" درماندگی یعنی تو اینجایی... من هم همین جایم ولی دورم.
تو اختیار زندگی داری... من زندگی را سخت مجبورم "
گوشهٔ روسری اش را بالا آورد:
- جلوی حسام هم روسری سرت میذاری؟
"درماندگی یعنی که فهمیدم... وقتی کنارم روسری داری
یک تار مو از گیسوانت را... در رختخواب دیگری داری"