جملات زیبای کتاب همین حوالی | طاقچه
تصویر جلد کتاب همین حوالی

کتاب همین حوالی

نوع کتاب
۳.۵ امتیاز(از ۳۳ رأی)
پدیدآورندگان: 
جومپا لاهیری، راضیه خشنود
انتشارات: 
نشر ماهی
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
آبـــــان🍊
۵
هر خریدی خوشحالم می‌کند، حالا هرقدر هم ناچیز. هرکدامشان به‌نوعی به زندگی‌ام اعتبار می‌بخشد.
marie
۳
هنوز افسوس جوانی بربادرفته‌ام را می‌خورم، جوانی بدون عصیان.
hamtaf
۳
گرچه تنها زندگی می‌کنم، از یک بغل محکم خوشحال می‌شوم، از دو بوسه بر گونه‌ها و پیاده‌روی کوتاهی در خیابان.
hamtaf
۳
میل غریزی ما آدم‌ها برای بیان احساسات و توضیح نظرات خود و قصه‌گفتن برای یکدیگر مرا به شگفت می‌آورد.
n.nasim
۱
مادرم در حال حاضر، همچون تکه نوارچسب کهنه‌ای در یک آلبوم بریدهٔ روزنامه، به زندگی چسبیده است. هر لحظه ممکن است کنده شود، اما هنوز سر جایش است. کافی است صفحه را ورق بزنی تا چسب از کاغذ جدا شود و لکهٔ مستطیل‌شکل کم‌رنگی از خود به جا بگذارد.
marie
۱
هربار محیط پیرامونم تغییر می‌کند، غم بزرگی بر دلم می‌نشیند، غمی بزرگ‌تر از اندوه ترک مکانی گره‌خورده با خاطرات تلخ وشیرین. این خودِ تغییر است که مرا برمی‌آشوبد، درست همچون وقتی که شیشه‌ای را تکان می‌دهی و مایع درونش تار و کدر می‌شود. ــ ایتالو اسوو، مقالات و نوشته‌های پراکنده ـ
hamtaf
۱
آسمان، برخلاف دریا، هرگز به کسانی که از آن می‌گذرند چنگ نمی‌زند. آسمان چیزی از روح ما را در خود نگه نمی‌دارد. اصلا برایش مهم نیست. آسمان همیشه متغیر است، هرلحظه به یک رنگ، تعریف‌ناپذیر.
rachel
۰
از آن‌جا که نه حرفی برای گفتن مانده و نه کاری برای انجام‌دادن، مکان دیگر اهمیتی ندارد: فضا، دیوارها، نور. فرقی ندارد زیر آسمان صاف و آبی باشم یا زیر باران یا مشغول شنا در دریای زلال در تابستان. می‌توانم در قطار باشم یا در ماشین یا در هواپیما، میان ابرهای شناوری که در تمام جهات پراکنده می‌شوند، همچون دسته‌ای عروس دریایی که در هوا به پرواز درمی‌آیند. من هرگز یک جا بند نشده‌ام، همیشه در حرکت بوده‌ام، تمام عمر کارم همین بوده، همیشه منتظر رسیدن به جایی یا برگشتن از جایی، یا منتظر فرار. مدام دارم چمدان‌های کوچک را کنار پایم باز و بسته می‌کنم. کیف دستی‌ام را روی دامنم می‌گذارم. مقداری پول و یک کتاب در آن است. آیا مکانی وجود دارد که از آن عبور نکنیم؟ سرگشته، گمشده، در دریا، خلاف جهت، گمراه، آواره، پریشان، گیج، بی‌خانمان، برگشته. من با این واژه‌های مرتبط ارتباط دارم. این کلمات سکونتگاه منند، تنها سرپناه امن من.
marie
۰
پدری آشپزی می‌کند و دخترش به سفارش‌ها می‌رسد. فکر می‌کنم دختر در بچگی مادرش را از دست داده. رابطهٔ این پدر و دختر چیزی است فراتر از پیوند خونی، پیوندی استوارشده با اندوهی مشترک.
hamtaf
۰
موقع حرف‌زدن لبخند می‌زند، انگار بخواهد به دنیا بگوید: ببینید من چقدر خوشبختم.
