در کوههای پاییزی
برگهای رنگین فرو میریزند
آه اگر میشد آنها را بازگردانم
میتوانستم او را ببینم هنوز.
محمد امین چیزانی
۰
گمان میکردم آدم شجاعی هستم،
آستینهایم از اشک خیساند.
محمد امین چیزانی
۰
یکروز صبح
همچون پرندهای پرید و رفت
با شالهای سپید مرگ
حالا وقتی بچهای
که در خاطره برجای نهاده
میگرید و او را میخواهد،
نابلد در آغوشش میگیرم
و چیزی ندارم به او بدهم.
در تختخوابمان بالشهایمان
هنوز کنار هماند
همانطور که زمانی میخوابیدیم.
Niyaz.h
۰
سپیده که میدمد
با آنکه میدانم
بار دیگر هوا تاریک خواهد شد،
چقدر از آمدن روز بیزارم.
nazaninoman
۰
بهتر آنکهنبینماتهرگز
در رؤیاهایخویش
تا بیدار شومو جستوجو کنم
دستانیرا کهحضور ندارند.
اوتومو نو یاکاموچی
nazaninoman
۰
وعدههای شیرینت
شبنم زندگی بود
بر گیاهی سوخته،
حالا پاییز سال بعد
دارد آرامآرام از برابرم میگذرد.
فوجیوارا نو موتوتوشی
nazaninoman
۰
روزگاری
بس دور از امواج سهمگین
پرندۀ سفیدی دیدم
به یک نظر،
و دلباختۀ این رؤیا شدم
که حالا پریشانم میکند.
کاربر ۶۳۸۸۷۳
۰
سریعتر از تگرگ
سبکتر از پَر
اندوهیگنگاز ذهنمگذشت.