجون چای.
یك رهگذر
۸
وقتی اون زیبایی اولیه برای آدم عادی بشه، هیچی دیگه مثل قبل به نظر نمی‌آد.
فاطمه
۷
از تموم شب‌های افتضاحی که تا حالا تو زندگی افتضاحم داشته‌ام این یکی قطعاً افتضاح‌ترینه.
مونامی
۵
مشکل بزرگ اینکه سعی کنی به خودت روحیه بدهی اینه که تو اعماق ذهنت می‌دونی که داری چرت‌وپرت می‌گی.
فاطمه
۴
امشب اصلاً تو مود آواز خوندن نیستم. احساس می‌کنم یه درد درونی دارم، یه جوری که دلم می‌خواد یه گوشه برای خودم جدا از بقیه باشم.
فاطمه
۴
هیچ‌کس از غرغروها خوشش نمی‌آد.
فاطمه
۴
«عالی نبود اگه یک بار، فقط یک بار، زندگیم خودبه‌خود روبه‌راه می‌شد؟»
ارغوان
۳
به من این حس رو داد که دارم رو میدون مین قدم می‌ذارم و هر چیزی بگم ممکنه به یه سری از نقاط ضعف مامانم که من حتی از وجودشون خبر ندارم فشار وارد کنه.
فاطمه
۳
«خب، به نظر می‌رسه که مسائل یه کم... پیچیده هستن. اما فکر می‌کنم به‌زودی همه‌چیز درست می‌شه.»
elnaz
۳
چطور ممکنه کسی بتونه توی این خونه که از ناسا هم پیچیده‌تره زندگی کنه؟ اصلاً چه نیازی وجود داره که یه خونه هوشمند باشه؟ چرا نمی‌تونه فقط خنگ و مهربون باشه؟
مونامی
۳
‫من هیچ‌وقت نمی‌دوم. خیلی دردناکه. یک بار به قصد تفریح یک مایل با فی و کرولاین دویدم و تقریباً از دنیا رفتم
مونامی
۳
مشکل بی‌خیال شدن اینه که هیچ‌وقت نمی‌فهمی. هیچ‌وقت نمی‌فهمی که ممکن بود بتونی از پس اون کار بربیای یا نه.
مبــی‌نا
۳
من از رنگ‌ها خوشم می‌آد. شلخته‌بازی دوست دارم، دوست دارم...» دست‌هام رو تو هوا تکون می‌دم. «من پاستا دوست دارم!
فاطمه
۲
یه حس سرد ناامیدی آشنا توی دلم پیچید.
ماوی:)))
۲
من برای توهین بهش نمی‌گم «دیو بی‌عرضه»، این یه جورهایی اسم مستعارشه. هیچ‌کسی یادش نیست که چطوری این اسم براش انتخاب شد و خودش هم چیزی نمی‌گه. درواقع، همیشه داره سعی می‌کنه مردم رو قانع کنه چیز دیگه‌ای صداش کنن. چند وقت پیش، رو کرده بود به خودش رو «بوچ» صدا کردن، چون فکر می‌کنه بهش می‌آد شبیه بروس ویلیس تو فیلم پالپ فیکشن باشه. درسته، موهاش رو همون شکل ماشین کرده اما شباهتشون همین جا تموم می‌شه. در هر صورت، جواب نداد. برای همکارهاش اون واقعاً «دیو بی‌عرضه» است، همون‌جوری که من «دندون‌داغون» هستم؛ از یازده سالگی این اسم روی من مونده. بعضی وقت‌ها، بهم «موداغون» هم می‌گن. اگه بخوام منصف باشم، موهای وزوزی دارم و دندون‌هام هم کمی کج‌وکوله هستن، اما من همیشه می‌گم که این‌ها باعث می‌شن صورتم خاص باشه. (درواقع، دروغ گفتم.
ماوی:)))
۲
مشکل دیگه همینه: شغل من بدترین اسم ممکن رو داره. خیلی خجالت‌آوره. کلمه‌هاش به‌زور روی کارت ویزیتم جا می‌شه. نتیجه گرفته‌ام هر چی تعداد کلمه‌های یه عنوان شغلی بیشتر باشه، نشون می‌ده اون شغل مزخرف‌تره. خودشون فکر می‌کنن این کلمه‌ها گول‌زنکه و ممکنه متوجه نشی بهت یه میز کار گوشۀ دفتر داده‌ان و مجبوری کنار حسابدارهای داغونی بشینی که هیچ‌کس حاضر نیست باهاشون کار کنه.
ماوی:)))
۲
«سلام، مامان.» دست‌هام رو به سمتش می‌برم تا بغلش کنم اما فقط هوا می‌آد تو بغلم. اون روش رو برگردونده و داره به ساعت طلایی فسقلیش نگاه می‌کنه. با یه حالتی شبیه استرس می‌گه: «متأسفانه، نمی‌تونم بیشتر از چند دقیقه اینجا بمونم.» انگار اگه وقتش رو اینجا تلف کنه، امکان داره جهان نابود بشه. «باید برم پیش یه متخصص تا در مورد رولی باهاش صحبت کنم.» «رولی؟» یه نگاه پر از شماتت به سمتم میندازه. «از توله‌های جدید اسموکی، عزیزم. رولی کوچولو رو که یادته؟» نمی‌دونم مامان چطوری انتظار داره که اسم همۀ سگ‌هاش رو یادم بمونه. تقریباً بیست تا سگ هست که همه‌شون از نژاد ویپت هستن و هر بار می‌رم خونه انگار یکی بهشون اضافه شده. ما تا مدتی از اون خانواده‌هایی بودیم که حیوون خونگی ندارن اما تابستون سالی که هفده ساله شدم برای تعطیلات رفتیم ولز و اونجا مادرم یه تولۀ ویپت خرید و تو یه چشم به هم زدن این جنون شروع شد.
