گیسوانی حیرتانگیز داشت و وقتی دور شانههایش میافتاد هرگز مویی اینچنین انبوه و باشکوه و دراز ندیده بودم؛ اغلب دستهایم را زیرشان گذاشتهام و حیرتزده به سنگینیشان خندیدهام. موهایی زیبا، ظریف و نرم بودند، بهرنگ قهوهای بسیار تیره و پررنگ و آغشته به طلایی. عاشق این بودم که بگذارم فروبریزند، با وزن خود پایین بیفتند؛ زمانی که در اتاق خود به صندلیاش لم میداد و با صدای ملیح و آرامش سخن میگفت و من زلفهایش را تا میزدم و میبافتم و میپراکندم و با آنها بازی میکردم. خداوندا! ای کاش همهچیز را میدانستم!