صدتا پرنده بال زدند و پریدند. واقعاً از دل آن درخت خلق شدند. یک درخت میدیدم، بعد هالهای از رنگ و بعد دوباره همان درخت. کمی نزدیکتر رفتم و صد تا توکای دیگر پر زدند. نه هیچ شاخهای تکان خورد، نه حتی سرشاخهها از جایشان جنبیدند: پرندهها گویی به هماناندازه که نامرئی بودند، بیوزن هم بودند. انگار برگهای آن پرتقال اوسیج از طلسمی از جنس توکاهای بالقرمز رها شدند؛ از میان درخت به پرواز در آمدند، چشم من را در آسمان به خودشان دوختند و ناپدید شدند. وقتی دوباره به آن درخت نگاه کردم، برگهایش طوری بود که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. در نهایت، مستقیماً سمت تنهٔ درخت رفتم و باز صد تای دیگر، آن جانسختهای درستوحسابی پیدایشان شد، پخش شدند و محو.