
zahra
۲
یک مادر و دختر ممکن است خیلی خوب همدیگر را بشناسند، و یا اینکه بهکلی باهم بیگانه باشند.
zahra.n
۱
نمیداند دقیقاً چه زمانی اتفاق افتاد، اما از جهاتی عواطفش نسبت به مادرش فروکش کرده بود. به سراغ زندگی خودش رفته بود، و درواقع مامان را از یاد برده بود.
zahra
۱
بهعنوان سومین فرزند از پنج فرزند' تو شاهد درد و رنج و نگرانی مامان بودی؛ اون مواقعی که برادرهای بزرگترت خانه را ترک میکردند.
کاربر ۷۲۷۹۱۳۳
۰
داره ... من همهٔ عمرم رو بدون صحبت با مامانتون گذروندم. یا فرصتها رو از دست دادم یا فرض و بر این گذاشتم که اون خودش میدونه. حالا احساس میکنم خیلی دوست دارم چیزی بگم و همه چی بگم، اما دیگه کسی نیست که بهم گوش بده.