از اینکه دیگران در کار من دخالت کنند بیزار بودم، برای همین فرض میکردم بقیه هم همین حس را دارند. اما گاهی هم میخواهند خودشان را خالی کنند و آنوقت است که وقتی خودت را از رازگوییشان عقب میکشی، سرد و عجیبغریب به نظر میرسی. من سعی میکنم به هیچ وجه قضاوت نکنم، اصراری به دانستن رازها نداشته باشم و جلوی اعتراف آدمها را نگیرم. و در حقیقت، هرچند بخشی از من واقعاً نمیخواهد افکار عجیبغریب و واقعاً حسادتآمیزشان را بشنود، بخش دیگری در درونم هست که میخواهد آنها را به اقرار ترغیب کند. همان بخش من است که آنجا ایستاده سر تکان میدهد، یادداشت برمیدارد و همه را برای آینده ضبط میکند.