جملات زیبا از متن کتاب شعر زمان ما؛ سیمین بهبهانی | طاقچه
تصویر جلد کتاب شعر زمان ما؛ سیمین بهبهانی
off
٪۳۰
subscriptionAvailable

کتاب شعر زمان ما؛ سیمین بهبهانی

مجموعه شعر زمان ما ۶

نوع کتاب
۴.۳ امتیاز(از ۶ رأی)
پدیدآورندگان: 
فیض شریفی
انتشارات: 
انتشارات نگاه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
mَah:)
۸
«دوستت دارم و نمی‌گویم تا غرورم کشد به بیماری! زانکه می‌دانم این حقیقت را که دگر دوستم... نمی‌داری...»
سمیه جنگی
۶
«دوستت دارم و نمی‌گویم تا غرورم کشد به بیماری! زانکه می‌دانم این حقیقت را که دگر دوستم... نمی‌داری...»
کاربر ۴۱۳۱۳۶۲
۵
باور نمی‌کنید اما در مشت‌ها ستاره دارم طرحی ز نور می‌تراود انگشت‌ها چون می‌فشارم... در مشت‌ها ستاره دارم می‌خواهمش کسی ندزدد هر گوشه چشم می‌دوانم هر لحظه گوش می‌سپارم هر گوشه چشم می‌دوانم: آنجا کسی است در سیاهی دیو است، دیو قصه، آری کز دایه مانده یادگارم دیو است و چشمِ پرجنونش آتشفشانِ خشم و خونش موجِ گدازه می‌فشاند سرخ و بنفش در کنارم ... در دست‌ها هر آنچه دارم می‌کوبمش به مغز و آنگه می‌بینمش تپیده در خون از خَست و خَستِ سنگسارم دیو اوفتاده از بلندا در پستنای خاک و خارا باور نمی‌کنید اما دیگر ستاره‌یی ندارم ...
mَah:)
۵
اگر دردی در این دنیا نباشد کسی را لذت شادی عیان نیست چه حاصل دارم از این زندگانی که گر غم نیست شادی هم در آن نیست!
شهاب‌واره
۴
کبوتر، کاکلت را تاب دادی ز گردن سوی بالا خواب دادی به سر یک خوشه سنبل حلقه کردی که در آغوش برفش آب دادی.
شهاب‌واره
۳
سر در نشیب حضیض‌ام شاهینِ اوجِ خیالم سُربی دویده به قلبم سرخی چکیده ز بالم
شهاب‌واره
۳
بده آن قوطی سرخابِ مرا تا زنم رنگ به بی‌رنگی خویش بده آن روغن تا تازه کنم چهر پژمرده ز دلتنگی خویش پُرکس بی‌کسَم و زین یاران غمگساری و هواخواهی نیست لافِ دلجویی بسیار زنند لیک جز لحظهٔ کوتاهی نیست...
Limou
۳
ما، دو زاییدهٔ رنج و دردیم، هر دو بر شاخهٔ زندگانی برگ پژمرده از باد سردیم...
Limou
۳
اگر دردی در این دنیا نباشد کسی را لذت شادی عیان نیست
شهاب‌واره
۲
باز بهار است و جهان خرم است باد پریسا تن و عیسادم است
شهاب‌واره
۲
سخن در سینه می‌میرد، زبان در کام می‌پوسد فغان بر لب نمی‌آید، خدایا، این چرا باید؟
شهاب‌واره
۲
آتش گرفته گوشهٔ نیزار و غافلند آن مغزها که دستخوش موریانه‌اند این شعله‌ها که در دل نیزار می‌دوند ویرانگرِ هزار هزار آشیانه‌اند...
ریحان
۱
زیستن، در خون ما آمیزه بود نیستی را، روح ما هرگز ندید ققنسی گر سوخت، از خاکسترش ققنسی پرشورتر، آمد پدید جسم ما کوه است، کوهی استوار کوه را اندیشه از کولاک نیست روح ما دریاست، دریایی عظیم هیچ دریا را ز توفان باک نیست آن همه سیلاب‌های خانه‌کن سوی دریا آمد و آرام شد هرکه در سر پخت سودایی ز نام پیش ما نام‌آوران گمنام شد.
Limou
۱
حاصل از گفتن درد من چیست، دسترس چون به درمان ندارم؟
شهاب‌واره
۰
نگاره گلگون به متن کبود است شکفتنِ آتش به شاخهٔ دود است.
شهاب‌واره
۰
شب لاجورد و خاموشی من شعله و شکیبایی جفتی پرنده می‌دوزم بر نازکای تنهایی
شهاب‌واره
۰
