جملات زیبای کتاب چو مرغ شب خواندی و رفتی | طاقچه
تصویر جلد کتاب چو مرغ شب خواندی و رفتیsubscriptionAvailable

کتاب چو مرغ شب خواندی و رفتی

نوع کتاب
۳.۰ امتیاز(از ۱۲ رأی)
پدیدآورندگان: 
محمدابراهیم جعفری
انتشارات: 
نشر مشکی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Niyaz.h
۵
دلِ من همتی کن خواب باشم اسیرِ جادوی مهتاب باشم دل من عاشقِ خاکِ کویرم دعا کن قطره قطره آب باشم
* Judy Abbott *
۳
تو همچون شبنمِ صبحی به دشتِ خواب می‌باری تو حالِ دیگری داری تو حتی در هوای غم، هوایِ دیگری داری تو حالِ دیگری داری...
ایراندُخت
۲
جوونای قلعۀ پیر همه روزها به نخجیر شبا در پای آتیش همه‌اش در رقص شمشیر...
آزادی
۲
میونِ سبزها نامِ تو رویید سکوتِ سبز و آرامِ تو رویید
FASPO
۲
دلم ابرِ غم و یادِ تو باران بتاب ای مه به ساقِ سبزه‌زاران چه می‌شد ابری از آغوش بودم به چشمت شعله‌ای خاموش بودم تو آتش بودی و من ساقِ افرا به شب می‌سوختم تا صبحِ رؤیا
FASPO
۲
سحر در انتظارِ بیدلان است صبوری توشۀ دلدادگان است
* Judy Abbott *
۲
تو ماهی اما نورِ تو خورشیدِ فرداست
* Judy Abbott *
۲
بکارم تا برویاند گلِ خورشید در این تاریکیِ خاموشِ بی‌امید
آزادی
۱
حضوری بودی از حجمی فراموش
FASPO
۱
بیا بی تو صدا در سینه‌ام نیست شکوهِ رنگ در آئینه‌ام نیست رها کردم همه هستیِ خود را که با تو سر کنم مستیِ خود را
* Judy Abbott *
۱
خدایا چشمه‌ها شد سنگ در سنگ چراغِ لاله‌ها بی‌نور و بی‌رنگ شکسته حنجرم فریاد فریاد... که دشمن خیمه زد فرسنگ فرسنگ...
جسیکا
۱
تو نجوایی تو آوایی سکوتِ ساده تنهایی ستاره از عبورِ توست شفق سنگ صبورِ توست تو می‌آیی خَمِ رَه را تو می‌جویی گلِ مَه را تو می‌بینی گلِ غم را
آزادی
۰
تو خندیدی و نامت آشنا شد
amirkarimifar
۰
تو از ره آمدی خاموش و پُر نوش حضوری بودی از حجمی فراموش تو خندیدی و نامت آشنا شد سکوتِ ماه در جانم صدا شد
Niyaz.h
۰
این سرو که روییده در این جنگلِ خواب بیدار کند همهمه‌ای در مهتاب
Niyaz.h
۰
از نیستی گذشته مرا هست می‌کند این بوی اطلسی که مرا مست می‌کند...
Niyaz.h
۰
دلِ شب بود و من خوابیده بودم شدم بیدار، خوابت دیده بودم کلافی بودم از ابریشمِ عشق که با مِهرت به هم تابیده بودم
کاربر ۶۰۲۰۰۱۳
۰
این سرو که روییده در این جنگلِ خواب بیدار کند همهمه‌ای در مهتاب خورشید گمان مبر که تاریک شده‌ست دریاب زمانه را در این فصلِ شباب
sorena10077
۰
من برقِ نگاهت را بر گیسویم آویزم در خلسۀ آزادی بنشینم و برخیزم خاکسترِ این آتش ابری شده باران‌زا می‌خوانم و بر آتش من اشک نمی‌ریزم در راهِ خُتن بویی در دشت تو آهویی از بویِ تو خوش‌تر کو ای سایۀ نیکویی ای سرو چرا امشب خواب از سخنت رفته‌ست ای دشت چه پیش آمد سبزی ز تنت رفته‌ست