hamtaf
۰
می‌دانم اگر به مادرم بگویم از تنهایی‌ام خوشحالم، چه واکنشی نشان خواهد داد. اگر به او بگویم خوشحالم که اختیار زمان و مکان خودم را دارم (به‌رغم سکوت و چراغ‌هایی که هرگز موقع بیرون‌رفتن از خانه خاموششان نمی‌کنم و رادیویی که همیشه روشن است)، بی‌آن‌که قانع شود هاج وواج نگاهم خواهد کرد. از نظر او، تنهایی چیزی نیست جز یک کمبود. او از لذت‌های کوچکی که تنهایی برایم به ارمغان می‌آورد هیچ درکی ندارد، بنابراین جروبحث بی‌فایده است.
hamtaf
۰
انزوا مستلزم ارزیابی دقیق زمان است و من همیشه این موضوع را درک کرده‌ام. به پول داخل کیف می‌ماند: باید بدانی چقدر وقت برای تلف‌کردن داری، تا شام چقدر مانده و تا قبل از خواب چقدر.
hamtaf
۰
در این فصل که به تاریکی می‌گراید، از سایه‌هایی که ناگزیر سربرمی‌آورند گریزی نیست. از سایه‌هایی که خانواده‌هایمان بر سرمان می‌اندازند نیز گریزی نداریم. با همهٔ این‌ها، گاهی دلم برای سایبان دلنشینی که یک یار موافق فراهم می‌کند تنگ می‌شود.
kurdistan_f
۰
وقتی با هم بودیم، تنها کاری که می‌کردم گوش‌دادن به حرف‌های او بود. می‌خواستم همهٔ مشکلاتش را حل کنم، حتی مشکلات جزئی و پیش‌پاافتاده‌اش را، از یأس‌های فلسفی بگیر تا گرفتن کمرش. اما حالا می‌توانم نگاهش کنم، بی‌آن‌که آن اضطراب ملال‌آور و نالیدن‌های بی‌پایانش ذره‌ای بر من اثر بگذارد.
kurdistan_f
۰
اوایل از این رفتارهایش کفری می‌شدم، اما به‌مرور عادت کردم. عاشقش بودم و می‌بخشیدمش.
kurdistan_f
۰
وقتی با هم بودیم، تنها کاری که می‌کردم گوش‌دادن به حرف‌های او بود. می‌خواستم همهٔ مشکلاتش را حل کنم، حتی مشکلات جزئی و پیش‌پاافتاده‌اش را، از یأس‌های فلسفی بگیر تا گرفتن کمرش. اما حالا می‌توانم نگاهش کنم، بی‌آن‌که آن اضطراب ملال‌آور و نالیدن‌های بی‌پایانش ذره‌ای بر من اثر بگذارد.
ا.م
۰
فکر پول خرج‌کردن، فکر خریدن چیزی قشنگ اما غیرضروری برای خودم، همیشه بر دوشم سنگینی کرده است. این حس از کجا می‌آید؟ از پدرم؟ او که با وسواس سکه‌هایش را می‌شمرد و هروقت می‌خواست پولی به من بدهد، روی هر اسکناسی انگشت می‌کشید مبادا اسکناس دیگری به آن چسبیده باشد؟ او که از رستوران‌رفتن بیزار بود و بیرون از خانه حتی یک فنجان چای هم نمی‌خورد، چون قیمتش معادل یک بسته چای کیسه‌ای در سوپرمارکت بود؟ آیا تحت تأثیر تربیت سختگیرانهٔ پدرومادرم است که همیشه ارزان‌ترین لباس، ارزان‌ترین کارت‌پستال و ارزان‌ترین غذای منو را انتخاب می‌کنم و برچسب قیمت لباس‌ها را با همان دقتی می‌خوانم که مردم قبل از تماشای اثری در موزه توضیحات زیر تابلو را می‌خوانند؟
ا.م
۰
از بیرون صدای وحشی برخورد امواج و غرش باد می‌آید: آشوبی دائمی، غرشی رعدآسا که همه‌چیز را می‌بلعد. از خودم می‌پرسم چرا این صدا چنین برای ما اطمینان‌بخش است.
مریم
۰
می‌گوید پدرش دیپلمات بوده و خودش در نقاط مختلف دنیا بزرگ شده است. آدم پرافاده‌ای به نظر می‌رسد. حتی جذاب هم نیست. چشم‌های ریز و لب‌های به‌هم‌فشرده‌ای دارد. از شهر خوشش نیامده و تنها بعد از دو روز از زندگی درهم وبرهم ما شکایت می‌کند. می‌گوید: «حجم زباله وحشتناکه. تمام خیابونا غلغله‌س. چطوری می‌شه این‌جا زندگی کرد؟» از خودم می‌پرسم از زندگی در چهارگوشهٔ دنیا دقیقآ چه آموخته است؟