ماوی:)))
۲
من یه مار هستم. تعجبی نداره همه ازم متنفرن.
فاطمه
۱
نمی‌تونه حقیقت داشته باشه! من تو بیمارستان هستم!
مونامی
۱
درسته، موهاش رو همون شکل ماشین کرده اما شباهتشون همین جا تموم می‌شه.
مونامی
۱
‫«چیزی که بهش نیاز داری یه جی‌پی‌اسه.» این رو جوری می‌گه که انگار دالایی لاما از بالای کوه داره سخنرانی می‌کنه.
مبــی‌نا
۱
مشکل بزرگ اینکه سعی کنی به خودت روحیه بدهی اینه که تو اعماق ذهنت می‌دونی که داری چرت‌وپرت می‌گی.
ماوی:)))
۱
از تموم شب‌های افتضاحی که تا حالا تو زندگی افتضاحم داشته‌ام این یکی قطعاً افتضاح‌ترینه. اگه بخوام از بین یک تا ده بهش نمره بدم... منفی شش! و این‌طوری هم نیست که استاندارد خیلی بالایی داشته باشم. قطره‌های بارون داره از یقۀ لباسم پایین می‌ریزه و وزنم رو از روی این پای تاول‌زده روی اون یکی پا میندازم. ژاکت جینم رو مثل چتر بالای سرم نگه داشته‌ام اما نمی‌شه گفت که جنسش ضدآبه. فقط می‌خوام یک تاکسی پیدا کنم، به خونه برسم، این چکمه‌های احمقانه رو از پام دربیارم و وان حموم رو از آب داغ پر کنم. اما ده دقیقه است که اینجا منتظریم و اثری از تاکسی نیست. انگشت‌های پام زجرآورن. دیگه هیچ‌وقت کفشی از فروشگاه‌های ارزون‌قیمت نمی‌خرم. این چکمه‌ها رو هفتۀ پیش از یک حراجی خریدم
ماوی:)))
۱
خداوندا! آخه چطور ممکنه متوجه نشی که دخترت از یه چاق بدترکیب دندون‌داغون تبدیل شده به یه آدم لاغر و ورزشکار و تروتمیز؟ «زیاد طولش نمی‌دم.» کیف گل‌دوزی‌شده‌اش رو برمی‌داره. «ایمی هر لحظه ممکنه برسه.» «ایمی اینجاست؟» حالم خیلی خوب می‌شه از تصور خواهر کوچولوم با کت صورتی پشمی و شلوار جین گل‌دار و اون کفش‌های چراغ‌دار که موقع رقصیدن روشن می‌شن. «طبقۀ پایین داره شکلات می‌خره.» مامان در رو باز می‌کنه. «از اون کیت‌کت‌های نعنایی خیلی دوست داره.» در پشت سرش بسته می‌شه و من بهش خیره می‌شم. کیت‌کت نعنایی اختراع شده؟ دو هزار و هفت واقعاً یه دنیای جدیده.
ماوی:)))
۱
«یه کم خودت رو مرتب کن، عزیز دلم! به نظر می‌آد یکی از وسط بوته‌ها تو رو بیرون کشیده.» «ولش کن، مامان!» ایمی می‌گه: «اون رو از بقایای یه ماشین تصادفی بیرون کشیدن، یادته دیگه؟» «من فقط خیلی سریع موهات رو شونه می‌کنم.» یه شونۀ جیبی کوچک از کیفش بیرون می‌آره و شروع می‌کنه به کشیدن روی موهام. «آی! فراموشی من رو بدتر می‌کنی!» «تموم شد.» آخرین تکۀ مو رو هم شونه می‌کنه و بعد با گوشۀ یه دستمال صورتم رو پاک می‌کنه. «آماده‌ای؟»
ماوی:)))
۱
هر چی می‌گذره، حس بهتری راجع بهش پیدا می‌کنم. خب که چی که شوهرم رو نمی‌شناسم و هیچی راجع به زندگیم نمی‌دونم؟ نکتۀ مهم اینه که من با یک مولتی‌میلیونر خوش‌تیپ که عاشق منه و یه پنت‌هاوس گنده داره ازدواج کرده‌ام که برام گل‌های رز بژ می‌آره. حاضر نیستم همۀ این‌ها رو بندازم دور فقط به‌خاطر این مسئلۀ بی‌اهمیت که شوهرم رو یادم نیست. همه مجبور می‌شن امروز یا فردا روی ازدواجشون کار کنن. من فقط باید روی قسمت «به خاطرْ آوردن شوهر» تمرکز کنم.
مبــی‌نا
۰
چون درمان فراموشی همینه دیگه، مگه نه؟ یه فنجون چای.