
بریدههایی از کتاب تنهایی این بود
۳٫۲
(۱۹)
ما، هر کداممان، ابرقهرمان زندگی خود هستیم و تا زمانی که به شناخت کاملی از خودمان نرسیم، تنهاییم.
da☾
تنهایی، قطع عضوی است که دیده نمیشود، ولی ضربهایست کاری.
Mary gholami
پس تنهایی این بود: اینکه یکهو ببینی در این دنیا هستی، جوری که انگار همین الآن از سیارهٔ دیگری رسیدهای و اصلاً نمیدانی چرا از آنجا بیرونت کردهاند.
Mary gholami
نفرت بخشی از عشق است، شاید جاندارترین آن.
Tara
«در بین تمام ثمرههای تلخ زندگی، مرگ بدترینشان نیست، البته با اختلاف خیلی کم. بدترین آنها این است که دور از خودت زندگی کنی،
banoo
همهٔ ما دنیایی برای خودمان داریم و با آن در ارتباطیم. مال من به نظر میرسد که بیسر و صدا تخریب شده، جوری که وقتی متوجهاش شدم دیگر نمیشد هیچ کدام از دیوارهایش را محکم کرد تا نریزد
کیمیا
ما، هر کداممان، ابرقهرمان زندگی خود هستیم و تا زمانی که به شناخت کاملی از خودمان نرسیم، تنهاییم.
Mary gholami
آدم هیچ وقت نمیداند دیگران دربارهٔ او چه نظری دارند و هیچ وقت هم نمیداند چطور مفت و مسلم میشود محبتی را از دست داد یا آن را به دست آورد.
کاربر ۳۹۴۴۹۵۴
ما، هر کداممان، ابرقهرمان زندگی خود هستیم و تا زمانی که به شناخت کاملی از خودمان نرسیم، تنهاییم.
کاربر ۳۹۴۴۹۵۴
هیچ وقت کارمان با خودمان تمام نخواهد شد. این روزها احساس میکنم در مقابل خودم مثل یک مجسمهساز هستم در مقابل یک تخته سنگ و باید از آن هر چیز اضافی را بتراشم و پایین بریزم.
sh.m
النا جواب داد: سلام. چه روز بدی است برای خاکسپاری.
انریکه گفت: برای اینجور چیزها روز خوب وجود ندارد
eloohii
قضیه این است که بعدش رسیدم به این محلهٔ درب و داغان که سر و شکلی دارد شبیه به بدن من و با همان بیماری. چون هر روز، از خیابان که رد میشوی، درد را در یک جای متفاوتش میبینی. ناخنهای پاهایم زمینهای حاشیهٔ محلهٔ من هستند. به همین خاطر است که شکسته و نافرماند. و مچ پاهایم هم مناطق خیلی ضعیفی از این محلهٔ گوشتیای هستند که من باشم. جایی که در آن آنهایی که از یکجور جنگ یا مثلاً ویرانی یا قحطیای چیزی فرار کردهاند ساکن میشوند. و بازوهایم خانههای کبود شدهای هستند و چشمانم چراغ گازهای شکسته. گردنم شبیه به کوچه ایست که دو منطقهٔ خشک و بیآب و علف را به هم میرساند. موهای سرم بخش پوشش گیاهی این مجموعه است. اما خوب، بالاخره باید رنگ بشود تا معلوم نشود اوضاعش خراب است.
liliyoooom
و بازوهایم خانههای کبود شدهای هستند و چشمانم چراغ گازهای شکسته.
liliyoooom
«واقعیت این است که بدن آدمیزاد مثل یک محله است: برای خودش مرکز خرید دارد، خیابانهای اصلی و زمینهای حاشیهای نامرتب برای هر چیزی که رشد میکند یا میمیرد. من اهل اینجا نیستم،
liliyoooom
دستانش را به فرمان ماشین تکیه داد و سه بار نفس عمیق کشید تا احساس اضطرابش را از بین ببرد.
