
بریدههایی از کتاب روز هشتم
۳٫۸
(۵)
همه انسانها احتیاج به مورد قبول واقع شدن توسط دیگران و مخصوصاً عزیزترین افراد زندگیشون دارن. همه احتیاج به این دارن که از طرف اطرافیانشون دوست داشته بشن.
((: noor
ما آدما همه همینجوری هستیم. تا یه جایی تحمل میکنیم و سر و صدا میکنیم. اما بعد از اینکه متوجه شدیم زورمون به این زندگی بیرحم نمیرسه، کوتاه میایم و هیچی نمیگیم.
واقعا زور آدم به این زندگی نمیرسه.
((: noor
چون یک نفر رو به فرزندخوندگی قبول کردیم یا داریم هزینه زندگیشرو میدیم به هیچ وجه دلیل نمیشه که سرش منت بذاریم و با الفاظمون تحقیرش کنیم.
((: noor
به من یکی ثابت شده هر وقت دست یکیرو گرفتم، خدا هم یهجا دیگه مزدم رو داد و تو یه گرفتاری دستم رو گرفت.
((: noor
به قول یکی از بازیگرای مورد علاقم یعنی آلپاچینو، آدم همیشه میدونه که راه درست چیه ولی متاسفانه انجام کار درست خیلی از وقتا سخت تره.
آوا~
وقتی امید به زندگی رو از یه بچه یا یه جوون بگیری مگه قاتل نیستی؟
یا زمانی پولی که براش تلاش نکردی ولی چون بهش دسترسی داری، میذاری تو جیبت دزد نیستی؟
یا زمانی که به یه نفر میگی دوست دارم ولی دروغ گفتی، مگه به احساساتش تجاوز نکردی؟
آوا~
واقعاً آدم خوبی بودن خیلی چیز خوبیه. اینکه دل دیگران رو بتونی شاد کنی. واقعاً زندگی آدم زیباتر میشه.
آوا~
چقدر حسهای ساده و قابل دسترس تو دنیا وجود داره و ما آدما بخاطر عجله داشتن، خودمونو ازشون محروم میکنیم. مثل همین نشستن و ریلکس کردن توی وان داغ حموم. مثل یک جا نشستن و صحبت کردن در مورد مسائل مختلف با افرادی که دوستشون داری. مثل خوردن غذای مورد علاقت.
آوا~
شاید اگه امروز قدر فرصتامون رو بدونیم، فردایی راحتتر داشته باشیم.
آوا~
دوباره وسوسه و طمع به سراغم اومد. کلی پول بود. اونقدری بود که حتی اگه یه میلیون دلار ازش برمیداشتم هیچ کسی متوجه نمیشد.
ولی...
واقعاً ارزش نداره. من همین الانش هم همه چیز دارم. طمع توی خیلی از چیزا خوبه، مثل طمع توی درس خوندن و فتح کردن قلههای علمی مختلف یا مثلا طمع توی ورزش حرفهای و تلاش زیاد کردن برای موفقیت توی مسابقات. اما طمع توی موقعیتی که من دارم واقعاً خوب نیست!
آوا~
درسته که به گمون خودم اینکار دزدی نیست و قراره به زودی پول و سودش رو به شرکت برگردونم، اما من صاحب این پول نیستم و اگه بدون اجازه صاحبش این پول رو بردارم و جایی سرمایه گذاری کنم، خیانت در امانت کردم. درسته که این روزا خیانت در امانت خیلی رایج شده ولی من پسامد این خیانت و طمع رو دیدم.
آوا~
باید حواسمون به رفتارهامون باشه، به کلماتی که باهاش دیگران رو خطاب میکنیم. نباید فکر کنیم چون طرف بچهمونه، هر رفتاری میتونیم باهاش داشته باشیم. چه مادر بچه باشیم چه پدرش. نباید به خودمون این اجازه رو بدیم که دل دیگران رو به درد بیاریم. اینکه ما اعصابمون داغونه یا ما تفریح نداریم ربطی به دیگران نداره. دیگران هم حق زندگی دارن. چون یک نفر رو به فرزندخوندگی قبول کردیم یا داریم هزینه زندگیشرو میدیم به هیچ وجه دلیل نمیشه که سرش منت بذاریم و با الفاظمون تحقیرش کنیم.
آوا~
شاید ما متوجه نشیم اما حتی کوچکترین چیزها میتونه باعث تغییر رفتار و تغییر منش دیگری بشه و شاید در آیندهش خیلی تأثیرگذار باشه. درسته که آیندهٔ هر فرد توی دستای خودشه و هر کسی مسئول اصلی اعمالی هست که انجام میده اما این دلیل نمیشه که ما به خودمون اجازه بدیم هر برخوردی با دیگران داشته باشیم و به طرق مختلف ناراحتش کنیم.
آوا~
خانواده های زیادی هستن که حتی پول شام شبشون رو ندارن و متاسفانه به امراض صعب العلاج گوناگون مبتلا میشن که از پرداخت هزینه هاش عاجزن...
