جملات زیبای کتاب مرگ خانم وستاوی | طاقچه
تصویر جلد کتاب مرگ خانم وستاوی
off
٪۷۰
subscriptionAvailable

کتاب مرگ خانم وستاوی

نوع کتاب
۳.۸(از ۷۷ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
روث ور، زهرا هدایتی
انتشارات: 
نشر نون

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
ماهی؛
۵
آدمی که حالا بود آن دختری نبود که زمانی ممکن بود بشود.
ماهی؛
۵
سرنوشت ظالمه و بی‌حساب‌وکتاب.
rozmin
۴
هال عادت داشت مو را از ماست بیرون بکشد، این‌که اهمیت چیزی را که مردم نمی‌گفتند به‌اندازهٔ چیزی که می‌گفتند کشف کند. به‌نوعی این کارش بود، اما کلمات ناگفتهٔ این نامه‌ها هیچ رمزگشایی‌ای لازم نداشت. می‌گفتند: می‌دانیم کجا کار می‌کنی، می‌دانیم کجا زندگی می‌کنی، و بازمی‌گردیم.
ramina
۴
آدم دلش برای چیزی که نداشته تنگ نمی‌شه.
ماهی؛
۴
اما بیش از همه چیزی بود که سال‌ها به خودش جرئت نداده بود حسش کند؛ امید.
ramina
۳
مهم‌ترین حقایق معمولاً در چیزی قرار دارند که مردم نمی‌گویند
Zohreh
۲
فهمیده بود که مهم‌ترین حقایق معمولاً در چیزی قرار دارند که مردم نمی‌گویند، و یاد گرفته بود رازهایی را بخواند که در روز روشن مخفی شده بودند، در چهره‌هایشان، و در لباس‌هایشان، و در احساساتی که وقتی فکر می‌کردند کسی نگاهشان نمی‌کند، لحظه‌ای از روی صورتشان می‌گذشت.
آی‌دا
۲
هر چقدر هم آدم سفر کند، همیشه به جایی می‌رسد که از آن شروع کرده است.
ماهی؛
۲
دختر درون عکس نیازی نداشت روی پوستش یادگار حک کند، چون تمامی چیزی که می‌خواست به یاد داشته باشد درست کنارش بود. لباس سیاه نمی‌پوشید، چون چیزی نبود که بخواهد برایش عزاداری کند. وقتی تا خانه می‌رفت سرش را پایین نمی‌انداخت و یقه‌اش را بالا نگه نمی‌داشت، چون چیزی نبود که بخواهد از آن پنهان شود. آن دختر گرم بود و خوب غذا می‌خورد و مهم‌تر از همه‌چیز این بود که کسی دوستش داشت.
mahsa
۱
همیشه جلو غریبه‌ها خجالتی و ساکت بود، در دبیرستان پرسروصدایش مثل ماهی بیرون از آب بود؛ اما چیزی که متوجهش نشده بود این بود که تمامی آن سال‌هایی که با خونسردی عقب ایستاده بود و دیگران را تماشا کرده بود، داشت بی‌اعتنایی‌اش را کامل می‌کرد و مهارت‌هایی را یاد می‌گرفت که روزی به حرفه‌اش تبدیل می‌شد. داشت جنبه‌های متفاوتی را نگاه می‌کرد که مردم از خودشان نشان می‌دادند، چیزهایی که وقتی مضطرب یا امیدوار بودند یا سعی می‌کردند از حقیقت اجتناب کنند به‌طور ناخودآگاه لو می‌دادند
mahsa
۱
اما از درون، هال قدرتی بسیار متفاوت پیدا کرده بود که اصلاً نمی‌دانست درونش وجود دارد: یک هستهٔ سفت و سرد از عزم که باعث می‌شد صبح‌ها در هوای یخ‌بندان بلند شود و تا اسکله پیاده برود، حتی با این‌که آب بینی‌اش از سرما راه می‌افتاد و چشم‌هایش از گریه سرخ بودند؛ اراده‌ای پولادین که باعث می‌شد پیش برود
ramina
۱
چطور ممکن بود درست باشد که بعضی مردم این همه دارا بودند، درحالی‌که بقیه خیلی کم داشتند؟
آسمان
۱
