جملات زیبای کتاب مدرسه عالی شرارت؛ جلد اول | طاقچه
تصویر جلد کتاب مدرسه عالی شرارت؛ جلد اول

بریده‌هایی از کتاب مدرسه عالی شرارت؛ جلد اول

۴٫۲
(۲۵)
«مطمئنم وقت‌هایی که کتاب می‌خوندین و فیلم تماشا می‌کردین ته دلتون می‌خواستین اون آدم شرور برنده بشه. چرا؟ مگه این برخلاف قوانین جامعه‌ای که توش زندگی می‌کنیم نیست؟ چرا باید این‌طوری فکر کنین؟ واقعاً ساده‌ست، چون شخصیت شرور قهرمان واقعی این داستان‌هاست، نه یه احمقِ خوش‌ذات که نقشه‌های شیطانی اون‌ها رو خنثی می‌کنه.
• Strawberry🍓
«شر مفهومیه که متأسفانه به‌درستی درک نشده. بیشتر آدم‌های عادی شر رو با استفاده از واژه‌هایی مثل «بد» یا «خطا» تعریف می‌کنن، اما هدف من اینه که بهتون نشون بدم معنی واقعی اون به‌مراتب عمیق‌تر و پیچیده‌تر از این‌هاست. این ممکنه تعاریف آدم‌های عادی باشه، اما شما که مثل اون‌ها نیستین؛ شما غیرعادی هستین و برای همین لزومی نداره عمرتون رو در محدودهٔ دست‌وپاگیر قوانین اخلاقی اون‌ها بگذرونین. همهٔ شما استعداد شرور شدن دارین ـ همه دارن ـ اما الان چالش واقعی پیش روی شما اینه که بفهمین شر به معنای خطا نیست. شر باید هدفی داشته باشه؛ عزم و اراده‌ای برای رسیدن به هرچیزی که می‌خواین به هر وسیلهٔ ممکن، قدرت با وجود سختی و مشقت، هوش در دنیایی که بلاهت بر اون حاکمه. شماها رهبران آینده‌این؛ مردان و زنانی که می‌تونن و می‌خوان چهرهٔ این سیاره رو برای همیشه عوض کنن.»
N.Zahra.M
یه نقشه باید نقشه داشته باشه. تو همه‌جای دنیا آدم‌هایی هستن که فقط استعداد و توانایی اجرای یه طرح جنایی ساده رو دارن، اما ما باید همیشه خودمون رو از اون سطح بالاتر ببریم.
N.Zahra.M
با این حمایت و پشتیبانی قوی، شمارهٔ یک می‌دانست باید با دقت پیش برود. مطمئن نبود اگر نرو می‌فهمید او برای ملپنس چه نقشه‌ای در سر دارد، باز هم می‌توانست روی وفاداری‌اش حساب کند یا نه. وقتی به آنچه دربارهٔ آیندهٔ ملپنس در سر داشت فکر کرد، دوباره لبخند روی لبش نشست. بالاخره یک روز نرو و این پسر از این نقشه سر درمی‌آورند ـ در واقع، باید سر درمی‌آوردند ـ و آن روز اوتو ملپنس آرزو می‌کند ای کاش هرگز به دنیا نیامده بود.
زندگی با کتاب
ناگهان وینگ پا سست کرد. در نیمهٔ راه دروازه یکهو ایستاد، مچ آسیب‌دیده‌اش را همچنان محکم گرفته بود. «بیا، وینگ. این تنها شانس ماست. من می‌تونم با این پرواز کنم، بهم اعتماد کن.» وینگ سرش را پایین انداخت و جواب داد: «اوتو، من نمی‌تونم از اینجا برم.» «منظورت چیه که نمی‌تونی از اینجا بری؟ ماجرای دیشب برای چی بود؟ این ممکنه تنها شانس ما باشه.» اوتو منظور وینگ را نمی‌فهمید. چه بلایی سر وینگ آمده بود؟
زندگی با کتاب
وینگ سر بلند کرد و به اوتو نگاهی انداخت. از چشم‌هایش غم می‌بارید. «آره... مهمه. نمی‌تونم اینجا رو ول کنم.» خشم در دل اوتو می‌جوشید. «باشه. اگه بخوای، می‌تونی به‌خاطر یه گردنبند اینجا بمونی، ولی من می‌رم.» و به‌سمت هلیکوپتر رفت. «اوتو، خواهش می‌کنم. من به کمکت احتیاج دارم. تو دوست معرکه‌ای هستی. مطمئنم نمی‌تونم اینجا تنها دووم بیارم. ممکنه به لحاظ فیزیکی بتونم از خودم دفاع کنم، اما به لحاظ ذهنی واقعاً توان تو رو ندارم. می‌ترسم اگه تو نباشی، تاریکی اینجا من رو قورت بده.»
زندگی با کتاب
نرو شگفت‌زده شده بود. «ملپنس؟ کجاست؟ می‌خوام ازش تشکر کنم.» صدای ریون قطع و وصل شد: «برات می‌گیرمش. همین دوروبرهاست...» نرو مضطربانه پرسید: «چی شده، ناتالی؟» اوتو و وینگ رفته بودند.
زندگی با کتاب
ریون به‌آرامی گونهٔ نرو را نوازش کرد و گفت: «مکس... مکس، صدام رو می‌شنوی؟» صورت نرو هنوز به شکل نگران‌کننده‌ای رنگ‌پریده بود. چشمانش را به‌زور باز کرد. با صدایی خش‌دار زمزمه کرد: «ناتالیا، مدرسه؟»
زندگی با کتاب

حجم

۲۱۲٫۴ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۰

تعداد صفحه‌ها

۲۳۲ صفحه

حجم

۲۱۲٫۴ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۰

تعداد صفحه‌ها

۲۳۲ صفحه

قیمت:
۱۱۲,۰۰۰
تومان