
بریدههایی از کتاب ثریا در اغما
۳٫۸
(۴۹)
«بنده یک کارمند ساده بودم، در بیمارستان... فوقش یک ناظر.»
«برای همین است که در ایران ماندید؟»
«من در ایران نماندم... من در ایران بودم.»
meytad
«من همیشه از دست خودم فرار میکنم. توی خودم هزارتا انقلاب دارم و صد هزار جنگ کثیف دیوانهوار.»
saeedeh_khorram
باید برای بدترین آماده باشیم و برای بهترین امیدوار.»
محیا
«انقلاب را راه انداختند و خودشان فرار کردند. فیوز را روشن میکنند، و بعد از پدیدارشدن آتش از سوزاندن آن فریاد میزنند.
محیا
ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمدهایم / از بد حادثه اینجا به پناه آمدهایم.»
saeedeh_khorram
ثریا بیصدا در خواب کابوسناک و نامعلومش خوابیده... و معلوم نیست که در این سکوت و سختی، امید حیات نهفته است یا به قول اریک برن خشکی مرگ فرو مینشیند؟ آیا برای ما همه چیز مرده و حالت برزخ شروع شده، یا این یک خواب موقتی است؟
saeedeh_khorram
چقدر خوشبخت است این نامه پدرسگ. دلم میخواست مرا هم دو سه دفعه آنجا میخواندی. اما یک کاغذپاره را چطور میشود خواند؟
وانگهی من از زخمهای دیگری میمیرم. زخمی که خونریزی دارد نمیکشد.
saeedeh_khorram
آخرینباری که من آنجا، در ایران، بودم میترسیدم. جلال، مثل آدمی که وسط مقبره جن و ارواح اجدادش ایستاده باشد میترسیدم. از فریاد خفه در سینه و از تاریکی میترسیدم. اما حالا اینجا از چیزهای دیگر و به جورهای دیگری میترسم، و در فساد و پارگی خودم مأیوسم...»
saeedeh_khorram
ماکرمهایی هستیم که فقط در شرایط آب و لجن خاص میتوانیم بلولیم. اگر نه میخشکیم. در طیف وسیعتر هم بدبختی و مصیبت دورهای در سرنوشت ما تنیده شده و پیشدرآمد علت و معلولی هم ندارد.
saeedeh_khorram
پس از خواندن نامه او، کمی احساس گرمی و ایمنی میکنم. در این دنیا. در یک لحظه احساس میکنم که شاید، شاید یکطوری بشود که همه چیز درست شود.
شاید ثریا خوب شود... شاید بین قناری مجروح و من هم احساس و ریشه صمیمیتی پا بگیرد، که باقی بماند.
saeedeh_khorram
تو را از شکم مادر میآورند اینجا. به تو امید و عظمت دنیا را نشان میدهند. بعد توی دهانت میزنند، همه چیز را از دستت میگیرند، و میگذارند مغزت در کوما متوقف شود، صفر. انصاف نیست.
راضیه عین
بانک ملی ایران شعبه پاریس.
Farzan
دردا... به هرکه درآویختم به مهر... پنداشتم که اوست...
Feri
برادرم فری آنقدر شامپانی خورده که سکسکه میزند. نامزدش ژیلا هم سکسکه میزند. ماما سکسکه نمیزند. پاپا آروغ میزند. من دلم میخواهد هوار بزنم. زندگی ساده و خوب فرانسه. گهواره و گور دانش و ادب. بابا شامپانی داد. ماما خاویار داد. فردا که جمعه باشد ما میرویم بوردو. آنقدر زندگی میکنیم تا بمیرم. در آبادان شما، بچهها آنقدر میمیرند تا زندگی کنند.
saeedeh_khorram
«من -
«چیگفتی؟ صدا درست نمیاد.»
و هیچی احمقانهتر از این نیست که آدم بخواهد توی تلفن به یک نفر بگوید دوستت دارم، و طرف بگوید چی گفتی؟ صدا نمیاد.
راضیه عین
«اما ثریای ما درکوماست و متأسفانه متوجه این گلها و لطف شما نمیشه.»
«خداوندگار هست... خداوند عالم است.»
محیا
هیچوقت فکرش را کردی که ما واقعا از زور بدبختی این بازیها را درمیآوریم. نمیدونی چقدر دلم برای یک ختم زنانه تنگ شده. یک سفره امالبنین. شب شام غریبون و شمع و نذریدادن توی تکیه. شب قتل امام حسن و شلهزرد پختن
Negar Hhhh
من یاد مطرود و پسر عقبماندهاش ادریس در اتاقهای ته باغ خانهام در بریم آبادان میافتم که بعد از شروع جنگ من بهزور هم نمیتوانستم آنها را از آبادان چند روزی حتی به آغاجاری بفرستم. و یاد پیرمردی میافتم که روز حرکتم از ترمینال غرب تهران در جاده کرج بالای پمپبنزین تاکسیبار پیازش چپه شده بود و مانده بود که در این روزگار چهکند، ولی فکر جلای وطن در سر نمیپروراند.
محیا
. دلم نمیخواهد کتاب را ببندم و چراغ را خاموش کنم چون میدانم بهمحض اینکه در تاریکی چشمهایم را ببندم یاد ثریا، یا یاد لیلا آزاده، یا خورههای دورتر به مغزم سرازیر میشوند و خیالهای مرگزده و در خون مرده در مغزم راه میافتند... تا وقتی چراغ روشن باشد و چشمهایم روی صفحه کتاب باشد خیالها راه نمیافتند.
محیا
بهیاری با سینی دوا از یک اتاق درمیآید و به اتاق دیگر میرود. درها بیصدا باز و بسته میشوند. عقربه ساعت دیواری سفید بیصدا حرکت میکند. ثریا بیصدا در خواب کابوسناک و نامعلومش خوابیده... و معلوم نیست که در این سکوت و سختی، امید حیات نهفته است یا به قول اریک برن خشکی مرگ فرو مینشیند؟
عاطفه_متقیان
«من همیشه از دست خودم فرار میکنم. توی خودم هزارتا انقلاب دارم و صد هزار جنگ کثیف دیوانهوار.»
Feri
حجم
۲۹۰٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۳۷۶ صفحه
حجم
۲۹۰٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۳۷۶ صفحه
قیمت:
۱۲۸,۰۰۰
۱۰۲,۴۰۰۲۰%
تومان