روبی پاسخ داد «شارلوت، عزیزم، من بهخاطر اینکه تو بچهای چیزی رو ازت مخفی نمیکنم. میدونم که دیگه بچه نیستی؛ این جنگ همهٔ ما رو بزرگ کرده و من حس میکنم ما باهم دوستیم. اما بهتره که دربارهٔ بعضی مسائل حرفی زده نشه.»
«آخه چرا؟»
«چون اگه یهوقت پلیس یا آلمانیها ازت سؤالی بپرسن، ممکنه جونت به خطر بیفته. من یه آمریکاییام، بنابراین شاید اونها موقع برخورد با من بیشتر مراقب رفتارشون باشن. اما تو...» روبی جملهاش را ناتمام گذاشت.
شارلوت جمله را کامل کرد. «من یه یهودیام. این چیزی بود که میخواستی بگی.»