به دنیا فکر میکرد، پرشتاب بود و بیدروپیکر و در گردش، پرشتابتر و بیدروپیکرتر و بزرگتر از همیشه. تصاویری از جنگ در ذهنش جان میگرفتند و درهم میآمیختند. جزیرههایی میدید پر از گلهای سفید و زمینی کنار دریای شمال با موجهایی خاکستری که به ساحل میکوبیدند. چشمهای لتوپارشده و پاهای سربازها که درهم وول میخوردند. تانکها و یک هواپیما که بالهایش شکسته بود و همانطور که میسوخت در آسمان بیابان بهسمت زمین سقوط میکرد. دنیا از صدای مهیب جنگها ترک برداشته بود و با سرعت هزار کیلومتر در ساعت میچرخید. اسم جاها در سر فرنکی میچرخید: چین، پیچویل، زلاند نو، پاریس، سینسیناتی، رُم. آنقدر به دنیای عظیم و درحال چرخیدن فکر کرد که پاهایش بهلرزه افتادند و کف دستهایش عرق کرد.