جملات زیبای کتاب شعر زمان ما؛ نادر نادرپور | طاقچه
تصویر جلد کتاب شعر زمان ما؛ نادر نادرپور

بریده‌هایی از کتاب شعر زمان ما؛ نادر نادرپور

نویسنده:فیض شریفی
انتشارات:انتشارات نگاه
امتیاز
۴.۴از ۷ رأی
۴٫۴
(۷)
من تکیه کرده‌ام به درختی که هیچ‌گاه از پشت او، تصوّر دیدار آفتاب در آستان صبح، میسّر نبوده است.
aram0_0
زان پیشتر که مرگ تنم در رسد ز راه مرگ دلم ز مردن صد آرزو رسید
Niyaz.h
چو بی‌دلخواه خویشم آفریدند مرا کی چاره‌ای جز زیستن بود؟
میرزا ابراهیم
آه! چرا در شبی چنین تاریک مرا به رجعت خورشید، باور است هنوز؟
bec san
آه ای کسی که دل به تو می‌بندم! آیا تو نیز شاخهٔ بی‌برگی؟ آیا تو ای امید جوان‌مانده! همزاد جاودانهٔ من، مرگی؟
Niyaz.h
ما را ز چارچوب طلایی رها کنید ما در جهان خویشتن آزاد بوده‌ایم...
atena
درونم را کسی نشناخت، نشناخت
میرزا ابراهیم
پیکرتراش پیرم و با تیشهٔ خیال یک شب ترا ز مرمر شعر آفریده‌ام
Niyaz.h
دیرست، گالیا هنگام بوسه و غزلِ عاشقانه نیست هر چیز رنگِ آتش و خون دارد این زمان هنگامهٔ رهایی لب‌ها و دست‌هاست عصیانِ زندگی‌ست...
Niyaz.h
این همایون مرغ زیبای اساطیری استخوان‌خواری که اکنون آدمی‌خواراست طعمه‌هایش را که ما بودیم یک یک از زمین برچید ناگهان برخاست
شهاب‌واره
و دار، نقطهٔ اوجی است که آسمان را با ریسمان گره زده است...
Mina.
انگشت‌های نرم تو، چابک‌تر از نسیم نازک‌ترین حریر نوازش را بر پیکر برهنهٔ من می‌بافت...
Mina.
خورشید چشم‌های تو در اشک من شکفت چون نرگس طلایی گلخانه‌های دور...
شهاب‌واره
ای شعر! ای طلسم سیاهی که سرنوشت عمر مرا به رشتهٔ جادویی تو بست گفتم ترا رها کنم و زندگی کنم اما چه توبه‌ها که درین آرزو شکست گویی مرا برای تو زادند و آسمان دیگر ترا نخواست که از من جدا کند
میرزا ابراهیم
«در من آنکه بود، نیست» و در سقوط آبشار بیصدای پرده‌ها دلی به مرگ خویش می‌گریست، می‌گریست...
Niyaz.h
به پیشواز سحر رفتم سحر، نیامدنم آموخت.
Niyaz.h
من از کشور خویش، دل برگرفتم ولی بهتر از او نجُستم دیاری چنان ریشه در خاک او بسته بودم که بی‌او، به سویم نیامد بهاری.
Niyaz.h
سینهٔ پرده‌های حریر می‌تپید و اتاق از نفس گرم نسیم پُر بود گل زرد شمع از شاخهٔ شمعدان روییده بود و دود عود، غبار ابریشمین در هوا می‌ریخت چشمانِ او در پرتو شمع می‌درخشید و تنش بوی عطر دارچین می‌داد موم گرم و پیچانِ اندامش در قالبِ دست‌های من شکل می‌گرفت و بخار زمستانی گلخانهٔ تنش گرمم می‌کرد...
شهاب‌واره
اینان به نالهٔ آتش درد نهفته را خاموش می‌کنند و فراموش می‌کنند اما من آن ستارهٔ دورم که آب‌ها خونابه‌های چشم مرا نوش می‌کنند...
شهاب‌واره
کرده گلو پُر زباد قمری سنجاب‌پوش کبک فروریخته، مشک به سوراخ گوش بلبکان با نشاط، قمریکان با خروش در دهن لاله مشک، در دهن نحل نوش سوسن، کافور بوی، گلبن، گوهر فروش زمی ز اردیبهشت، گشته بهشت برین...
شهاب‌واره
«ابهام» با «گنگی» تفاوت دارد، «ابهام» پردهٔ شفاف نازکی است که شاهد معنی را از ورای خود نشان می‌دهد و بر لطف او می‌افزاید اما هرگز پنهان‌اش نمی‌کند و حال آن‌که «گنگی»، پلاس سیاهی است که بر سیمای معنی فرو می‌افتد و ناپدیدش می‌سازد