تپولی خواه
دلسرد به نظر میرسیدند، انگار که قصد انجام کاری بیشتر از توانشان را داشتهاند
sh.m
بچههایم را دوست دارم و از آنها مراقبت میکنم اما به عنوان موضوع صحبت، لوزالمعده را ترجیح میدهم.»
sh.m
مثل این بود که در زمانهای دور و دراز هر دو اهل یک سرزمین بودهاند اما دست روزگار از هم جدایشان کرده
sh.m
مرگ والدین دید آدم به زندگی را تغییر میدهد.
eloohii
گذشت عمر ویژگیهای فردی را از میان میبرد و مرگ سرانجام تمام تفاوتها را ناپدید میکند. با خودش فکر کرد جوری که بودیم، سرشار از محبت آدمیزادی، که هیچ وقت هیچ کداممان جرأت نکردیم نشانش دهیم، یا شاید هم بدهیم، تا جاییکه میدانم ما را به این نتیجه رسانده که نفرت بخشی از عشق است، شاید جاندارترین آن.
کاربر ۶۹۳۴۴۹۲
تنهایی، قطع عضوی است که دیده نمیشود، ولی ضربهایست کاری. انگار چشم و گوشات را از جا بکنند و اینطوری، جدا شده از تمام احساسات خارج از خودت، بدون کوچکترین نقطهٔ اتصالی به این دنیا و فقط با لامسه و حافظه، مجبورت کنند دنیایت را از نو بسازی، دنیایی را که باید در آن ساکن شوی و در تو ساکن شود.
liliyoooom
تنهایی، قطع عضوی است که دیده نمیشود، ولی ضربهایست کاری.
rachel
دخترش، هنوز پیش او نیامده بود، اما نگاههایی خشمگینانه را به سویش پرتاب میکرد که النا تلاش میکرد از آنها فرار کند.
تپولی خواه
چه چیزی از من طلب دارند؟ چه چیزی به این زنها بدهکارم که هنوز که هنوز است تمام و کمال پرداخت نکردهام؟ یکیشان جوانیام را زهر مار کرد و آن یکی هنوز جوان بود وقتی من پا به سن گذاشتم. دیگر کافیست، همین است که هست
تپولی خواه
به خیابان که رفت خیلی تلاش کرد تا یادش بیاید ماشین را کجا پارک کرده بوده. بالاخره ماشینش را دید و با شتاب خودش را انداخت داخل آن. انگار نیاز داشت بنشیند تا حالش جا بیاید.
تپولی خواه
میرسید. فکر میکنم بیست سال گذشته را به دفاع از خودم در برابر حملات زندگی گذراندهام، بدون اینکه متوجه باشم هر کدام از این دفاعها در واقع قطع یک عضو از من بوده. غم، محکم خودش را کوبید به جایی از بدنم، ولی گریهام نگرفت.
mahdiye Msybi
نفرت بخشی از عشق است، شاید جاندارترین آن.
sh.m
گذشت عمر ویژگیهای فردی را از میان میبرد و مرگ سرانجام تمام تفاوتها را ناپدید میکند.
sh.m
رفته بودند تا خانه را خالی و وسایل را دستهبندی کنند، اما فقط نشسته بودند، انگار که منتظر تصمیمی خارج از ارادهٔ خود باشند.
sh.m
«واقعیت این است که بدن آدمیزاد مثل یک محله است: برای خودش مرکز خرید دارد، خیابانهای اصلی و زمینهای حاشیهای نامرتب برای هر چیزی که رشد میکند یا میمیرد.
sh.m
حجم
۱۱۳٫۲ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۹
تعداد صفحهها
۱۶۰ صفحه
حجم
۱۱۳٫۲ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۹
تعداد صفحهها
۱۶۰ صفحه
قیمت:
۳۶,۰۰۰
تومان