پکی عمیق به سیگار و رخوتی دیگر،
دوباره سرفۀ خونین و خِسخسِ ریهها
گرفته دست مرا روزنامهای کهنه،
عبور میدهد از کوچۀ حوادث شهر
جنون و خودکشی و جزر و مد سطحِ سهام،
تجاوز و سرقت، قتل عمدها، دیهها
میان مردم این شهر عدهای هستند
که در پس سرشان جای چکش قاضی است
و دلخوشاند به حکم ادارهای که در آن،
نشسته گرد عدالت به روی دوسیهها
اگر چه رد شدن از این قضیه بهتر بود