گاهی صدای قدقد مرغهایی را میشنیده که از روی بامها میدوند و ندا سر میدهند که:
- من شوهر میخوام!
اما مرغها حاضر نمیشدند زن خروسی شوند که نه لانه و آشیانهای برای زندگی دارد و خروسها هم هر چه تلاش میکردند شکم خود را هم نمیتوانستند سیر کنند، چه برسد به اینکه یک مرغ تخمی را هم سربار خود کنند...
کاش مرغها به همان اندکها میساختند تا پیوندها شکل گیرد و تخمها گذاشته شود و صدای جیکجیک جوجهها در کوچه طنینانداز شود.