
٪۵۰
گل پری
۳۱
هیچ گریهای بدتر از گریههای بیدلیل نیست، اینکه نتوانی توضیح بدهی چرا اشک میریزی.
کتابها مرا صدا میزنند...
۱۲
تنهاییهای من از جنسِ از دست دادن نیست؛ گودال بزرگی است که اگر حواسم نباشد پرت میشوم در آن و تا مدتها نمیتوانم بالا بیایم.
Nazanin
۸
سالهاست رفتهام جلو ولی هی زیر پایم خالی میشود.
GMIZ
۶
از بزرگ شدن شکمم متنفرم. نمیتوانم سه چهار ماه دیگر این وضعیت را تحمل کنم. کاش آدمیزاد هم تخم میگذاشت و چند وقت میخوابید روی تخمهایش و جوجهٔ آدم به دنیا میآورد. فلسفهٔ این زندهزایی را درک نمیکنم. هیچ افتخاری ندارد که شکم آدم اندازهٔ طبل شود و دوباره برگردد سرجایش ــ تازه اگر برگردد.
مهتاب
۴
در را که باز میکنم، گوزن پشت در کمین کرده است، انگار از پنجره دیده باشدم. به گمانم قدش کمی بلندتر شده از صبح. خانه مرتب است و جای هیچچیزی تغییر نکرده. چه خوب است که گوزنی در خانه منتظر آدم باشد. خودم را میاندازم روی کاناپه و اجازه میدهم با پوزهاش نوازشم کند. دست میزنم به نوک شاخهایش؛ تیز و سفتاند. چشمهایم را میبندم و با خودم فکر میکنم این شاخهای تیز و سفت، تابهحال چند شکم و سینه را شکافته و دریده است.
mobinht
۴
تنهاییهای من از جنسِ از دست دادن نیست؛ گودال بزرگی است که اگر حواسم نباشد پرت میشوم در آن و تا مدتها نمیتوانم بالا بیایم.
Nazanin
۳
من باید همیشه روی دورِ تند زندگی کنم تا خیلی چیزها یادم نیاید
fuzzy
۳
بگذار این جنین کوچک و لنگدرهوای من از همین الآن بفهمد که به گوزنها خیلی بیشتر از مادرها و پدرها میتواند تکیه کند.
fuzzy
۳
من و گوزن هر روز همدیگر را نجات میدهیم از ته آبهای تیره.
fuzzy
۳
من باید همیشه روی دورِ تند زندگی کنم تا خیلی چیزها یادم نیاید. اگر کمی مکث کنم و مثل این روزها زیاد در خودم فروبروم، آن وقت خاک جمع میشود زیر ناخنهایم و کف دستهایم پُر از شیارهای تیره و عمیق میشود.
ریحان
۳
یک چیزی ته چشمهایمان است که فقط خودمان میفهمیم. چیزی شبیه دریا
عاطفه
۳
به اشکهایم اجازه دادهام که همینطور برای خودشان راه بیفتند. هیچ گریهای بدتر از گریههای بیدلیل نیست، اینکه نتوانی توضیح بدهی چرا اشک میریزی.
عاطفه
۳
تنهاییهای من از جنسِ از دست دادن نیست؛ گودال بزرگی است که اگر حواسم نباشد پرت میشوم در آن و تا مدتها نمیتوانم بالا بیایم.
کاربر ۳۹۴۸۵۳۹
۳
سالها زندگی مجردی در تهران یادم داده بود که باید آدمها را دورونزدیک نگه دارم؛ نه صمیمی، نه دشمن.
تپولی خواه
۲
و من گوزنی که میخواست با شاخهایش قطاری را نگه دارد.
