
٪۱۰
کاربر ۳۵۱۳۷۰۵
۶
آگاهی تعینبخش زندگی نیست، این زندگی است که تعینبخش آگاهی است
22
۴
گویا بشر با همان سرعتی که بر طبیعت مسلط میشود، بردهٔ دیگر انسانها، یا شرارت خویشتن میگردد. حتی خورشیدِ نابِ علم نیز تنها توان تابیدن بر پسزمینهٔ تاریک جهل را دارد.
mj94
۴
در هر عصر، اندیشههای طبقهٔ حاکم اندیشههای حاکماند؛ به تعبیر دیگر، طبقهای که نیروی مادی حاکم بر جامعه است همزمان نیروی فکری حاکم بر آن نیز هست.
کاربر ۳۵۱۳۷۰۵
۲
مارکس، آنچه میگوییم و میاندیشیم در نهایت توسط کاری که میکنیم تعین مییابد
کاربر ۳۵۱۳۷۰۵
۱
در هر عصر، اندیشههای طبقهٔ حاکم اندیشههای حاکماند؛ به تعبیر دیگر، طبقهای که نیروی مادی حاکم بر جامعه است همزمان نیروی فکری حاکم بر آن نیز هست. طبقهای که ابزارهای تولید مادی را در دست دارد همزمان بر ابزارهای تولید فکری نیز سیطره دارد.
22
۱
مارکس مینویسد پول "روسپیِ جهانی است، پااندازِ جهانی انسانها و ملتهاست"
Hikarira
۱
آگاهی تعینبخش زندگی نیست، این زندگی است که تعینبخش آگاهی است.
Artylaa
۰
عملِ شناختن باعث تغییرِ چیزی میشود که مورد شناخت قرار گرفته است.
Artylaa
۰
اگر از ما سؤال شود که اصول اخلاقی مارکس را تبیین کنیم، بهتر خواهد بود که آنها را "زیباییشناختی" در نظر بگیریم. زیرا امر زیباییشناختی بهطور سنتی شکلی از عمل انسانی است که نیازی به توجیه فایدهباورانه ندارد، بلکه منطق، اهداف و مبانیاش را خودش مشخص میکند. این عمل، فعالیتی رضایتبخش برای خاطر خودش است
Artylaa
۰
تقسیم کار اولین نمونه از این مسئله است که چگونه، تا زمانیکه انسان در جامعهای طبیعی باقی بماند، یعنی تا زمانیکه شکافی میان منافع عام و خاص وجود دارد، و در نتیجه، تا زمانیکه فعالیت داوطلبانه نیست و به شکلی طبیعی تقسیمشده است، عملِ خودِ انسان تبدیل به نیرویی بیگانه میشود که مخالف اوست و بهجای اینکه در ضبط و مهارش باشد او را به زنجیر میکشد. زیرا به محض اینکه تقسیم کار موجودیت پیدا کند، هر انسان از یک حوزهٔ فعالیتِ مشخص و انحصاری برخوردار میشود که به او تحمیل شده است و راه فراری از آن ندارد. او شکارچی، ماهیگیر، چوپان، یا منتقد است، و اگر نمیخواهد وسیلهٔ معاش خود را از دست بدهد باید این نقش را حفظ کند
Artylaa
۰
مارکس دیگری را وسیلهای برای خودشکوفایی من میداند، و نه، در بهترین حالت، صرفاً شریکی در سرمایهگذاری پروژه، یا، در بدترین حالت، مانعی نیرومند بر سر راه خود-تحققبخشیِ من.
متین
۰
تلاش اکثر آنها تورمکاهی مدعاهای متافیزیکی فلسفه است و با چیزی بهظاهر بنیادیتر از پشت به آنها حمله میکنند: هستی، قدرت، تفاوت، اَشکال عملی زندگی، یا در مورد مارکس "شرایط تاریخی". این دسته از فیلسوفستیزان با مخالفان صرف فلسفه تفاوت دارند، همانطور که "ضدِ رمان"ی مانند اولیس از غیرِ رمانی مانند دفترچه تلفن متمایز است.
متین
۰
نزد مارکس مشخصترین نقطهٔ برخورد آگاهی و عملِ اجتماعی خودِ زبان است
متین
۰
تنها زمانی که یک جامعه به میزان مشخصی از مازاد اقتصادی افزون بر ضرورت مادی برسد و اقلیتی از اعضایش از اقتضائات کارِ تولیدی رها شوند و بهطور تماموقت جایگاه سیاستمدار، استاد، و تولیدکنندهٔ فرهنگی و غیره را کسب کنند، فلسفه در کاملترین حالتِ خود، میتواند شکوفا شود. در این حالت است که اندیشه میتواند خیالپردازی کند که مستقل از واقعیت مادی است
متین
۰
بیزار بود از نظامهای فکری متکبری (مانند ایدهآلیسم هگلی) که بر این باور بودند که میتوانند بهنحوی کلِ جهان را در مفاهیم خود بگنجانند. کنایهٔ تلخ این است که آثار خود او، در کنار دیگر مسائل، در آخر منجر به چنین نظامسازیِ عقیمی شد.
