جملات زیبای کتاب شعر زمان ما؛ حسین منزوی | طاقچه
تصویر جلد کتاب شعر زمان ما؛ حسین منزویsubscriptionAvailable

کتاب شعر زمان ما؛ حسین منزوی

مجموعه شعر زمان ما ۱۴

نوع کتاب
۳.۸ امتیاز(از ۳۳ رأی)
پدیدآورندگان: 
فیض شریفی
انتشارات: 
انتشارات نگاه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
masoome
۱۱۹
اگر چه هیچ گل مُرده، دوباره زنده نشد، امّا بهار در گل شیپوری، مُدام گرم دمیدن بود...
کاربر ۱۳۹۹۳۳۵
۹۴
برای دیگران چرا؟ برای خویشتن بمان
arefe
۹۴
بال پریدنم اگر هدیه نمی‌دهی دگر، می‌شکنی ز من چرا پای دویدن؟ این مکن
Mehr
۶۸
به سرو گفت کسی: میوه‌ای نمی‌آری؟ جواب داد که آزادگان تهیدست‌اند
Chamran_lover
۵۰
منی که در شکفتگی، نشانه می‌شدم، کنون زمانه در شکستگی مرا مثال می‌زند
Atena
۴۹
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فکر پریدن بود
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
۳۵
سلیس و ساده بگویم: دلم گرفته برایت!
Chamran_lover
۳۴
بی عشق زیستن را، جز نیستی چه نام است؟ یعنی اگر نباشی، کار دلم تمام است با رفتن تو در دل سر باز می‌کند، باز آن زخم کهنه‌یی که در حال التیام است
زینب زاغری
۳۴
چه سرنوشت غم‌انگیزی که کرم کوچک ابریشم تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فکر پریدن بود
محمدرضا
۳۳
دلم را چون کلیدی می‌سپارم به دست مهربان و گرم یارم ـ تسلابخش و زیبا و صمیمی ـ چقدر این دست‌ها را دوست دارم.
t
۲۹
اگرچه وسوسهٔ دیدنت همیشگی است ـ که هیچ وسوسه را، این‌قدر نمی‌خواهم
م.
۲۳
ای قصّهٔ تو و من، چون قصّهٔ شب و روز پیوسته در پی هم، امّا بدون دیدار
مهدی
۲۱
نه به خود می‌روم این ره که کسی می‌برَدَم
کاربر ۱۳۹۹۳۳۵
۲۱
کاری که کرد تفرقه با ما تبر نکرد
mohamad mirmohamadi
۲۰
برای کینه؟ آه نه! برای عشق من، بمان برای دوست داشتن، برای خواستن بمان هرآن‌چه دوست داشتم، برای من نماند و رفت امید آخرین اگر تویی برای من بمان به سبزه و نسیم و گل، تو درس زیستن بده بهار باش و باز هم به خاطر چمن بمان تمامت و کمال را به‌نام ما رقم زدند کمال عشق اگر منم، تو هم، «تمام زن» بمان برای آن‌که تیشه را به فرق خویش نشکند امید زیستن شو و برای کوهکن بمان مزن به نقش خود گمان، ز سرگذشت این و آن برای دیگران چرا؟ برای خویشتن بمان
arefe
۱۹
گُزیدم از میان مرگ‌ها، این‌گونه مردن را: تو را چون جان فشردن در بر آن‌گه جان سپردن را
📚کرم کتاب 📚
۱۸
من زخمی از دیروزم و بیزار از امروز وز آن‌چه می‌نامند فردا، ناامیدم
کاربر ۱۳۹۹۳۳۵
۱۷
هرآن‌چه دوست داشتم، برای من نماند و رفت امید آخرین اگر تویی برای من بمان
Hamidreza Rajabi
۱۶
مجال بوسه به لب‌های خویشتن بدهیم که این بلیغ‌ترین مبحث شناسایی است
Juror #8
۱۵
یادش، اگرچه خاموش، کی می‌شود فراموش؟
Fatemeh Abdi ☁️
۱۵
بوسیدی و دوباره... بوسیدی و دوباره سیری نمی‌پذیرفت، از بوسه روحت انگار
zohi
۱۴
نظربازی نزیبد از تو با هر کس که می‌بینی امید من! چرا قدر نگاهت را نمی‌دانی؟
مژده
۱۴
زخمی زدی عمیق‌تر از انزوا به من
📚کرم کتاب 📚
۱۳
همواره یا دیر آمدم، یا زود، یعنی هربار بی‌هنگام شد، وقتی رسیدم
mo42
۱۳
گلچین رسید و نوبت با من وزیدنت دیگر تمام شد، گل سرخم! تمام شد شعر من از قبیلهٔ خون است، خون من، فواره از دلم زد و آمد کلام شد ما خون تازه در تنِ عشقیم و عشق را شعر من و شکوه تو، رمزالدوام شد بعد از تو باز عاشقی و باز... آه نه! این داستان به نام تو، این‌جا تمام شد.
Fatemeh Abdi ☁️
۱۲
مرا آن نیمهٔ دیگر بدان آن روح سرگردان که کامل می‌شود با نیمهٔ خود، روح تنهایت
کاربر ۱۳۹۹۳۳۵
۱۱
تنها صداست آنچه در این راه، ماندنی است خوش باد زنده ماندن‌مان در صدای هم
arefe
۱۱
چو در کنار منی کفر نعمت است ای دوست! دو دیده‌ام مژه بر هم، دمی اگر بزند
knight moho
۱۰
اگر باید زنی هم‌چون زنان قصه‌ها باشی نه عذرا دوستت دارم نه شیرین و نه لیلایت که من با پاک بازی‌های ویس و شور رودابه خوشت می‌دارم و دیوانگی‌های زلیخایت
Juror #8
۱۰
من از تو، سرو عزیزم، ثمر نمی‌خواهم که غیر سایه‌ای از تو، به سر نمی‌خواهم بخیل نیستم امّا برای هیچ درخت اگر تو سبز نباشی، ثمر نمی‌خواهم