«آدمها عوض نمیشن، فقط در مخفی کردنِ خودِ حقیقیشون واردتر میشن.»
میم ___ لام
«میتونی بدویی ... ولی نمیتونی فرار کنی.»
میم ___ لام
بعضی وقتها تنها چیز ترسناک... خودتان هستید!
میم ___ لام
«ولی واقعاً آیفون چِشه؟»
«چِش نیست!» موبایلم را که همینطور در تقلا بود و نمیتوانست نقشهٔ گوگل را باز کند، بالا گرفتم. «بدون اینکه بشه پیشبینیش کرد، از کار میافته.»
زهرا 🌻
خاطرات را کنار زدم و زیر رواندازی از زندگی روزمره دفنشان کردم. ولی آنها مدام به سطح میآمدند
Feri
«میتونی بدویی ... ولی نمیتونی فرار کنی.»
Feri
در یک جنگل تاریکِ تاریک، یک خانهٔ تاریکِ تاریک بود؛
و در خانهٔ تاریکِ تاریک، یک اتاق تاریکِ تاریک بود؛
و در اتاق تاریکِ تاریک، یک کمد تاریکِ تاریک بود؛
و در کمد تاریکِ تاریک، یک... اسکلت بود!
یکی از قصههای سنتی جشن هالووین
اِلی :))
در یک جنگل تاریکِ تاریک، یک خانهٔ تاریکِ تاریک بود؛
و در خانهٔ تاریکِ تاریک، یک اتاق تاریکِ تاریک بود؛
و در اتاق تاریکِ تاریک، یک کمد تاریکِ تاریک بود؛
و در کمد تاریکِ تاریک، یک... اسکلت بود!
یکی از قصههای سنتی جشن هالووین
میم ___ لام
شاید اگر بارها تکرارش کنم، بالاخره باورش کنم.
Feri
نوعی اثر تمرکز هست که وقتی خیلی حالت بد باشد اتفاق میافتد. آن را در پدربزرگم دیده بودم، وقتی داشت میمرد. دیگر به چیزهای بزرگ اهمیتی نمیدهی. دنیایت به نگرانیهای خیلی کوچک تقلیل مییابد: اینکه بند ربدوشامبرت چقدر محکم به دندههایت فشار میآورد، یا درد ستون فقراتت، یا حس کردن دستی در دستت.
گمان کنم همین کوچک شدن امور است که کمک میکند دوام بیاوری. دنیای بزرگتر اهمیتش را از دست میدهد و هر چه حالت بدتر و بدتر میشود، دنیایت کوچکتر میشود، تا اینکه تنها موضوع مهم نفس کشیدن میشود
NegarBanoo