
بریدههایی از کتاب شعر زمان ما؛ سیمین بهبهانی
۳٫۷
(۳)
باور نمیکنید اما در مشتها ستاره دارم
طرحی ز نور میتراود انگشتها چون میفشارم...
در مشتها ستاره دارم میخواهمش کسی ندزدد
هر گوشه چشم میدوانم هر لحظه گوش میسپارم
هر گوشه چشم میدوانم: آنجا کسی است در سیاهی
دیو است، دیو قصه، آری کز دایه مانده یادگارم
دیو است و چشمِ پرجنونش آتشفشانِ خشم و خونش
موجِ گدازه میفشاند سرخ و بنفش در کنارم ...
در دستها هر آنچه دارم میکوبمش به مغز و آنگه
میبینمش تپیده در خون از خَست و خَستِ سنگسارم
دیو اوفتاده از بلندا در پستنای خاک و خارا
باور نمیکنید اما دیگر ستارهیی ندارم ...
کاربر ۴۱۳۱۳۶۲
«دوستت دارم و نمیگویم
تا غرورم کشد به بیماری!
زانکه میدانم این حقیقت را
که دگر دوستم... نمیداری...»
mَah:)
سر در نشیب حضیضام شاهینِ اوجِ خیالم
سُربی دویده به قلبم سرخی چکیده ز بالم
شهابواره
کبوتر، کاکلت را تاب دادی
ز گردن سوی بالا خواب دادی
به سر یک خوشه سنبل حلقه کردی
که در آغوش برفش آب دادی.
شهابواره
اگر دردی در این دنیا نباشد
کسی را لذت شادی عیان نیست
چه حاصل دارم از این زندگانی
که گر غم نیست شادی هم در آن نیست!
mَah:)
باز بهار است و جهان خرم است
باد پریسا تن و عیسادم است
شهابواره
بده آن قوطی سرخابِ مرا
تا زنم رنگ به بیرنگی خویش
بده آن روغن تا تازه کنم
چهر پژمرده ز دلتنگی خویش
پُرکس بیکسَم و زین یاران
غمگساری و هواخواهی نیست
لافِ دلجویی بسیار زنند
لیک جز لحظهٔ کوتاهی نیست...
شهابواره
نگاره گلگون به متن کبود است
شکفتنِ آتش به شاخهٔ دود است.
شهابواره
شب لاجورد و خاموشی
من شعله و شکیبایی
جفتی پرنده میدوزم
بر نازکای تنهایی
شهابواره
در زیرِ چادری از ابر با آفتاب خوابیدم
خندید و گفت: «میسوزی» گفتم چه باک! و خندیدم.
شهابواره
ای خامههای لاغرتان، ساقههای خشک
روییده در صحاریی فقرآشنای خشک ...
از دخترانِ شعر؛ غبار آفریدهاید
چون اژدها به یک نفسِ مرگزای خشک
شهابواره
انگار گربهٔ ملوسی خوابیده روی دامنِ من
خودکام و راضی و تن آسان، گرمی دوانده در تنِ من
شهابواره
باور نمیکنید اما در مشتها ستاره دارم
طرحی ز نور میتراود انگشتها چون میفشارم...
در مشتها ستاره دارم میخواهمش کسی ندزدد
هر گوشه چشم میدوانم هر لحظه گوش میسپارم
هر گوشه چشم میدوانم: آنجا کسی است در سیاهی
دیو است، دیو قصه، آری کز دایه مانده یادگارم
دیو است و چشمِ پرجنونش آتشفشانِ خشم و خونش
موجِ گدازه میفشاند سرخ و بنفش در کنارم ...
در دستها هر آنچه دارم میکوبمش به مغز و آنگه
میبینمش تپیده در خون از خَست و خَستِ سنگسارم
دیو اوفتاده از بلندا در پستنای خاک و خارا
باور نمیکنید اما دیگر ستارهیی ندارم ...
شهابواره
مینویسم و خط میزنم کان چه گم شده پیدا کنم
و آن تخیلِ آشفته را واژه بخشم و گویا کنم
شهابواره
لرزهٔ شادی فکند بر تن مستان
جلوهٔ آن سینهٔ برهنهٔ چون عاج.
پولک زر بر پرند جامهٔ او، بود
پرتو خورشید صبح و برکهٔ موّاج.
آن کمر همچو مار گْرْسْنه، پیچان،
صافی و لغزنده همچو لجّهٔ سیماب
ران فریبا ز چاک دامن شبرنگ،
چون ز گریبان شب، سپیدیی مهتاب...
رقص به پایان رسید و بادهپرستان
دست بههم کوفتند و جامه دریدند
گل به سرِ آن گل شکفته فشاندند
سرخوش و مستانه پشت دست گزیدند.
شهابواره
«اوست که تا نالهاش غمی نَفَزاید
سوخته اندر نهان و دوخته لب را
اوست که چون شمع، با زبانهٔ حسرت
رقصکنان پیش خلق، سوخته شب را»
شهابواره
حال دلم مپرس و به چشمان من نگر:
صد شعله سر به جانب روزن کشیدهاند
سیمین! در آسمان خیال تو، یادها
همچون شهابها، خط روشن کشیدهاند.
شهابواره
حجم
۲۰۶٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۱
تعداد صفحهها
۳۴۳ صفحه
حجم
۲۰۶٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۱
تعداد صفحهها
۳۴۳ صفحه
قیمت:
۷۵,۰۰۰
تومان