
بریدههایی از کتاب تنهایی این بود
۳٫۲
(۱۸)
ما، هر کداممان، ابرقهرمان زندگی خود هستیم و تا زمانی که به شناخت کاملی از خودمان نرسیم، تنهاییم.
da☾
پس تنهایی این بود: اینکه یکهو ببینی در این دنیا هستی، جوری که انگار همین الآن از سیارهٔ دیگری رسیدهای و اصلاً نمیدانی چرا از آنجا بیرونت کردهاند.
Mary gholami
تنهایی، قطع عضوی است که دیده نمیشود، ولی ضربهایست کاری.
Mary gholami
نفرت بخشی از عشق است، شاید جاندارترین آن.
Tara
«در بین تمام ثمرههای تلخ زندگی، مرگ بدترینشان نیست، البته با اختلاف خیلی کم. بدترین آنها این است که دور از خودت زندگی کنی،
banoo
ما، هر کداممان، ابرقهرمان زندگی خود هستیم و تا زمانی که به شناخت کاملی از خودمان نرسیم، تنهاییم.
Mary gholami
آدم هیچ وقت نمیداند دیگران دربارهٔ او چه نظری دارند و هیچ وقت هم نمیداند چطور مفت و مسلم میشود محبتی را از دست داد یا آن را به دست آورد.
کاربر ۳۹۴۴۹۵۴
همهٔ ما دنیایی برای خودمان داریم و با آن در ارتباطیم. مال من به نظر میرسد که بیسر و صدا تخریب شده، جوری که وقتی متوجهاش شدم دیگر نمیشد هیچ کدام از دیوارهایش را محکم کرد تا نریزد
کیمیا
ما، هر کداممان، ابرقهرمان زندگی خود هستیم و تا زمانی که به شناخت کاملی از خودمان نرسیم، تنهاییم.
کاربر ۳۹۴۴۹۵۴
هیچ وقت کارمان با خودمان تمام نخواهد شد. این روزها احساس میکنم در مقابل خودم مثل یک مجسمهساز هستم در مقابل یک تخته سنگ و باید از آن هر چیز اضافی را بتراشم و پایین بریزم.
شبنم
قضیه این است که بعدش رسیدم به این محلهٔ درب و داغان که سر و شکلی دارد شبیه به بدن من و با همان بیماری. چون هر روز، از خیابان که رد میشوی، درد را در یک جای متفاوتش میبینی. ناخنهای پاهایم زمینهای حاشیهٔ محلهٔ من هستند. به همین خاطر است که شکسته و نافرماند. و مچ پاهایم هم مناطق خیلی ضعیفی از این محلهٔ گوشتیای هستند که من باشم. جایی که در آن آنهایی که از یکجور جنگ یا مثلاً ویرانی یا قحطیای چیزی فرار کردهاند ساکن میشوند. و بازوهایم خانههای کبود شدهای هستند و چشمانم چراغ گازهای شکسته. گردنم شبیه به کوچه ایست که دو منطقهٔ خشک و بیآب و علف را به هم میرساند. موهای سرم بخش پوشش گیاهی این مجموعه است. اما خوب، بالاخره باید رنگ بشود تا معلوم نشود اوضاعش خراب است.
liliyoooom
و بازوهایم خانههای کبود شدهای هستند و چشمانم چراغ گازهای شکسته.
liliyoooom
«واقعیت این است که بدن آدمیزاد مثل یک محله است: برای خودش مرکز خرید دارد، خیابانهای اصلی و زمینهای حاشیهای نامرتب برای هر چیزی که رشد میکند یا میمیرد. من اهل اینجا نیستم،
liliyoooom
دستانش را به فرمان ماشین تکیه داد و سه بار نفس عمیق کشید تا احساس اضطرابش را از بین ببرد.
تپولی خواه
دلسرد به نظر میرسیدند، انگار که قصد انجام کاری بیشتر از توانشان را داشتهاند
شبنم
بچههایم را دوست دارم و از آنها مراقبت میکنم اما به عنوان موضوع صحبت، لوزالمعده را ترجیح میدهم.»
