در را که باز میکنم، گوزن پشت در کمین کرده است، انگار از پنجره دیده باشدم. به گمانم قدش کمی بلندتر شده از صبح. خانه مرتب است و جای هیچچیزی تغییر نکرده. چه خوب است که گوزنی در خانه منتظر آدم باشد. خودم را میاندازم روی کاناپه و اجازه میدهم با پوزهاش نوازشم کند. دست میزنم به نوک شاخهایش؛ تیز و سفتاند. چشمهایم را میبندم و با خودم فکر میکنم این شاخهای تیز و سفت، تابهحال چند شکم و سینه را شکافته و دریده است.