متین
۰
بورژوازی زنجیر روابط گوناگون فئودالیای که انسان را به "اربابان طبیعی" خود مقید کرده پاره کرده است و هیچ پیوند دیگری بین انسانها جز نفع شخصیِ صرف و "پرداخت نقدیِ" عاری از احساس باقی نگذاشته است. آسمانیترین جاذبههای شور و هیجان مذهبی، اشتیاق شوالیهمآبانه و نازکطبعی مبتذل را در دریای منجمد حسابگریِ خودمحور غرق ساخته است... در یک کلام، بورژوازی استثمار عریان، بیشرمانه، مستقیم و بیرحمانه را جایگزین استثماری کرده است که در پوشش موهومات مذهبی و سیاسی رخ میداد. پوشش عاطفی خانواده را از آن بر گرفته و روابط خانوادگی را به روابط پولیِ صرف تقلیل داده است...
متین
۰
بهطور کلی، شیوهٔ تولیدِ زندگی مادی، فرایند زندگی اجتماعی، سیاسی و فکری را مشروط میکند. این آگاهیِ انسان نیست که تعینبخش هستی اوست، بر عکس، این هستی اجتماعی است که تعینبخش آگاهی انسان است. (مقدمهٔ گامی در نقد اقتصاد سیاسی؛ ۵، ۱۸۲)
این "نظریهٔ اقتصادیِ تاریخِ" مشهور مارکس است.
متین
۰
پس بشریت صرفاً محصول تعینیافتهٔ شرایط مادیِ خویش نیست؛ اگر اینطور بود مارکس چطور میتوانست امیدوار باشد که بشریت روزی این شرایط را تغییر خواهد داد؟ مارکس ماتریالیستی "مکانیکی" مانند تامس هابز نیست که آگاهی را تنها انعکاسی از شرایط محیطی در نظر بگیرد، او ماتریالیستی تاریخی است، از این منظر که میخواهد ریشه، مشخصه و کارکرد اندیشهها را بر مبنای شرایط تاریخی که بدان تعلق دارند تبیین کند.
متین
۰
نزد مارکس، همچون دیگر رادیکالهای رمانتیک، موجودیتِ بشر هیچ هدفی غایی، جز تکاملِ خودخرسندساز ندارد یا نباید داشته باشد:
mj94
۰
تولید اندیشهها، تصورات و آگاهی در وهلهٔ اول رابطهای مستقیم با فعالیتهای مادی و مراودات مادی انسانها، و زبانِ زندگیِ واقعی دارد.
mj94
۰
-جهان واقعی- همواره به نحوی از اندیشهای که سعی دارد آن را در بر بگیرد پیشی میگیرد
mj94
۰
در یک کلام، بورژوازی استثمار عریان، بیشرمانه، مستقیم و بیرحمانه را جایگزین استثماری کرده است که در پوشش موهومات مذهبی و سیاسی رخ میداد
mj94
۰
آگاهی تعینبخش زندگی نیست، این زندگی است که تعینبخش آگاهی است.
mj94
۰
فرد خودِ هستی اجتماعی است
mj94
۰
مسئله این است که برای او اخلاقیات در واقع در این فرایند آشکارشدن ظرفیتها و نیروهای خلاقانهٔ ما نهفته است، نه در قانونی که بالاتر از آن قرار داده شده است یا مجموعه اهدافی متعالی که فراتر از آن قرار دارند.
mj94
۰
اینکه مارکس نظامی اجتماعی را رد میکند که در سطح نظری بر طبل فردگرایی میکوبد، اما در عمل زن و مرد را به واحدهای قابل مبادلهٔ ناشناس تقلیل میدهد، به این دلیل است که برای فرد ارزش بسیاری قائل است.
mj94
۰
بنابراین، از بین رفتن مالکیت خصوصی به معنای رهایی کامل حواس و خصلتهای انسانی است؛ این رهایی دقیقاً به این علت رهایی است که این حواس و خصلتها، هم از لحاظ عینی و هم از لحاظ ذهنی، انسانی شدهاند.
mj94
۰
که تلاش میکند آنچه شده است باقی نماند و همواره در حرکت به سویِ شدن باشد؟(
mj94
۰
...هرچه کارگر بیشتر در کار خویش تلاش کند، دنیای عینی و بیگانهای، که آن را بر ضد خویش موجودیت میبخشد، قویتر میگردد، خودش و دنیای درونیاش تهیتر میگردد، و تعلقشان به او کمتر میشود. در دین نیز همین اتفاق میافتد. هر چه انسان خود را بیشتر وقف خدا میکند، کمتر به خویش میپردازد.
mj94
۰
با این حال، نظام سرمایهداری رقابتی است و در آن هر تولیدکننده باید در جهت توسعهٔ سرمایهٔ خویش تلاش کند، در غیر اینصورت از دور خارج خواهد شد
