فصلها را از شاخههایم
دور کردند
دور شدم از خودم از هر چه بود هر چه نبود
bud
ترانهای دورافتادهام
نتهایم در کف کافههایتان
خاک میخورد
bud
به: آگاهی که ایستاده در برابر بیداد
زن
گوزنهای جوان در جانم
ایستادند
ایستادند نفسهای بسیاری کلمات بسیاری ترسهای
بسیاری در من
بسیار شدم
bud
میترسم از سر خمکردگانِ این درخت، در باد
از تاریخ رفتهازیاد این خانه
از روزهای ایستاده پشت در
میترسم
دیشب پنجرهها را بردهاند!
Atena
نه خاکریز
نه تفنگ
نه ماشین جنگی
تنها عکس معشوقهٔ سربازِ آنسوی این مرز
درگیر!
قابشده در
مگسک.
F.saljoughi