
بریدههایی از کتاب مینی مال ها
۳٫۳
(۲۳)
سرِ پیچ از هم جدا شدند. یکی زندانی بود، دیگری زندانبان. زندانی دورۀ محکومیتش را گذرانده بود و زندانبان دورۀ خدمتش را. چمدانهایشان پر از گذشته بود، حولۀ کهنه، ریشتراشِ زنگزده و آینۀ جیبی و ... آنها سرنوشت مشترک داشتند. هر دو خاطرات خود را پشت میلهها گذاشته بودند و وقتی سرِ پیچ از هم جدا شدند، برف بر هر دوی آنها یکسان میبارید.
mobina
جهان سیاه است، مثل شب. زندگی نیزهای به سمت خورشید. جادهها همیشه به سمت دریا نمیروند. باران همیشه زیبا نیست. خوابها همیشه تعبیر خوبی ندارند. دیروز خوب نبود. باشد که فردا روشن و شادی آفرین باشد ...
همۀ این جملهها از ذهن اسبی میگذرد که از کارزار بر میگردد.
mobina
تانیل
اسمش را گذاشته بودند تانیل، یعنی شناخته شو، اما وقتی بزرگ شد برای خودش ماسک خرید تا هیچگاه شناسایی نشود.
تپولی خواه
ناممکن
_ من نمیتوانم باورکنم. فکر میکنم همهاش خواب میبینم. آخر چطور ممکن است؟ مگر میشود از دیوارها عبور کرد، یا از آب گذشت و خیس نشد؟ ما تمام این کارها را کردیم، حتی از کوه پرت شدیم و خراشی بر نداشتیم.
_احمق! ما مردهایم.
تپولی خواه
دخترک از جایش بلند شد. پرستار متوجه شد و به سمتش دوید:
-بخواب دخترم، حالت خوب نیست.
دختر به پنجره اشاره کرد: من شفا یافتم.
پرستار وقتی پنجره را نگاه کرد، چشمهایش پر از اشک شد. پنجره باز بود و به چارچوبش نور ماسیده بود.
کاربر0021
مرد گفت: منتظرم باش برمیگردم.
و زن منتظر ماند. سالها سپری شدند؛ جنگ تمام شد، اما از مرد خبری نشد. زن مثل گل پژمرد و در تنهایی پیر شد و هرگز به ذهنش خطور نكرد به كبوتری كه بعد از جنگ زیرِ شیروانی خانهشان لانه كرده بود كمی بیاندیشید.
نسترن
منولوگ احتمالی یونس در شکم ماهی
« پنجره چیز خوبیست.»
دلا فروهر
اولین ملاقات
مرد گفت: بیتو مثل چشمهای بیآبم. مثل پرندهای هستم که نمیتواند آواز بخواند. همینطور مثل آهویی هستم که در تیررس شکارچی است.
زن از ادبیات چیزی نمیدانست. دلش به حال مرد سوخت، کمی فکر کرد و گفت: همهچیز درست میشود، من یک روانپزشک خوب میشناسم.
دلا فروهر
وقتی از هواپیما پرید، هرچه تلاشکرد چترش باز نشد. بهشکل خطی درآمد و آسمان را به زمین پیوند داد.
نسترن
هیچکس نمیدانست سرش کجا مانده است. کارش سرک کشیدن به زندگی دیگران بود. وقتی مُرد اطرافیانش مجبور شدند او را بدون سر دفن کنند.
نسترن
مرد شلاقش را در هوا چرخاند و گفت:آراماند چون برّه. نگاهشان کنید.
بعد سرش را فرو برد در دهان یکی از شیرها، و آن شیر من بودم. فرصت را غنیمت شمردم؛ بدون معطلی سرش را از گردن قطع کردم. به خاطر تمام شلاقهایی که در سیرک خورده بودم.
ababaee1389
تانیل
اسمش را گذاشته بودند تانیل، یعنی شناخته شو، اما وقتی بزرگ شد برای خودش ماسک خرید تا هیچگاه شناسایی نشود. با اینهمه پدر و مادرش به آرزوی خود رسیدند. او در شهر معروف شد، اما نه با اسم تانیل. روزنامهها و تلویزیونها به او دزد ماسکدار لقب داده بودند.
تپولی خواه
مرد مو بور به هر کس که شلیک میکرد داد میزد: برو به جهنم. ظاهرا این جمله را برای توجیه کارش و برای رهایی از عذاب وجدان بر زبان میآورد، اما واقعیت چیز دیگری بود. خودش را متقاعد میکرد که در جهنم تنها نخواهد بود. از تنهایی در جهنم میترسید.
کاربر ۸۷۴۵۶۹۹
دنیا و این همه زیبایی
خیابان عوض شده بود. نوازندۀ نابینا در پیادهرو بهتر از همیشه ساکسیفون میزد. نئونها در ویترین مغازهها دیگر کسالتبار نبودندو ...
مرد فکر کرد راه خانهاش را اشتباه آمده است، وگرنه در عرض چند ساعت، خیابان نمیتوانست اینقدر تغییر کند. نگاهی به تابلوی خیابان انداخت، دید اسم خیابان همان است که بود. به فکر فرو رفت ... دنیا و این همه زیبایی، باورش نمیشد.
مرد عاشق شده بود و نمیدانست.
سهیل
هیچکس نمیدانست سرش کجا مانده است. کارش سرک کشیدن به زندگی دیگران بود. وقتی مُرد اطرافیانش مجبور شدند او را بدون سر دفن کنند. غیر از فضولِ دیگرِ محله، کسی برایش اشکی نریخت.
دلا فروهر
مجرم
گفت: من فرشتهام.