شبنم
مثل این بود که در زمانهای دور و دراز هر دو اهل یک سرزمین بودهاند اما دست روزگار از هم جدایشان کرده
شبنم
گذشت عمر ویژگیهای فردی را از میان میبرد و مرگ سرانجام تمام تفاوتها را ناپدید میکند. با خودش فکر کرد جوری که بودیم، سرشار از محبت آدمیزادی، که هیچ وقت هیچ کداممان جرأت نکردیم نشانش دهیم، یا شاید هم بدهیم، تا جاییکه میدانم ما را به این نتیجه رسانده که نفرت بخشی از عشق است، شاید جاندارترین آن.
کاربر ۶۹۳۴۴۹۲
تنهایی، قطع عضوی است که دیده نمیشود، ولی ضربهایست کاری. انگار چشم و گوشات را از جا بکنند و اینطوری، جدا شده از تمام احساسات خارج از خودت، بدون کوچکترین نقطهٔ اتصالی به این دنیا و فقط با لامسه و حافظه، مجبورت کنند دنیایت را از نو بسازی، دنیایی را که باید در آن ساکن شوی و در تو ساکن شود.
liliyoooom
تنهایی، قطع عضوی است که دیده نمیشود، ولی ضربهایست کاری.
rachel
دخترش، هنوز پیش او نیامده بود، اما نگاههایی خشمگینانه را به سویش پرتاب میکرد که النا تلاش میکرد از آنها فرار کند.
تپولی خواه
چه چیزی از من طلب دارند؟ چه چیزی به این زنها بدهکارم که هنوز که هنوز است تمام و کمال پرداخت نکردهام؟ یکیشان جوانیام را زهر مار کرد و آن یکی هنوز جوان بود وقتی من پا به سن گذاشتم. دیگر کافیست، همین است که هست
تپولی خواه
به خیابان که رفت خیلی تلاش کرد تا یادش بیاید ماشین را کجا پارک کرده بوده. بالاخره ماشینش را دید و با شتاب خودش را انداخت داخل آن. انگار نیاز داشت بنشیند تا حالش جا بیاید.
تپولی خواه
میرسید. فکر میکنم بیست سال گذشته را به دفاع از خودم در برابر حملات زندگی گذراندهام، بدون اینکه متوجه باشم هر کدام از این دفاعها در واقع قطع یک عضو از من بوده. غم، محکم خودش را کوبید به جایی از بدنم، ولی گریهام نگرفت.
mahdiye Msybi
نفرت بخشی از عشق است، شاید جاندارترین آن.
شبنم
گذشت عمر ویژگیهای فردی را از میان میبرد و مرگ سرانجام تمام تفاوتها را ناپدید میکند.
شبنم
رفته بودند تا خانه را خالی و وسایل را دستهبندی کنند، اما فقط نشسته بودند، انگار که منتظر تصمیمی خارج از ارادهٔ خود باشند.
شبنم
«واقعیت این است که بدن آدمیزاد مثل یک محله است: برای خودش مرکز خرید دارد، خیابانهای اصلی و زمینهای حاشیهای نامرتب برای هر چیزی که رشد میکند یا میمیرد.
شبنم
مثل این بود که در زمانهای دور و دراز هر دو اهل یک سرزمین بودهاند اما دست روزگار از هم جدایشان کرده و مجبورشان کرده بود ژستها، عقاید یا رفتارهای عجیب وغریبی را به خود بگیرند و این از آنها آدمهای جدیدی ساخته بود، بدون اینکه خاطرهٔ آنچه بودند از سرشان بپرد. اما این خاطره هیچ فایدهٔ دیگری نداشت جز زنده نگه داشتن یاد چیزی که از دست دادهاند و زدن مهر تأیید بر غیرممکن بودن بازیابی عادات آن وطن نخستین.
شبنم
خواب دید که بچه شده و در ساحل بازی میکند. درست نزدیک مادرش بود و داشت در شنها چاله میکند. در یکی از این چالهها سکهای پیدا کرد که برایش حکم گنج را داشت. با خوشحالی آن را برداشت و با اینکه میدانست دارد خواب میبیند آن را محکم در دست راستش فشار میداد چون احساس میکرد سکه واقعی بود و اگر میتوانست مشتش را تا موقع بیدار شدن خوب بسته نگه دارد دیگر ناپدید نمیشد.
شبنم
حجم
۱۱۳٫۲ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۹
تعداد صفحهها
۱۶۰ صفحه
حجم
۱۱۳٫۲ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۹
تعداد صفحهها
۱۶۰ صفحه
قیمت:
۳۶,۰۰۰
تومان