
بریدههایی از کتاب شعر زمان ما؛ حسین منزوی
۳٫۸
(۳۳)
اگر چه هیچ گل مُرده، دوباره زنده نشد، امّا
بهار در گل شیپوری، مُدام گرم دمیدن بود...
masoome
بال پریدنم اگر هدیه نمیدهی دگر،
میشکنی ز من چرا پای دویدن؟ این مکن
arefe
برای دیگران چرا؟ برای خویشتن بمان
کاربر ۱۳۹۹۳۳۵
به سرو گفت کسی: میوهای نمیآری؟
جواب داد که آزادگان تهیدستاند
Mehr
منی که در شکفتگی، نشانه میشدم، کنون
زمانه در شکستگی مرا مثال میزند
Chamran_lover
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس میبافت، ولی به فکر پریدن بود
Atena
بی عشق زیستن را، جز نیستی چه نام است؟
یعنی اگر نباشی، کار دلم تمام است
با رفتن تو در دل سر باز میکند، باز
آن زخم کهنهیی که در حال التیام است
Chamran_lover
سلیس و ساده بگویم: دلم گرفته برایت!
کتابها مرا صدا میزنند...
چه سرنوشت غمانگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس میبافت، ولی به فکر پریدن بود
زینب زاغری
دلم را چون کلیدی میسپارم
به دست مهربان و گرم یارم
ـ تسلابخش و زیبا و صمیمی ـ
چقدر این دستها را دوست دارم.
محمدرضا
اگرچه وسوسهٔ دیدنت همیشگی است
ـ که هیچ وسوسه را، اینقدر نمیخواهم
t
ای قصّهٔ تو و من، چون قصّهٔ شب و روز
پیوسته در پی هم، امّا بدون دیدار
م.
نه به خود میروم این ره که کسی میبرَدَم
مهدی
کاری که کرد تفرقه با ما تبر نکرد
کاربر ۱۳۹۹۳۳۵
برای کینه؟ آه نه! برای عشق من، بمان
برای دوست داشتن، برای خواستن بمان
هرآنچه دوست داشتم، برای من نماند و رفت
امید آخرین اگر تویی برای من بمان
به سبزه و نسیم و گل، تو درس زیستن بده
بهار باش و باز هم به خاطر چمن بمان
تمامت و کمال را بهنام ما رقم زدند
کمال عشق اگر منم، تو هم، «تمام زن» بمان
برای آنکه تیشه را به فرق خویش نشکند
امید زیستن شو و برای کوهکن بمان
مزن به نقش خود گمان، ز سرگذشت این و آن
برای دیگران چرا؟ برای خویشتن بمان
mohamad mirmohamadi
گُزیدم از میان مرگها، اینگونه مردن را:
تو را چون جان فشردن در بر آنگه جان سپردن را
arefe
من زخمی از دیروزم و بیزار از امروز
وز آنچه مینامند فردا، ناامیدم
📚کرم کتاب 📚
مجال بوسه به لبهای خویشتن بدهیم
که این بلیغترین مبحث شناسایی است
Hamidreza Rajabi
هرآنچه دوست داشتم، برای من نماند و رفت
امید آخرین اگر تویی برای من بمان
کاربر ۱۳۹۹۳۳۵
یادش، اگرچه خاموش، کی میشود فراموش؟
Juror #8
بوسیدی و دوباره... بوسیدی و دوباره
سیری نمیپذیرفت، از بوسه روحت انگار
Fatemeh Abdi ☁️
نظربازی نزیبد از تو با هر کس که میبینی
امید من! چرا قدر نگاهت را نمیدانی؟
zohi
همواره یا دیر آمدم، یا زود، یعنی
هربار بیهنگام شد، وقتی رسیدم
📚کرم کتاب 📚
گلچین رسید و نوبت با من وزیدنت
دیگر تمام شد، گل سرخم! تمام شد
شعر من از قبیلهٔ خون است، خون من،
فواره از دلم زد و آمد کلام شد
ما خون تازه در تنِ عشقیم و عشق را
شعر من و شکوه تو، رمزالدوام شد
بعد از تو باز عاشقی و باز... آه نه!
این داستان به نام تو، اینجا تمام شد.
mo42
زخمی زدی عمیقتر از انزوا به من
مژده
مرا آن نیمهٔ دیگر بدان آن روح سرگردان
که کامل میشود با نیمهٔ خود، روح تنهایت
Fatemeh Abdi ☁️
تنها صداست آنچه در این راه، ماندنی است
خوش باد زنده ماندنمان در صدای هم
کاربر ۱۳۹۹۳۳۵
چو در کنار منی کفر نعمت است ای دوست!
دو دیدهام مژه بر هم، دمی اگر بزند
arefe
اگر باید زنی همچون زنان قصهها باشی
نه عذرا دوستت دارم نه شیرین و نه لیلایت
که من با پاک بازیهای ویس و شور رودابه
خوشت میدارم و دیوانگیهای زلیخایت
knight moho
یقین دارم که در وصف شکرخندت فرو ماند
سخنها بر لب «سعدی»، قلمها در کف «مانی»
sarvenaz
حجم
۱۹۸٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۱
تعداد صفحهها
۲۹۱ صفحه
حجم
۱۹۸٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۱
تعداد صفحهها
۲۹۱ صفحه
قیمت:
۱۳۳,۰۰۰
تومان