قاضی پرسید: بالهایت کو؟
گفت: بالهایم را بریدهاند؟
قاضی باور نکرد. نیشخند زد و او را به جرم نداشتن کارت شناسایی به حبس محکوم کرد. وقتی میخواستند به دستهایش دستبند بزنند، ناگهان چند فرشته از پنجره آمدند و او را با خود بردند.
ساعتی بعد قاضی در کتابهای قانون دنبال مادهای میگشت که مربوط به تعقیب مجرم در آسمان باشد.
diana252
ستوان ایوانف در یک صبح کاملاً زرد مُرد. سربازان هنوز صبحانۀ خود را تمام نکرده بودند که او تمام کرد.
هیچکس فکر نمیکرد مسئول جوخۀ اعدام اینگونه بمیرد. یک دختر مبارز پس از سالها عشق را در وجود ستوان زنده کرده بود و درست به همین خاطر بود که در آن سپیدهدم غمناک وقتی فرمان آتش داد، قلبش سُر خورد و افتاد میان معدهاش.
kimia khoshroo
مرد شلاقش را در هوا چرخاند و گفت:آراماند چون برّه. نگاهشان کنید.
بعد سرش را فرو برد در دهان یکی از شیرها، و آن شیر من بودم. فرصت را غنیمت شمردم؛ بدون معطلی سرش را از گردن قطع کردم. به خاطر تمام شلاقهایی که در سیرک خورده بودم.
🌿sepidar🌿
برف
سرِ پیچ از هم جدا شدند. یکی زندانی بود، دیگری زندانبان. زندانی دورۀ محکومیتش را گذرانده بود و زندانبان دورۀ خدمتش را. چمدانهایشان پر از گذشته بود، حولۀ کهنه، ریشتراشِ زنگزده و آینۀ جیبی و ... آنها سرنوشت مشترک داشتند. هر دو خاطرات خود را پشت میلهها گذاشته بودند و وقتی سرِ پیچ از هم جدا شدند، برف بر هر دوی آنها یکسان میبارید.
rosa Moza
منولوگ احتمالی یونس در شکم ماهی
« پنجره چیز خوبیست.»
نسترن
منولوگ احتمالی یونس در شکم ماهی
« پنجره چیز خوبیست.»
نسترن
شورش در کافه «Forget»
به یادت هستم.
نسترن
خیابان عوض شده بود. نوازندۀ نابینا در پیادهرو بهتر از همیشه ساکسیفون میزد. نئونها در ویترین مغازهها دیگر کسالتبار نبودندو ...
مرد فکر کرد راه خانهاش را اشتباه آمده است، وگرنه در عرض چند ساعت، خیابان نمیتوانست اینقدر تغییر کند. نگاهی به تابلوی خیابان انداخت، دید اسم خیابان همان است که بود. به فکر فرو رفت ... دنیا و این همه زیبایی، باورش نمیشد.
مرد عاشق شده بود و نمیدانست.
diana252
شورش در کافه «Forget»
به یادت هستم.
diana252
«تو کی هستی که به دیگران شلیک میکنی و حق حیات را از آنها سلب میکنی؟ اصلاً تو کی هستی که فکر میکنی برتری و بقیۀ آدمها پست و لایق مردن؟»
diana252
دنبال بهانهای میگشت که از خانه نرود. حسابی با شوهرش بگومگو کرده بود. گفته بود: من از اینجا میروم.
و شوهرش چیزی نگفته بود.
یک تریلی سنگین از خیابان گذشت. فنجانی که لبۀ میز بود به حرکت در آمد، افتاد و شکست. بهانهاش جور شده بود. نشست روی زمین و مشغول جمع کردن تکههای شکستۀ فنجانشد.
diana252
مرد گفت: بیتو مثل چشمهای بیآبم. مثل پرندهای هستم که نمیتواند آواز بخواند. همینطور مثل آهویی هستم که در تیررس شکارچی است.
زن از ادبیات چیزی نمیدانست. دلش به حال مرد سوخت، کمی فکر کرد و گفت: همهچیز درست میشود، من یک روانپزشک خوب میشناسم.
kimia khoshroo
داشتم میآمدم اینجا که تصادف کردم. ناگهان ماشینی آمد و مرا زیر گرفت، وقتی میخواستم از عرض خیابان رد شوم.
جنازهام را گوشۀ خیابان در برف رها کردم و آمدم، اما کاش نمیآمدم. نه مرا میبینی و نه صدایم را میشنوی. کاش نمیآمدم، من داشتم به دیدن تو میآمدم که مُردم.
kimia khoshroo
پدر گفت: نان روزانۀ ما را خداوند اعطا میکند.
و ادامه داد: البته به وسیلۀ فرشتگانش.
بچهها پرسیدند: چگونه؟ درِ خانه که همیشه بسته است؟
پدر خندید و درحالیکه به دودکش مینگریست گفت: آنها از هرجا که بخواهند میتوانند وارد خانهها شوند.
فردای آن روز، بچههای مرد، دودکش را تمیز کردند تا دودۀ آن لباس فرشتهها را کثیف نکند.
kimia khoshroo
خیابان عوض شده بود. نوازندۀ نابینا در پیادهرو بهتر از همیشه ساکسیفون میزد. نئونها در ویترین مغازهها دیگر کسالتبار نبودندو ...
مرد فکر کرد راه خانهاش را اشتباه آمده است، وگرنه در عرض چند ساعت، خیابان نمیتوانست اینقدر تغییر کند. نگاهی به تابلوی خیابان انداخت، دید اسم خیابان همان است که بود. به فکر فرو رفت ... دنیا و این همه زیبایی، باورش نمیشد.
مرد عاشق شده بود و نمیدانست.
kimia khoshroo