اگه دارید این کتاب رو میخونید و به دلتون نشسته، حتی یه کوچولو... و اگه در توان مالیتون هست و زندگی مرفهای دارید، این افراد رو شناسایی کنید و بهشون کمک کنید. نه اینکه چون وضع مالیتون خوبه موظفید اینکار رو بکنید. اتفاقا نوش جونتون؛
آوا~
در کل اینکه، به من یکی ثابت شده هر وقت دست یکیرو گرفتم، خدا هم یهجا دیگه مزدم رو داد و تو یه گرفتاری دستم رو گرفت.
آوا~
همین الان زندگیم از جلو چشمام رد شد و من تمام کارامو دوباره دیدم. خیلی از کارای خوب انجام دادم که از دیدنشون حال کردم و به خودم افتخار کردم؛ ولی از اون طرف یه سری کارایی کردم که واقعا اون زمان فکر نمیکردم اینقدر بد باشن...
از خودم راضی نیستم. نمیدونم چرا ولی حس میکنم کارای بدم بیشتر بودن.
هر چقدر که سنم بیشتر شد، کارای بدم هم بیشتر شد.
آوا~
ای کاش عادت میکردم بجای اینکه از وسط خیابون رد شم، از روی پل عابر عبور کنم.
اگه عادت کرده بودم الان اینجوری روی زمین کتلت نشده بودم.
آوا~
لعنت به من بخاطر "تکبر"ی که دارم. چرا همه چیزو فراموش کردم؟ چرا فراموش کردم وقتی بچه بودم چقدر پدربزرگمو دوست داشتم؟ چرا اینقدر فاصلهها زیاد شده؟
آوا~
واقعاً چجور آدمیم؟ واقعاً کی خوبه و کی بد؟ هیچوقت از این دید به خودم و کارام نگاه ننداخته بودم که آدم خوبیام یا بد...
آوا~
آدما که عروسک کوکی نیستن بخوای هردفعه با احساساتشون بازی کنی!
آوا~
شاید نصرت شکم پرست باشه و شاید این یک گناه به حساب بیاد، ولی میخوام بدونم آدمی مثل من که اونو بخاطر همین شکم پرستیش، مسخره میکنه گناهکار نیست؟!
آوا~
واقعا چه کسی گناهکاره و چه کسی گناهکار نیست؟
چه چیزی گناهه و چه چیزی گناه نیست؟
آوا~
بابا با شنیدن این حرف من خیلی ناراحت شد. نمیدونم شاید من راجع بهش اشتباه قضاوت میکنم. شاید اونجوریا هم که من فکر میکنم نباشه. شاید بابام منو هم به اندازهٔ خواهرم دوست داره. نمیدونم. واقعا نمیدونم.
آوا~
من ترجیح میدم لحظه بعدی زندگیمو نتونم پیشبینی کنم. اصلا قشنگی زندگی به همین اتفاقی بودنشه.
آوا~
در اون لحظه جملههای بیشماری برای ضایع کردن نصرت از ذهنم میگذشت.
نمیدونم چرا ولی گفتم: «اره، روز قشنگیه.»
واقعا نمیدونم چرا اون لحظه دوباره حال نصرتو نگرفتم. نمیدونم، شاید حال و حوصلشو نداشتم؛ ولی نتیجه جملهای که گفتمو دوست داشتم.
آوا~
چقدر حس خوبیه که دیگران رو خوشحال کنی. اونم با کارهای کوچیکی که هیچ چیز ازت کم نمیکنن.
آوا~
مگه من کی هستم که هر روز به خودم اجازه میدادم تا روز نصرت رو خراب کنم؟! حالا چون دوستم داره و من ازش خوشم نمیاد باید هر چیزی که دلم میخواد بارش کنم؟ مگه دوست داشتن جرمه؟ اصلاً کی گفته که نصرت منو دوست داره؟! چقدر هم اعتماد به نفس دارم من!
آوا~
شاید نصرت مثل خیلی از آدمای این دوره و زمونه، فردیه که به سمت آدمایی که بهش اعتنا نمیکنن جذب میشه! این جور آدما اگه بهتر به شخص مورد علاقهشون نگاه کنن میفهمن که اون آدم چقدر پوچ و از خود راضیه که به خودش اجازه میده هر حرفی بزنه.
آوا~
برای خودم متاسفم. متاسفم که اینقدر زود قضاوت میکنم. توی این دوره و زمونه همهمون شعارهای قشنگی در مورد قضاوت نکردن دیگران میدیم اما در عمل، خیلیامون رعایت نمیکنیم.
آوا~
چرا اینقدر مادرا خوبن؟
چرا هر چقدر هم که کم لطفی در حقشون میکنیم بازم اینقد خوبن؟
آوا~
حجم
۶۹٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۹۵ صفحه
حجم
۶۹٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۹۵ صفحه
قیمت:
۱۲۰,۰۰۰
تومان