جملات زیبا از متن کتاب شعر زمان ما؛ نادر نادرپور | طاقچه
تصویر جلد کتاب شعر زمان ما؛ نادر نادرپورsubscriptionAvailable

کتاب شعر زمان ما؛ نادر نادرپور

مجموعه شعر زمان ما ۱۰

نوع کتاب
۴.۶ امتیاز(از ۹ رأی)
پدیدآورندگان: 
فیض شریفی
انتشارات: 
انتشارات نگاه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
aram0_0
۱۴
من تکیه کرده‌ام به درختی که هیچ‌گاه از پشت او، تصوّر دیدار آفتاب در آستان صبح، میسّر نبوده است.
Niyaz.h
۶
زان پیشتر که مرگ تنم در رسد ز راه مرگ دلم ز مردن صد آرزو رسید
ابی
۵
چو بی‌دلخواه خویشم آفریدند مرا کی چاره‌ای جز زیستن بود؟
bec san
۵
آه! چرا در شبی چنین تاریک مرا به رجعت خورشید، باور است هنوز؟
Niyaz.h
۴
آه ای کسی که دل به تو می‌بندم! آیا تو نیز شاخهٔ بی‌برگی؟ آیا تو ای امید جوان‌مانده! همزاد جاودانهٔ من، مرگی؟
atena
۳
ما را ز چارچوب طلایی رها کنید ما در جهان خویشتن آزاد بوده‌ایم...
ابی
۳
درونم را کسی نشناخت، نشناخت
Niyaz.h
۳
پیکرتراش پیرم و با تیشهٔ خیال یک شب ترا ز مرمر شعر آفریده‌ام
Niyaz.h
۳
دیرست، گالیا هنگام بوسه و غزلِ عاشقانه نیست هر چیز رنگِ آتش و خون دارد این زمان هنگامهٔ رهایی لب‌ها و دست‌هاست عصیانِ زندگی‌ست...
شهاب‌واره
۳
این همایون مرغ زیبای اساطیری استخوان‌خواری که اکنون آدمی‌خواراست طعمه‌هایش را که ما بودیم یک یک از زمین برچید ناگهان برخاست
Flying
۳
و من در آینه، تصویر خویش را دیدم: حصار هستی‌ام از هول نیستی پر بود هوار حسرت ایام، بر سرم می‌ریخت و من، چو برج خراب از هراس ریزش خویش به زیر سایهٔ نسیان پناه می‌بردم
Flying
۳
و آنکه سایهٔ دیوار، خوابگاهش بود به خشت سینهٔ دیوار، خوابگاهش بود به خشت سینهٔ دیوار می‌فشارد پشت و برق خندهٔ تیر نگاه خیرهٔ او را جواب می‌گوید و او، دوباره در آغوش سایه می‌خوابد.
Flying
۲
من نیز از غروب غم بی‌امید خویش خواهم که رو کنم به تو، ای صبح دلفروز! اما شب است و دفتر زرکوب آسمان ــ با آن خطوط میخی و ریز ستاره‌ها ـ از هم گشوده است و ورق می‌خورد هنوز!
Flying
۲
سکوتی تلخ در رگ‌های سردش زهر می‌ریزد بدو با طعنه می‌گوید که بعد از مرگ، آزادی!
Flying
۲
از خاک، رسته خرمن انبوه لاله‌ها. ای باد، گوش کن! این، لاله‌های خونین فریاد می‌کشند: ــ بیداری ای سحر؟ آیا هوای دیدن ما داری ای سحر؟
Flying
۲
آه، امشب در من از دریا پریشانتر، کسی است کز خیالش می‌پریشَد خاطر یاران هنوز حسرت تلخی است در کامش که از می خوشترست مستی‌اش خوابی است دور از چشم بیداران هنوز گریهٔ مستانه‌اش در بزم هشیاران چرا؟ نم نم باران خوش است آخر به میخواران هنوز آه این مردی که در من می‌خروشد کیست، کیست؟ رسته از بندی، در انبوه گرفتاران هنوز
Mina.
۱
و دار، نقطهٔ اوجی است که آسمان را با ریسمان گره زده است...
Mina.
۱
انگشت‌های نرم تو، چابک‌تر از نسیم نازک‌ترین حریر نوازش را بر پیکر برهنهٔ من می‌بافت...
شهاب‌واره
۱
خورشید چشم‌های تو در اشک من شکفت چون نرگس طلایی گلخانه‌های دور...
maybe_prs
۱
ــ «... در تو، آنکه بود، هست؟» ــ «... در من آنکه بود، نیست!»
maybe_prs
۱
ای مهربانِ دور! اکنون که بر دوسوی جهان ایستاده‌ایم، آیا ترا به خواب توانم دید؟
سمیه جنگی
۱
زان پیشتر که مرگ تنم در رسد ز راه مرگ دلم ز مردن صد آرزو رسید
Sara peivandy
۱
در عطر بوسه‌های تو، ای تشنه گناه! ای زن، زنی که طاقتم از کف ربوده‌ای! آن روزهای خوب خدا زنده می‌شود آن روزها که چشمه نورش تو بوده‌ای
Flying
۱
و مرد، در پس دریچه ایستاده بود ــ (میان پرسشی ز خویش و پاسخی به خویش) ــ: ــ «... در تو، آنکه بود، هست؟» ــ «... در من آنکه بود، نیست!» چراغ، مرده بود در سرای مرد و سایه‌ای نبود در قفای مرد و دست هیچکس به روی شانه‌های مرد سکوت بود و آن صدا که گفته بود: ــ «در من آنکه بود، نیست» و در سقوط آبشار بیصدای پرده‌ها دلی به مرگ خویش می‌گریست، می‌گریست...
Flying
۱
حس می‌کنم که چیزی، در من گسسته است حس می‌کنم که سنگی از آن سوی آسمان عکس مرا در آینهٔ شب شکسته است.
Flying
۱
ای مونسِ عزیز قدیم من! در ازدحام این همه تصویر، یا در میان این همه تزویر، آیا مرا تو باز توانی دید؟ یا من ترا دوباره توانم یافت؟
Flying
۱
ما، تیره‌اندیشانِ روشن‌بین، در آن شبِ ننگینِ آتش‌سوزی تاریخ نَظّارِگانِ شعله در آفاقِ رُم بودیم.
Flying
۱
ما، در طلوعِ خشمِ سوزانِ خداوندی ویرانی موعود را دیدیم، امّا، هنوز از کوری باطن در ظُلمتِ اندیشه‌های خویش، گُم بودیم. ما، تیره‌اندیشانِ روشن‌بین، در آن شبِ ننگینِ آتش‌سوزی تاریخ نَظّارِگانِ شعله در آفاقِ رُم بودیم.
ابی
۰
ای شعر! ای طلسم سیاهی که سرنوشت عمر مرا به رشتهٔ جادویی تو بست گفتم ترا رها کنم و زندگی کنم اما چه توبه‌ها که درین آرزو شکست گویی مرا برای تو زادند و آسمان دیگر ترا نخواست که از من جدا کند
Niyaz.h
۰
«در من آنکه بود، نیست» و در سقوط آبشار بیصدای پرده‌ها دلی به مرگ خویش می‌گریست، می‌گریست...