باز شب، اندوهِ نخلستان فرارویش
شعله رقصان است در چشمان آهویش
نخلْ پیشِ پاش گیسو میپریشاند
تا بگیرد قوّتی از تاب بازویش
ماه، سرگردان، میان برکه چشمش
کوفه، غرقِ جاری آوازِ یاهویش
بغض تلخی حنجرش را سخت میسوزد
خلوت چاهی که میخواند به این سویش
سر درون چاه: این دل را که میفهمد؟
نرم پاسخ میرسد از چاه: بانویش!
مهدی