شهاب‌واره
«هنر شاعری را عبارت می‌داند از بیرون دادنِ اردوی تأثّرها و احساس‌های شاعرانه به کمک صنایع بیانی و بازی با زبان خارج از شرایط؛ (موقعیت) طبیعی نمود و بروز آن‌ها. این کار با وسایل دیگری غیر از زبان نیز امکان‌پذیر است؛ مثل نقاشی، موسیقی، معماری، باله و غیره ... چرا که هنرهای زیبا همه در جست‌وجوی نوعی شعر و حالات شاعرانه هستند. بنابراین شعری به معنای وسیع کلمه داریم که تمام هنرها مستعد دربرداشتن آن می‌باشند و شعری به معنای محدودش که در لباس و زبان و بیان ابراز می‌شود و حرف ما بر سرِ چنین شعری است
شهاب‌واره
فروغ می‌گوید: «وزن مثل نخی است که از میانِ این کلمات رد شده بی‌آن که دیده شود. فقط آن‌ها را حفظ می‌کند و نمی‌گذارد بیفتد. اگر کلمهٔ «انفجار» در وزن نمی‌گنجد مثلاً ایجاد سکته می‌کند. بسیار خوب، این سکته مثل گرهی است در این نخ، با گره‌های دیگر می‌شود اصل «گره» را هم واردِ وزنِ شعر کرد و از مجموع گره‌ها یک جور همشکلی و هماهنگی به وجود آورد.»
شهاب‌واره
اوراقِ کتابِ سرگذشتم را در ظرفِ پُر از زباله می‌بینیم خود را به گناه کشتن ایام جلّادِ هزار ساله می‌بینم
Mina.
شبح کم‌کم، قدم آهسته‌تر کرد نگاهش لای تاریکی درخشید صدای غرّش بادی که برخاست شبح را اضطرابی تازه بخشید درختان، سینه‌ها بر هم فشردند نفس‌ها منجمد شد در گلوها گهی می‌تافت چشم یک ستاره گهی می‌بست چشم از جست‌وجوها...
شهاب‌واره
برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد تا چون شکوفه‌های پرافشان سیب‌ها گلبرگ لب به بوسهٔ خورشید واکنیم وان‌گه چو باد صبح در عطر پونه‌های بهاری شنا کنیم...
شهاب‌واره
پیکرتراش پیرم و با تیشهٔ خیال یک شب ترا ز مرمر شعر آفریده‌ام تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم ناز هزارچشم سیه را خریده‌ام...
شهاب‌واره
یک شب که باد، سُم به زمین می‌کوفت وز یال او شراره فرو می‌ریخت یک شب که از خروش هزاران رعد گویی که سنگپاره فرو می‌ریخت: از لابه‌لای تودهٔ تاریکی دستی درون لانهٔ من لغزید و ز لرزه‌ای که در تن من افتاد بنیاد آشیانهٔ من لرزید این دست گرم، دستِ تو بود ای عشق! دست تو بود و آتش جاویدت من مرغ کور جنگل شب بودم بینا شدم به سرمهٔ خورشیدت
شهاب‌واره
در شیشهٔ عنکبوت درشت شکستگی تاری تنیده بود الماس چشم‌های تو بر شیشه خط کشید وان شیشه در سکوت درختان شکست و ریخت چشم تو ماند و ماه وین هر دو دوختند به چشمان من نگاه
شهاب‌واره
تو آن پرندهٔ رنگین آسمان بودی که از دیار غریب آمدی به لانهٔ من چو موج باد که در پردهٔ حریر افتد طنین بال تو پیچید در ترانهٔ من... غم گریز تو نازم که همچو شعلهٔ پاک مرا در آتش سوزنده، زیستن آموخت ملال دوریت ای پرکشیده از دل من به من طریقهٔ تنها گریستن آموخت...
شهاب‌واره

حجم

۲۷۴٫۵ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۱

تعداد صفحه‌ها

۴۷۱ صفحه

حجم

۲۷۴٫۵ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۱

تعداد صفحه‌ها

۴۷۱ صفحه

قیمت:
۱۱۳,۰۰۰
تومان