در زیرِ چادری از ابر با آفتاب خوابیدم خندید و گفت: «می‌سوزی» گفتم چه باک! و خندیدم.
شهاب‌واره
۰
ای خامه‌های لاغرتان، ساقه‌های خشک روییده در صحاری‌ی فقرآشنای خشک ... از دخترانِ شعر؛ غبار آفریده‌اید چون اژدها به یک نفسِ مرگزای خشک
شهاب‌واره
۰
انگار گربهٔ ملوسی خوابیده روی دامنِ من خودکام و راضی و تن آسان، گرمی دوانده در تنِ من
شهاب‌واره
۰
باور نمی‌کنید اما در مشت‌ها ستاره دارم طرحی ز نور می‌تراود انگشت‌ها چون می‌فشارم... در مشت‌ها ستاره دارم می‌خواهمش کسی ندزدد هر گوشه چشم می‌دوانم هر لحظه گوش می‌سپارم هر گوشه چشم می‌دوانم: آنجا کسی است در سیاهی دیو است، دیو قصه، آری کز دایه مانده یادگارم دیو است و چشمِ پرجنونش آتشفشانِ خشم و خونش موجِ گدازه می‌فشاند سرخ و بنفش در کنارم ... در دست‌ها هر آنچه دارم می‌کوبمش به مغز و آنگه می‌بینمش تپیده در خون از خَست و خَستِ سنگسارم دیو اوفتاده از بلندا در پستنای خاک و خارا باور نمی‌کنید اما دیگر ستاره‌یی ندارم ...
شهاب‌واره
۰
می‌نویسم و خط می‌زنم کان چه گم شده پیدا کنم و آن تخیلِ آشفته را واژه بخشم و گویا کنم
شهاب‌واره
۰
لرزهٔ شادی فکند بر تن مستان جلوهٔ آن سینهٔ برهنهٔ چون عاج. پولک زر بر پرند جامهٔ او، بود پرتو خورشید صبح و برکهٔ موّاج. آن کمر همچو مار گْرْسْنه، پیچان، صافی و لغزنده همچو لجّهٔ سیماب ران فریبا ز چاک دامن شبرنگ، چون ز گریبان شب، سپیدی‌ی مهتاب... رقص به پایان رسید و باده‌پرستان دست به‌هم کوفتند و جامه دریدند گل به سرِ آن گل شکفته فشاندند سرخوش و مستانه پشت دست گزیدند.
شهاب‌واره
۰
«اوست که تا ناله‌اش غمی نَفَزاید سوخته اندر نهان و دوخته لب را اوست که چون شمع، با زبانهٔ حسرت رقص‌کنان پیش خلق، سوخته شب را»
شهاب‌واره
۰
حال دلم مپرس و به چشمان من نگر: صد شعله سر به جانب روزن کشیده‌اند سیمین! در آسمان خیال تو، یادها همچون شهاب‌ها، خط روشن کشیده‌اند.
شهاب‌واره
۰
خفّاش گورستان مشو، در تیرگی پنهان مشو شب‌ها کنار بسترم، چون مرگ، بال و پر مزن از خود قیاس ما مکن، ما را چو خود رسوا مکن پیوند خار خشک را، با بید مُشک تر مزن قندیل سرخِ سیب‌ها، بشکست از این آسیب‌ها سنگ ریاکاری چنین، بر شاخ بارآور مزن ای حربهٔ پیکار تو، بهتان چون رگبار تو این سرب هستی‌سوز را، بر قلب هر پیکر مزن انگور چشم خویش را، چون بِفْشرم در شیشه‌ها با خنده‌یی وحشت‌فزا، از اشک من ساغر مزن
شهاب‌واره
۰
تا خیال دلکشت گل ریخت در آغوش چشم صد بهارم نقش زد بر پردهٔ گلپوش چشم ه. الف. سایه
Sara peivandy
۰
مرا حسرت به بخت آن زن آید که مردی رنجبر، همبستر اوست؛ چنین زن، زرخرید شوی خود نیست که همکار و شریک و همسر اوست...
Sara peivandy
۰
تو را دانسته بودم فتنه‌سازی ولی از فتنه‌ات پروا نکردم! کجا تاج گُلت بر سر نهادم اگر خود را چنین رسوا نکردم؟
Sara peivandy
۰
ای عشق تازه، چشم امیدم به‌سوی توست این دشت سرد غم‌زده را آفتاب کن؛ این برف از من است، تو این برف را بسوز! این جای پا ازوست، تو او را خراب کن!
Sara peivandy
۰
تا گلویم رسید فریادی کاین سخن در شمار باور نیست جز تو، دانند عالمی که مرا در دل و جان هوای دیگر نیست.