ما در نیمه اول زندگیمان یک «منِ» سالم را رشد میدهیم و بنابراین میتوانیم در دنیای بیرون عملکرد رضایتبخشی داشته باشیم. با آن دستاوردها و تنها اگر آن دستاوردها موفقیتآمیز باشند، نیمه دوم زندگی شامل رویگردانی از دنیای بیرونی به منظور یافتن خویشتنمان است. برای دستیابی به فردیت باید هر دو مرحله را با موفقیت پشت سر بگذاریم، تا هنگامی که با موفقیت با دنیای بیرون کنار نیاییم، نمیتوانیم امیدی به یافتن بخش معنوی و ژرفتر شخصیتمان داشته باشیم. آیا همه ما کسانی را ندیدهایم که بهدلیل ترس از کنار آمدن با میل به بد بودن، بهطور بیمارگونهای خوب بودهاند؟