من برقِ نگاهت را بر گیسویم آویزم
در خلسۀ آزادی بنشینم و برخیزم
خاکسترِ این آتش ابری شده بارانزا
میخوانم و بر آتش من اشک نمیریزم
در راهِ خُتن بویی در دشت تو آهویی
از بویِ تو خوشتر کو ای سایۀ نیکویی
ای سرو چرا امشب خواب از سخنت رفتهست
ای دشت چه پیش آمد سبزی ز تنت رفتهست