
زانیار
۲
آقای پترسون میگوید:
«بچهها؟»
اگر این صدای یک آدم عاقل بود، دوستانه بهنظر میرسید؛ اما از سمت یک آدمی که سر ماه داد میزند و وسایل پارک را غارت میکند... .
- بچهها بیاین بازی کنیم. بیاین بازی.
صدایی از ماریتزا بلند میشود، شاید هم از من.
آقای پترسون شروع به خندیدن میکند. اوّل انگار صدایش از ته چاه میآید؛ اما کمکم بلند میشود.
🗿
۲
بابا به من گفت که درد جدایی باید خیلی سخت باشد. این جمله در مقایسه با احساس من خیلی ناچیز بود.