جملات زیبا از متن کتاب قطره های معلق باران | طاقچه
تصویر جلد کتاب قطره های معلق بارانsubscriptionAvailable

کتاب قطره های معلق باران

شعرهای عاشقانه ژاپنی

نوع کتاب
۳.۴ امتیاز(از ۷ رأی)
پدیدآورندگان: 
عباس مخبر، کنت رگسروت
انتشارات: 
نشر مشکی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
پرنیان
۲
دل تنگم، از آن‌چه پیش خواهد آمد چه باک باید ببینمت حتی به بهای گم‌شدن در خلیج نانیوا.
nazaninoman
۲
در نیزار پرنده‌ای اندوهگین می‌خواند اِنگار چیزی را به‌یاد آورده که بهتر بود فراموش کند. کی نو تسورایوکی
مهرنوش
۲
به‌شور گذشته‌که‌بازمی‌نگرم‌ ‫خود را کوری‌می‌بینم‌ ‫که‌از تاریکی‌هراس‌ندارد.
محمد امین چیزانی
۱
بر دشت‌های بهاری مِه پراکنده می‌شود. دلم گرفته است وقتی سایه‌های غروب گرد می‌آیند، بلبلی آواز می‌خواند در پردۀ مرثیه‌ای انگار.
.
۱
من ‫دل‌شکسته ‫به یاد گذشته.
.
۱
خواب دیدم ‫شمشیر بر خود کشیده‌ام. ‫تعبیرش چیست؟ ‫یعنی به‌زودی تو را خواهم دید؟
.
۱
‫در نیزار ‫پرنده‌ای اندوهگین می‌خواند ‫اِنگار چیزی را به‌یاد آورده ‫که بهتر بود فراموش کند. ‫کی نو تسورایوکی
Niyaz.h
۱
می‌گویی«خواهم آمد» و نمی‌آیی حالا بگو «نخواهم آمد» تا چشم به راهت باشم. خوب درکت کرده‌ام؟
Niyaz.h
۱
آیا رواست زندگی کنم و تنم در آتش اشتیاق بسوزد، برای شبی به‌کوتاهی گرهِ نی‌های نانیوا؟
سوفی یا
۱
خواب دیدم شمشیر بر خود کشیده‌ام. تعبیرش چیست؟ یعنی به‌زودی تو را خواهم دید؟
سوفی یا
۱
در نیزار پرنده‌ای اندوهگین می‌خواند اِنگار چیزی را به‌یاد آورده که بهتر بود فراموش کند.
مهرنوش
۱
سریع‌تر از تگرگ‌ ‫سبک‌تر از پَر ‫اندوهی‌گنگ‌از ذهنم‌گذشت‌.
مهرنوش
۱
‫نمی‌توانم‌به‌سویت‌گام‌بردارم‌ ‫حتی‌در رؤیاهایم،‌ ‫چرا که‌در سینه‌ام‌ ‫آسمان‌ها تیره‌اند ‫و ذهنم‌ابرآلود است.
مهرنوش
۱
مِه‌صبحگاهی‌برمی‌آید ‫و روی‌نی‌ها آرام‌می‌گیرد ‫غروب‌که‌هوا سرد می‌شود ‫مرغابی‌های وحشی‌جیغ‌می‌کشند ‫عشق‌من‌ ‫چه‌قدر دلم‌هوایت‌را کرده‌است.‌
مهرنوش
۱
من ‫دل‌شکسته ‫به یاد گذشته.
مهرنوش
۱
بهتر آن‌که‌نبینم‌ات‌هرگز ‫در رؤیاهای‌خویش‌ ‫تا بیدار شوم‌و جست‌وجو کنم‌ ‫دستانی‌را که‌حضور ندارند.
مهرنوش
۱
به روزهایی فکر می‌کنم ‫که هنوز او را ندیده بودم ‫روزهایی که اِنگار ‫هیچ مشکلی نداشتم.
مهرنوش
۱
از آغاز می‌دانستم‌ ‫که‌دیدار ‫فقط‌با جدایی‌به‌پایان‌می‌رسد ‫با این‌همه،‌بامداد ناگزیر را از یاد بردم‌ ‫و خود را تسلیم‌تو کردم.
مهرنوش
۱
نه حرفی از راه ‫نه در اندیشۀ آن‌چه پیش خواهد آمد ‫نه درنگ بر نام و ننگ، ‫ما اینجاییم عشق من ‫و به‌هم می‌نگریم
مهرنوش
۱
عشق‌ما بی‌پایان‌ ‫و شب‌هامان‌اندک‌اند ‫چه‌بی‌رحمانه‌است‌صدای‌فاخته‌ ‫در صبح‌دم‌.
محمد امین چیزانی
۰
در کوه‌های پاییزی برگ‌های رنگین فرو می‌ریزند آه اگر می‌شد آن‌ها را بازگردانم می‌توانستم او را ببینم هنوز.
محمد امین چیزانی
۰
گمان می‌کردم آدم شجاعی هستم، آستین‌هایم از اشک خیس‌اند.
محمد امین چیزانی
۰
یک‌روز صبح هم‌چون پرنده‌ای پرید و رفت با شال‌های سپید مرگ حالا وقتی بچه‌ای که در خاطره برجای نهاده می‌گرید و او را می‌خواهد، نابلد در آغوشش می‌گیرم و چیزی ندارم به او بدهم. در تختخوابمان بالش‌هایمان هنوز کنار هم‌اند همان‌طور که زمانی می‌خوابیدیم.
Niyaz.h
۰
سپیده که می‌دمد با آن‌که می‌دانم بار دیگر هوا تاریک خواهد شد، چقدر از آمدن روز بیزارم.
nazaninoman
۰
بهتر آن‌که‌نبینم‌ات‌هرگز در رؤیاهای‌خویش‌ تا بیدار شوم‌و جست‌وجو کنم‌ دستانی‌را که‌حضور ندارند. اوتومو نو یاکاموچی
nazaninoman
۰
وعده‌های شیرینت شبنم زندگی بود بر گیاهی سوخته، حالا پاییز سال بعد دارد آرام‌آرام از برابرم می‌گذرد. فوجیوارا نو موتوتوشی
nazaninoman
۰
روزگاری بس دور از امواج سهمگین پرندۀ سفیدی دیدم به یک نظر، و دلباختۀ این رؤیا شدم که حالا پریشانم می‌کند.
کاربر ۶۳۸۸۷۳
۰
سریع‌تر از تگرگ‌ سبک‌تر از پَر اندوهی‌گنگ‌از ذهنم‌گذشت‌.