من را به هوس انداخت که بدانم آبجو چیست و بلعیدن نوشیدنی چه حسی دارد. آن موقع با خودم میگفتم اگر من هم بنوشم، تا خرخره، و بعد بروم سراغ لپتاپم، شاید بتوانم چیزهایی بنویسم شبیه نوشتههای بکوفسکی. آن روزها یکی از قهرمانان زندگی من بکوفسکی بود. زشت و بیخیال. از آن آدمها که هیچ چیز را به هیچ جاشان نمیگیرند. متنفر از آدمها و تشنه تنهایی. باهوش بود و عاشق نوشتن و از همان طریق هم پول درآورده بود و شهرتی به هم زده بود. چه کاری بهتر از این؟