جملات زیبای کتاب در جست و جوی یک پیوند | طاقچه
تصویر جلد کتاب در جست و جوی یک پیوند
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب در جست و جوی یک پیوند

نوع کتاب
۲.۴ امتیاز(از ۲۳ رأی)
انتشارات: 
نشر بیدگل

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
نازنین بنایی
۱۵
کاش کلاً می‌رفتم. کاش صد دلار داشتم و می‌تونستم از اینجا برم و دیگه رنگ این شهر رو نبینم.
زهرا غفاری
۶
همیشه یک من بود، منی که تنهایی این‌ور و آن‌ور می‌رفت و کارهایش را تنهایی انجام می‌داد. همهٔ آدم‌های دیگر مایی داشتند که به آن احساس تعلق می‌کردند، همه به‌جز او.
nazanin
۴
«خیال می‌کنی همه‌چی تموم شده، ولی این معنیش اینه که چیز زیادی نمی‌دونی.»
روناک
۳
در نهایت تابستان مثل رؤیایی کال و بیمارگونه بود یا مثل جنگل سوت‌وکور آشوب‌زده‌ای زیر یک حباب شیشه‌ای.
زهرا غفاری
۲
شده بود آدمی که به جایی تعلق نداشت و اینجاوآنجا بی‌هدف می‌پلکید و بیمناک و نگران بود.
روناک
۱
به دنیا فکر می‌کرد، پرشتاب بود و بی‌دروپیکر و در گردش، پرشتاب‌تر و بی‌دروپیکرتر و بزرگ‌تر از همیشه. تصاویری از جنگ در ذهنش جان می‌گرفتند و درهم می‌آمیختند. جزیره‌هایی می‌دید پر از گل‌های سفید و زمینی کنار دریای شمال با موج‌هایی خاکستری که به ساحل می‌کوبیدند. چشم‌های لت‌وپارشده و پاهای سربازها که درهم وول می‌خوردند. تانک‌ها و یک هواپیما که بال‌هایش شکسته بود و همان‌طور که می‌سوخت در آسمان بیابان به‌سمت زمین سقوط می‌کرد. دنیا از صدای مهیب جنگ‌ها ترک برداشته بود و با سرعت هزار کیلومتر در ساعت می‌چرخید. اسم جاها در سر فرنکی می‌چرخید: چین، پیچ‌ویل، زلاند نو، پاریس، سینسیناتی، رُم. آن‌قدر به دنیای عظیم و درحال چرخیدن فکر کرد که پاهایش به‌لرزه افتادند و کف دست‌هایش عرق کرد.
زهرا غفاری
۱
خیلی وقت قبل پیش‌بینی کرده بود که تا دو ماه دیگر پیروز جنگ خواهند بود، اما حالا دیگر مطمئن نبود.
زهرا غفاری
۱
دلش همچنان گرفته بود و او کاری از دستش برنمی‌آمد و برای همین هم مدام دنبال این بود که کاری بکند.
زهرا غفاری
۱
آن روز به‌تنهایی به‌اندازهٔ گذشته‌ای که پشت‌سر گذاشته بود و آیندهٔ درخشان پیش‌رویش اهمیت داشت، درست مثل اهمیتی که یک لولا در چرخیدن در دارد. از آنجایی هم که آن روز گذشته را به آینده وصل می‌کرد، پس جای تعجب نداشت که آن‌قدر غریب و طولانی باشد.
زهرا غفاری
۱
مسئله اینه. نمی‌دونم اصلاً تا حالا بهش فکر کردی یا نه. ما اینجاییم، همین الآن. همین لحظه. حالا. ولی همین حالا که داریم حرف می‌زنیم این لحظه داره می‌گذره و دیگه هیچ‌وقت برنمی‌گرده. هیچ‌وقت، توی هیچ‌جای دنیا. وقتی که گذشت دیگه گذشته. هیچ قدرتی توی دنیا نمی‌تونه دوباره برش‌گردونه. گذشته و از دست رفته. تا حالا به این فکر کردی؟
Ari
۱
توی سرت همه‌چی رو عوض می‌کنی و بزرگش می‌کنی و این عیبِ واقعاً بزرگیه
طلا در مس
۰
پسرهایی رو می‌شناختم که به سرشون می‌زد عاشق این پسر و اون پسر بشن. لی‌لی مِی جِنکینز رو می‌شناسی؟» اف.جازمین لحظه‌ای فکر کرد و گفت: «نمی‌دونم.» «خب، یا می‌شناسیش یا نمی‌شناسیش دیگه. بلوز ساتن صورتی می‌پوشه، دست‌هاشو می‌زنه به کمرش و با اداواطوار راه می‌ره. این لی‌لی می عاشق یه مردی شد به‌اسم جونی جونز. دقت کن، یه مرد. لی‌لی می هم دختر شد. طبیعت و جنسیتش رو عوض کرد و دختر شد.» اف.جازمین پرسید: «واقعاً؟ واقعاً عوض شد؟» برنیس گفت: «آره، از هر نظر.»
زهرا غفاری
۰
متقاعدکردن آدم‌های غریبه دربارهٔ به‌حقیقت‌پیوستن بزرگ‌ترین خواسته‌هایآدم خیلی راحت‌تر است تا متقاعد کردن آدم‌هایی که توی آشپزخانهٔ خانهٔ خودت هستند.
زهرا غفاری
۰
با انگشت گوش‌هایش را گرفت و چشم‌هایش را بست، ولی این شباهتی به مرگ نداشت. می‌توانست گرمای اجاق را حس کند و بوی غذا را استشمام کند. می‌توانست قاروقور شکمش و تپیدن قلبش را احساس کند. ولی مرده‌ها چیزی احساس نمی‌کنند، نه چیزی می‌شنوند نه چیزی می‌بینند؛ فقط سیاهی.
زهرا غفاری
۰
می‌خوام بهتون بگم که خیلی خوشبخت بودم. اون روزها هیچ زن دیگه‌ای هیچ کجای دنیا خوشبخت‌تر از من نبود. هیچ‌کسی.
کاربر ۱۰۲۲۰۱۷۵
۰
در نهایت تابستان مثل رؤیایی کال و بیمارگونه بود یا مثل جنگل سوت‌وکور آشوب‌زده‌ای زیر یک حباب شیشه‌ای.