باور نمیکنید اما در مشتها ستاره دارم
طرحی ز نور میتراود انگشتها چون میفشارم...
در مشتها ستاره دارم میخواهمش کسی ندزدد
هر گوشه چشم میدوانم هر لحظه گوش میسپارم
هر گوشه چشم میدوانم: آنجا کسی است در سیاهی
دیو است، دیو قصه، آری کز دایه مانده یادگارم
دیو است و چشمِ پرجنونش آتشفشانِ خشم و خونش
موجِ گدازه میفشاند سرخ و بنفش در کنارم ...
در دستها هر آنچه دارم میکوبمش به مغز و آنگه
میبینمش تپیده در خون از خَست و خَستِ سنگسارم
دیو اوفتاده از بلندا در پستنای خاک و خارا
باور نمیکنید اما دیگر ستارهیی ندارم ...