جملات زیبای کتاب ثریا در اغما | طاقچه
تصویر جلد کتاب ثریا در اغما
off
٪۲۰

کتاب ثریا در اغما

نوع کتاب
۳.۸ امتیاز(از ۵۸ رأی)
پدیدآورندگان: 
اسماعیل فصیح
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
meytad
۱۸
«بنده یک کارمند ساده بودم، در بیمارستان... فوقش یک ناظر.» «برای همین است که در ایران ماندید؟» «من در ایران نماندم... من در ایران بودم.»
saeedeh_khorram
۱۵
«من همیشه از دست خودم فرار می‌کنم. توی خودم هزارتا انقلاب دارم و صد هزار جنگ کثیف دیوانه‌وار.»
محیا
۱۲
باید برای بدترین آماده باشیم و برای بهترین امیدوار.»
محیا
۹
«انقلاب را راه انداختند و خودشان فرار کردند. فیوز را روشن می‌کنند، و بعد از پدیدارشدن آتش از سوزاندن آن فریاد می‌زنند.
saeedeh_khorram
۷
ثریا بیصدا در خواب کابوسناک و نامعلومش خوابیده... و معلوم نیست که در این سکوت و سختی، امید حیات نهفته است یا به قول اریک برن خشکی مرگ فرو می‌نشیند؟ آیا برای ما همه چیز مرده و حالت برزخ شروع شده، یا این یک خواب موقتی است؟
saeedeh_khorram
۶
ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم / از بد حادثه اینجا به پناه آمده‌ایم.»
saeedeh_khorram
۴
چقدر خوشبخت است این نامه پدرسگ. دلم می‌خواست مرا هم دو سه دفعه آنجا می‌خواندی. اما یک کاغذپاره را چطور می‌شود خواند؟ وانگهی من از زخمهای دیگری می‌میرم. زخمی که خونریزی دارد نمی‌کشد.
saeedeh_khorram
۳
آخرین‌باری که من آنجا، در ایران، بودم می‌ترسیدم. جلال، مثل آدمی که وسط مقبره جن و ارواح اجدادش ایستاده باشد می‌ترسیدم. از فریاد خفه در سینه و از تاریکی می‌ترسیدم. اما حالا اینجا از چیزهای دیگر و به جورهای دیگری می‌ترسم، و در فساد و پارگی خودم مأیوسم...»
saeedeh_khorram
۲
ماکرمهایی هستیم که فقط در شرایط آب و لجن خاص می‌توانیم بلولیم. اگر نه می‌خشکیم. در طیف وسیعتر هم بدبختی و مصیبت دوره‌ای در سرنوشت ما تنیده شده و پیش‌درآمد علت و معلولی هم ندارد.
saeedeh_khorram
۲
پس از خواندن نامه او، کمی احساس گرمی و ایمنی می‌کنم. در این دنیا. در یک لحظه احساس می‌کنم که شاید، شاید یک‌طوری بشود که همه چیز درست شود. شاید ثریا خوب شود... شاید بین قناری مجروح و من هم احساس و ریشه صمیمیتی پا بگیرد، که باقی بماند.
راضیه عین
۲
تو را از شکم مادر می‌آورند اینجا. به تو امید و عظمت دنیا را نشان می‌دهند. بعد توی دهانت می‌زنند، همه چیز را از دستت می‌گیرند، و می‌گذارند مغزت در کوما متوقف شود، صفر. انصاف نیست.
Farzan
۲
بانک ملی ایران شعبه پاریس.
Feri
۲
«من همیشه از دست خودم فرار می‌کنم. توی خودم هزارتا انقلاب دارم و صد هزار جنگ کثیف دیوانه‌وار.»
Feri
۲
دردا... به هرکه درآویختم به مهر... پنداشتم که اوست...
Mobinayeg
۲
غربت اقلا اینش خوبه. میتونی اگه بخوای تنهایی تکه‌تکه بشی و بپوسی و بمیری و هیچ‌کس نفهمه.
Mobinayeg
۲
این احساس که چیزهایی دارد اتفاق می‌افتد که آدم نمی‌تواند جلویش را بگیرد... و برای همه هم یکسان است... بعد از یک حد بدبختی، یا یک حد خوشبختی، همه مثل هم می‌شوند و آدم نمی‌تواند هیچ چیز را درست تشخیص بدهد. معلوم نیست کی بد است وکی خوب است... چون همه مثل هم‌اند.
saeedeh_khorram
۱
برادرم فری آنقدر شامپانی خورده که سکسکه می‌زند. نامزدش ژیلا هم سکسکه می‌زند. ماما سکسکه نمی‌زند. پاپا آروغ می‌زند. من دلم می‌خواهد هوار بزنم. زندگی ساده و خوب فرانسه. گهواره و گور دانش و ادب. بابا شامپانی داد. ماما خاویار داد. فردا که جمعه باشد ما می‌رویم بوردو. آنقدر زندگی می‌کنیم تا بمیرم. در آبادان شما، بچه‌ها آنقدر می‌میرند تا زندگی کنند.
