من تکیه کردهام به درختی که هیچگاه
از پشت او، تصوّر دیدار آفتاب
در آستان صبح، میسّر نبوده است.
aram0_0
چو بیدلخواه خویشم آفریدند
مرا کی چارهای جز زیستن بود؟
میرزا ابراهیم
آه! چرا در شبی چنین تاریک
مرا به رجعت خورشید، باور است هنوز؟
bec san
زان پیشتر که مرگ تنم در رسد ز راه
مرگ دلم ز مردن صد آرزو رسید
Niyaz.h
ما را ز چارچوب طلایی رها کنید
ما در جهان خویشتن آزاد بودهایم...
atena
درونم را کسی نشناخت، نشناخت
میرزا ابراهیم
پیکرتراش پیرم و با تیشهٔ خیال
یک شب ترا ز مرمر شعر آفریدهام
Niyaz.h
دیرست، گالیا
هنگام بوسه و غزلِ عاشقانه نیست
هر چیز رنگِ آتش و خون دارد این زمان
هنگامهٔ رهایی لبها و دستهاست
عصیانِ زندگیست...
Niyaz.h
آه ای کسی که دل به تو میبندم!
آیا تو نیز شاخهٔ بیبرگی؟
آیا تو ای امید جوانمانده!
همزاد جاودانهٔ من، مرگی؟
Niyaz.h
ای شعر! ای طلسم سیاهی که سرنوشت
عمر مرا به رشتهٔ جادویی تو بست
گفتم ترا رها کنم و زندگی کنم
اما چه توبهها که درین آرزو شکست
گویی مرا برای تو زادند و آسمان
دیگر ترا نخواست که از من جدا کند
میرزا ابراهیم
«در من آنکه بود، نیست»
و در سقوط آبشار بیصدای پردهها
دلی به مرگ خویش میگریست، میگریست...
Niyaz.h
به پیشواز سحر رفتم
سحر، نیامدنم آموخت.
Niyaz.h
من از کشور خویش، دل برگرفتم
ولی بهتر از او نجُستم دیاری
چنان ریشه در خاک او بسته بودم
که بیاو، به سویم نیامد بهاری.
Niyaz.h