جملات زیبای کتاب در یک جنگل تاریک تاریک | طاقچه
تصویر جلد کتاب در یک جنگل تاریک تاریک
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب در یک جنگل تاریک تاریک

نوع کتاب
۳.۶ امتیاز(از ۱۰۲ رأی)
پدیدآورندگان: 
روث ور، شادی حامدی آزاد
انتشارات: 
نشر نون

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
میم ___ لام
۱۰
«آدم‌ها عوض نمی‌شن، فقط در مخفی کردنِ خودِ حقیقی‌شون واردتر می‌شن.»
میم ___ لام
۷
«می‌تونی بدویی ... ولی نمی‌تونی فرار کنی.»
میم ___ لام
۳
بعضی وقت‌ها تنها چیز ترسناک... خودتان هستید!
Shimmah
۳
همیشه فکر کردم متکی به خود بودن نشانهٔ قدرت است، اما حالا می‌فهمم اتفاقاً نوعی ضعف هم هست.
عماد
۳
همیشه فکر کردم متکی به خود بودن نشانهٔ قدرت است، اما حالا می‌فهمم اتفاقاً نوعی ضعف هم هست.
زهرا 🌻
۱
«ولی واقعاً آیفون چِشه؟» «چِش نیست!» موبایلم را که همین‌طور در تقلا بود و نمی‌توانست نقشهٔ گوگل را باز کند، بالا گرفتم. «بدون اینکه بشه پیش‌بینی‌ش کرد، از کار می‌افته.»
Feri
۱
خاطرات را کنار زدم و زیر رواندازی از زندگی روزمره دفنشان کردم. ولی آن‌ها مدام به سطح می‌آمدند
Feri
۱
«می‌تونی بدویی ... ولی نمی‌تونی فرار کنی.»
اِلی :))
۱
در یک جنگل تاریکِ تاریک، یک خانهٔ تاریکِ تاریک بود؛ و در خانهٔ تاریکِ تاریک، یک اتاق تاریکِ تاریک بود؛ و در اتاق تاریکِ تاریک، یک کمد تاریکِ تاریک بود؛ و در کمد تاریکِ تاریک، یک... اسکلت بود! یکی از قصه‌های سنتی جشن هالووین
عماد
۱
من نویسنده‌ام. من دروغ‌گویی حرفه‌ای‌ام. می‌دانی، سخت است که بفهمی کِی باید بَس کنی! در روایت شکافی می‌بینی و می‌خواهی آن را با منطقی، انگیزه‌ای، توضیحی عقلانی پر کنی.
کاربر ۴۹۰۲۴۱۵
۱
اگر از چیزی بیشتر از آزرده شدن بدم می‌آمد، این بود که دیگران آزرده شدنم را ببینند. همیشه ترجیح می‌دادم آهسته دور شوم و دور از دیگران بهبود بیابم.
میم ___ لام
۰
در یک جنگل تاریکِ تاریک، یک خانهٔ تاریکِ تاریک بود؛ و در خانهٔ تاریکِ تاریک، یک اتاق تاریکِ تاریک بود؛ و در اتاق تاریکِ تاریک، یک کمد تاریکِ تاریک بود؛ و در کمد تاریکِ تاریک، یک... اسکلت بود! یکی از قصه‌های سنتی جشن هالووین
Feri
۰
شاید اگر بارها تکرارش کنم، بالاخره باورش کنم.
NegarBanoo
۰
نوعی اثر تمرکز هست که وقتی خیلی حالت بد باشد اتفاق می‌افتد. آن را در پدربزرگم دیده بودم، وقتی داشت می‌مرد. دیگر به چیزهای بزرگ اهمیتی نمی‌دهی. دنیایت به نگرانی‌های خیلی کوچک تقلیل می‌یابد: اینکه بند ربدوشامبرت چقدر محکم به دنده‌هایت فشار می‌آورد، یا درد ستون فقراتت، یا حس کردن دستی در دستت. گمان کنم همین کوچک شدن امور است که کمک می‌کند دوام بیاوری. دنیای بزرگ‌تر اهمیتش را از دست می‌دهد و هر چه حالت بدتر و بدتر می‌شود، دنیایت کوچک‌تر می‌شود، تا اینکه تنها موضوع مهم نفس کشیدن می‌شود
عماد
۰
مشکل اینجاست که روز بعد تقریباً همه‌شان از تو، که آن‌ها را برهنه و بی‌دفاع دیده‌ای، بیزار می‌شوند. بنابراین، من عمداً، به کل محتاطم و نظر نمی‌دهم و سعی می‌کنم مردم را وادار به حرف زدن نکنم.
Shimmah
۰
گاهی مغز رویدادهایی رو که هنوز آمادگی مواجهه باهاشون رو نداریم سرکوب می‌کنه. گمونم یک‌جور ... مکانیزم برای از عهده براومدن باشه.
عماد
۰
«گوش می‌کنی. گوش می‌کنی، تا دروغ را بشنوی
عماد
۰
ادامه دادن آسان‌تر است تا برگشتن و نگاه کردن به پشت سر
𝗙𝗮𝘁𝗲𝗺𝗲
۰
دیدن خانوادهٔ خوشحالِ کس دیگری حسی مثل نادیده گرفته شدن دارد، حتی وقتی نباید داشته باشد.