راضیه عین
۱
«من - «چی‌گفتی؟ صدا درست نمیاد.» و هیچی احمقانه‌تر از این نیست که آدم بخواهد توی تلفن به یک نفر بگوید دوستت دارم، و طرف بگوید چی گفتی؟ صدا نمیاد.
محیا
۱
«اما ثریای ما درکوماست و متأسفانه متوجه این گلها و لطف شما نمیشه.» «خداوندگار هست... خداوند عالم است.»
Negar Hhhh
۱
هیچ‌وقت فکرش را کردی که ما واقعا از زور بدبختی این بازیها را درمی‌آوریم. نمیدونی چقدر دلم برای یک ختم زنانه تنگ شده. یک سفره ام‌البنین. شب شام غریبون و شمع و نذری‌دادن توی تکیه. شب قتل امام حسن و شله‌زرد پختن
Feri
۱
مستیم و مستی ما از جام عشق باشد / وین نام اگر برآرم از نام عشق باشد... / روزی که کشته گردم در آستانه عشق /تاریخ اولینم ایام عشق باشد
زینب
۱
انقلاب را راه انداختند و خودشان فرار کردند. فیوز را روشن می‌کنند، و بعد از پدیدارشدن آتش از سوزاندن آن فریاد می‌زنند. نه؟»
Mobinayeg
۱
فردا که جمعه باشد ما می‌رویم بوردو. آنقدر زندگی می‌کنیم تا بمیرم. در آبادان شما، بچه‌ها آنقدر می‌میرند تا زندگی کنند.
Mobinayeg
۱
تعداد کشته‌شدگان حتی به صورت مبالغه‌آمیز هم مبالغه‌آمیز است یا در آن سحر آنطور به نظرم می‌رسد.
Mobinayeg
۱
تا وقتی چراغ روشن باشد و چشمهایم روی صفحه کتاب باشد خیالها راه نمی‌افتند
محیا
۰
من یاد مطرود و پسر عقب‌مانده‌اش ادریس در اتاقهای ته باغ خانه‌ام در بریم آبادان می‌افتم که بعد از شروع جنگ من به‌زور هم نمی‌توانستم آنها را از آبادان چند روزی حتی به آغاجاری بفرستم. و یاد پیرمردی می‌افتم که روز حرکتم از ترمینال غرب تهران در جاده کرج بالای پمپ‌بنزین تاکسی‌بار پیازش چپه شده بود و مانده بود که در این روزگار چه‌کند، ولی فکر جلای وطن در سر نمی‌پروراند.
محیا
۰
. دلم نمی‌خواهد کتاب را ببندم و چراغ را خاموش کنم چون می‌دانم به‌محض این‌که در تاریکی چشمهایم را ببندم یاد ثریا، یا یاد لیلا آزاده، یا خوره‌های دورتر به مغزم سرازیر می‌شوند و خیالهای مرگزده و در خون مرده در مغزم راه می‌افتند... تا وقتی چراغ روشن باشد و چشمهایم روی صفحه کتاب باشد خیالها راه نمی‌افتند.
عاطفه_متقیان
۰
بهیاری با سینی دوا از یک اتاق درمی‌آید و به اتاق دیگر می‌رود. درها بیصدا باز و بسته می‌شوند. عقربه ساعت دیواری سفید بیصدا حرکت می‌کند. ثریا بیصدا در خواب کابوسناک و نامعلومش خوابیده... و معلوم نیست که در این سکوت و سختی، امید حیات نهفته است یا به قول اریک برن خشکی مرگ فرو می‌نشیند؟
زینب
۰
«آقای سهیلی، عجالتا توی سالن ترانزیت مرز بازرگان تشریف داریم.» ‫«نه... نه اینجا... و نه اونجا... در این دنیای دیوانه. ما همه داریم میریم توی... -جان حضرتعالی.» ‫«فیلسوفانه حرف نزنید جان جناب سهیلی.» ‫«نه، جان سرکار. وضعیت ما همینه. تمام مملکت، تمام دنیا وضعش خراب و نامعلوم و پا در هواست...»
:)
۰
سرهنگ ارتش است و اینجا در کافه دو لا سانکسیون دارد شراب بوردو کوفت می‌کند و از من اخبار جنگ ایران را می‌خواهد.