برای مادرم. همیشه. یک یعنی اندوه دو یعنی شادی سه یعنی دختر چهار یعنی پسر پنج یعنی نقره شش یعنی زر هفت یعنی راز نکنش ابراز
raha
۱
فهمیده بود که مهم‌ترین حقایق معمولاً در چیزی قرار دارند که مردم نمی‌گویند
Zohreh
۱
آدمی که حالا بود آن دختری نبود که زمانی ممکن بود بشود.
Zohreh
۱
مردم دوست دارن تظاهر کنن که زندگی... معنا داره. خوشحالشون می‌کنه که فکر کنن بخشی از ماجرایی عظیم‌تر هستن.
Eshtiyaghi
۱
آدم دلش برای چیزی که نداشته تنگ نمی‌شه.»
Eshtiyaghi
۱
وقتی خودشان را تسلیم خرافات می‌کردند، از شکل‌دادن سرنوشت خودشان دست می‌کشیدند.
Eshtiyaghi
۱
نمی‌شه به‌خاطر حقیقت بهم بربخوره.»
hana
۰
می‌گفت: این کارت نشون می‌ده به آخر یه سفر رسیدی، که چیزی مهم رو به پایان رسوندی، که به چیزی دست پیدا کردی که به‌خاطرش راه افتادی. دنیا چرخیده، چرخه کامل شده، جست‌وجوی تو به‌پایان رسیده. در طول راه سختی و رنجی رو تحمل کردی، اما این‌ها قوی‌ترت کردن، بهت چیزی رو نشون دادن، حقیقتی دربارهٔ خودت و موقعیت در همه چیز رو آشکار کردن.
Hasti
۰
مهم‌ترین حقایق معمولاً در چیزی قرار دارند که مردم نمی‌گویند
zahra.shabestarii
۰
مهم‌ترین حقایق معمولاً در چیزی قرار دارند که مردم نمی‌گویند، و یاد گرفته بود رازهایی را بخواند که در روز روشن مخفی شده بودند، در چهره‌هایشان، و در لباس‌هایشان، و در احساساتی که وقتی فکر می‌کردند کسی نگاهشان نمی‌کند، لحظه‌ای از روی صورتشان می‌گذشت.
Feri
۰
بعضی چیزها بی هیچ دلیلی اتفاق می‌افتن.
Feri
۰
‫«خدایا، دلم براش تنگ شده، مثل یه حفره توی وجودمه. و خیلی بد عصبانی‌ام. همیشه عصبانی‌ام.»
Zohreh
۰
هال عادت داشت مو را از ماست بیرون بکشد، این‌که اهمیت چیزی را که مردم نمی‌گفتند به‌اندازهٔ چیزی که می‌گفتند کشف کند.
Zohreh
۰
همان‌طور که بخار چای عینکش را مه‌آلود می‌کرد، جست‌وجو می‌کرد، در صفحه پایین‌تر می‌رفت، و ترکیب عجیبی از احساسات را حس می‌کرد که درونش جریان پیدا می‌کرد و بیشتر از چای گرمش می‌کرد. هیجان؟ بله. دلهره هم داشت، مقدار زیادی. اما بیش از همه چیزی بود که سال‌ها به خودش جرئت نداده بود حسش کند؛ امید.
Zohreh
۰
هیچ‌وقت بازارگرمی‌های خودت رو باور نکن. بازیگری که تسلطش درمورد واقعیت رو از دست می‌ده، نویسنده‌ای که دروغ‌های خودش رو باور می‌کنه؛ این آدم‌ها از دست می‌رن. این توهم هست، هیچ‌وقت این رو یادت نره، هر چقدر هم که دلت بخواد باورش کنی.
Zohreh
۰
نشانه‌ها و علائم به‌دست افرادی به‌وجود می‌آمدند که دنبال الگو و جواب بودند؛ نشانه‌ها به‌خودی‌خود هیچ معنایی نداشتند.
Zohreh
۰
صدای مادرش در گوشش نجوا کرد: شکاک باش، هال، و دو برابر شکاک باش وقتی یه چیزیه که خودت می‌خوای باورش کنی.
Zohreh
۰
خرافات یک تله بود؛ این چیزی بود که یاد گرفته بود، طی سال‌هایی که در اسکله مهارت خودش را به کار بسته بود. لمس چوب، روی هم گذاشتن انگشتان، شمردن زاغی‌ها؛ دروغ بودند، همه‌شان. وعده‌های الکی، که طراحی شده بودند تا به آدم توهم اختیار و معنا در جهانی بدهند که سرنوشت فقط از خود انسان شکل می‌گرفت.