کاربر نیوشک
۲
از کِی من اینقدر درمانده و بدبخت شدهام که همه برایم قلدری کنند؟
fuzzy
۲
باید بلند شوم، خودم بروم دنبال رؤیاهایم.
fuzzy
۲
همیشه دلم میخواست مثل او باشم ولی چیزی در وجود سارا بود که متمایزش میکرد از من. گاهی فکر میکردم حتماً مادر سارا چادر دور کمرش نمیبسته هیچوقت که با جاروی سیخی زیر فرشها را جارو کند و آنطور خلطش بالا بیاید. لابد کیف برزنتیِ پدر سارا پُر از لیف و ناخنگیر و سنگپا نبوده…
fuzzy
۲
گوزنی که زیر شوفاژ متولد شده باشد، چهطور میتواند در سرمای اولِ زمستان دوام بیاورد؟
fuzzy
۲
هر چه بیشتر میگذرد، بیشتر میفهمم که من نمیتوانم مادر پاکیزه و آرامی باشم و خودم را دو سال وقف بچه کنم تا خوب شیر بخورد، شکمش خوب کار کند، زیاد بخندد و آرامش داشته باشد.
ریحان
۲
گوزنی که زیر شوفاژ متولد شده باشد، چهطور میتواند در سرمای اولِ زمستان دوام بیاورد؟
ریحان
۲
مدام سنم کم و کمتر میشود.
عاطفه
۲
دوست دارم وقتی بچهام به دنیا بیاید و بزرگ شود، پایین مشقهایش را امضا کنم: بانو گوزن.
مهتاب
۱
در را که باز میکنم، گوزن پشت در کمین کرده است، انگار از پنجره دیده باشدم. به گمانم قدش کمی بلندتر شده از صبح. خانه مرتب است و جای هیچچیزی تغییر نکرده. چه خوب است که گوزنی در خانه منتظر آدم باشد. خودم را میاندازم روی کاناپه و اجازه میدهم با پوزهاش نوازشم کند. دست میزنم به نوک شاخهایش؛ تیز و سفتاند. چشمهایم را میبندم و با خودم فکر میکنم این شاخهای تیز و سفت، تابهحال چند شکم و سینه را شکافته و دریده است.
کاربر ۲۲۸۳۶۰۱
۱
تنهاییهای من از جنسِ از دست دادن نیست؛ گودال بزرگی است که اگر حواسم نباشد پرت میشوم در آن و تا مدتها نمیتوانم بالا بیایم.
تپولی خواه
۱
صاف توی چشم دکتر خیره میشوم و میگویم: همین الآن عوض میکنم. صدات رو هم بیار پایین لطفاً. با زیردستت که حرف نمیزنی مرد حسابی.
امیرعلی به تتهپته افتاده. منتظر نمیمانم که بفهمم دکتر زنگ میزند به منشی که چه بگوید. منتظر امیرعلی هم نمیمانم. تند قدم برمیدارم، بدون اینکه برایم مهم باشد جنین کوچکی در آستانهٔ ورود به هفتهٔ دهم زندگی دارد لانهاش را محکم میکند. از کِی من اینقدر درمانده و بدبخت شدهام که همه برایم قلدری کنند؟ دلم میخواهد زودتر برگردم خانه و صورتم را بچسبانم به صورت گوزنم و بوی جنگل و درخت را فروببرم توی ریههایم.
تپولی خواه
۱
مادرِ خدابیامرزم با همان چند کلاس سوادش میگفت: هیچوقت نذار مشتت پیش مردت باز بشه. هیچی نگو، فقط برو جلو.
کاربر نیوشک
۱
تنهاییهای من از جنسِ از دست دادن نیست؛ گودال بزرگی است که اگر حواسم نباشد پرت میشوم در آن و تا مدتها نمیتوانم بالا بیایم.
تپولی خواه
۱
پتو کشیدهام روی خودم. همیشه خوابیدن روی کاناپهٔ کنار شوفاژ را دوست داشتهام.
تپولی خواه
۱
هر زنی باید برای خودش ذخیرهای داشته باشد و من هم خوبش را داشتهام در این سالها.