با آن لباسهای سفید، احساس کبوتر سفیدی را داشتم که میتواند پرواز کند. از بالای پشتبام میدیدم مردم با چه شور و شوقی، دست خدا را میفشارند و حرکت میکنند. آن شبْ شبی بود که میشد با خدا دست داد. خدا خیل عظیمی از بندگانش را راه انداخته بود و آنها رفته بودند. پر کشیدم و در میان رود ملایم جمعیت، توانستم دست مهربان خدا را لمس کنم و هنگامی که مقابل خانهاش رسیدم، نیت کردم و آغاز عملیات را با پوشیدن لباس احرام آغاز کردم. باز هم عهد سنگین و امتحان بزرگ آغاز شد.
ـ لبیک، اللهم لبیک!..
S
من به سرچشمۀ خورشید نه خودم بردم راه
ذرهای بودم و مهر تو مرا بالا برد
من خس بیسر و پایم که به سیل افتادم
او که میرفت، مرا هم به دل دریا برد
همه یاران به سر راه تو بردیم ولی
خم ابروت مرا دید و ز من یغما برد
همه دلباخته بودیم و هراسان که غمت
همه را پشت سر انداخت مرا تنها برد
فاطمه
فرشتههای زیادی را برانگیخته تا خوبیها را در روح انسان بدمند. آواز آزادی را در گوش انسان بخوانند و آن لحظهها، آدم از قفس «خودخواهی» بیرون آمده و آن لحظهها «دم» هایی است که باید انسان غنیمت بداند.
s.z
پیامبر گفته است: «اگر زیادهگویی در گفتارتان و وسوسههای بیهودهای که بر دلهای شما وارد میشود، نبود، آنچه را که من میبینم میدیدید و آنچه را که من میشنوم، میشنیدید! »
s.z