
کتاب به کشتنش می ارزد
داستانی با رنگ و بوی فیلمهای هیچکاک
انتشارات:
کتاب کوله پشتی٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
n re
۲۱
«هیچچیزی بدتر از یک کتاب بد و یک پرواز طولانی با تأخیر نیست.»
بهنوش
۱۲
شاید هم دلم میخواست طعمهٔ دیگری پیدا کنم. باید به این حقیقت اعتراف کنم. کشتن آدمها برایم مثل زخمی بود که سالها بود آن را نخارانده بودم.
n re
۷
برنامهای نداشتم که عاشق کسی بشوم، اصلاً مگر کسی میتواند برای عاشق شدن برنامهریزی کند؟
مهدی بهرامی
۶
«ازدواج کردید؟»
«نه. شما چطور؟»
در همان حال که این حرف را میزد، با نگاهش دنبال حلقه در انگشت دست چپم میگشت.
گفتم: «متأسفانه بله.»
n re
۵
من یکی از معدود انسانهای اواخر دههٔ ۱۹۹۰ هستم که قبل از ترکیدن حباب بورس، بارم را بستم و پولم را از بازار سهام بیرون کشیدم.
n re
۵
مجبور نیستند کسی رو دوست داشته باشند که اهل نیرینگ و فریب باشه.
Ara Hemmat
۵
آن احساس دهشتناک که تو روزی یک نفر را به قتل رساندهای و هرگز نمیتوانی به عقب برگردی و او را نکشی. هرگز دوباره نمیتوانی از خواب بیدار شوی و اینجا دراز بکشی و به خودت بگویی که زندگیات آلوده به گناه نشده، که تو یک قاتل نیستی.
مهدی بهرامی
۴
مکانی که برای یک نوشیدنی عصرگاهی انتخابش کرده بودیم، یک هتل نیز بود. از همانجا میتوانستم حضور تختخوابهای خالی در طبقهٔ بالای هتل را بهخوبی حس کنم.
مهدی بهرامی
۴
لیلی مرا تا بیرون خانهاش و تا کنار اتومبیلم همراهی کرد. دستش را به طرفم دراز کرد و من آن را گرفتم، کف دستش خشک و گرم بود. وقتی دستهایمان از هم جدا میشد، نوک انگشتهایش بهنرمی روی دستم حرکت کرد، و من مانده بودم که آیا عمدی بود، یا من چیزی را بینمان تصور میکردم که وجود نداشت.
مهدی بهرامی
۳
مدتی آنجا ایستادم، ژاکت سبز روشنم را به تن داشتم و از تنهایی، سوز سرمای هوای نیو انگلند، منظرهٔ فوقالعادهٔ عابرینی که اینطرف و آنطرف میرفتند و در یکشنبهای که یک ساعت به آن اضافه شده بود به دنبال انجام کارهایشان بودند، لذت میبردم.
به نقطهای که در آنجا من و تد همدیگر را بوسیده بودیم نگاه کردم و سعی کردم حس آن لحظهام را به یاد بیاورم، حسی که تا همیشه در ذهنم باقی خواهد ماند
n re
۳
وقتی یک طلاق اتفاق میافتد تمام خانواده درگیر میشوند و باعث میشود آنها بهمرور در مکانهای جغرافیایی مختلفی پراکنده شوند.
Mioo ʕ••ʔ
۲
یادم آمد که به تد گفته بودم تنها دو راه برای پنهان کردن جسد وجود دارد. اولی تحتاللفظی بود، و اما راه دیگر پنهان کردن جسد، پنهان کردن حقیقت بود، طوریکه انگار بلای دیگری سر آن آمده است.
Mioo ʕ••ʔ
۲
«تو واقعاً دخترکوچولوی عجیبی بودی. قبل از اینکه به کتابها علاقهمند بشی، فکر میکردیم یک حیوون وحشی به دنیا آوردهیم. خیلی کم پیش میاومد لبخند بزنی. ساعتها اون بیرون برای خودت میچرخیدی. صدای حیوونها رو درمیآوردی. ما بچهروباه صدات میکردیم و میگفتیم با آدمها بزرگ شدهٔ. کاش اونقدر بد باهات رفتار نکرده بودیم.»
Mioo ʕ••ʔ
۲
به زنده ماندن ادامه میدادم، این را میدانستم، درست همانطور که آن شب هم در چمنزار که ستارهها نورشان را روی من میریختند میدانستم که من آدم خاص و منحصربهفردی هستم و میدانستم که با خلقوخویی متفاوت از بقیه به دنیا آمده بودم. با خلقوخوی یک حیوان، یک کلاغ یا روباه یا یک جغد، نه یک انسان معمولی.
Nyctophilia
۲
مدتها بود که به شکستن قلب بقیه عادت کرده بودند.
Nyctophilia
۲
این دردی که در سینه داشتم، درد تنهایی بود
analia98ia
۲
چرا باید گرفتن جان یک نفر اینقدر وحشتناک تلقی شود؟ هر لحظه افراد جدیدی به این سیاره پا میگذارند، و روزی هم تمام افراد روی این سیاره میمیرند، بعضیها مرگ وحشتناکی دارند و مرگ بعضی هم مثل برگی است که خیلی راحت از درخت میافتد. تنها دلیل واقعی که قتل اینقدر ناپسند در نظر گرفته میشود بهخاطر بازماندگانشان است. آنهایی که محبوب و دوستداشتنی هستند. ولی اگر کسی واقعاً دوستداشتنی نباشد چه؟
𝐌𝐚𝐝𝐝𝐢𝐞☽︎
۲
راستش رو بگم، من فکر نمیکنم لزوماً قتل به اون اندازهای که مردم تصور میکنند بد باشه. همه میمیرند. آیا فرقی میکنه بعضی از آدمهای بد، از موعدی که خدا در نظر داره زودتر بمیرند؟
از ساعت 4 صبح
۲
«من همیشه میگم دو لیوان نوشیدنی خیلی زیاده، و سه لیوان کافی نیست.»
مهدی بهرامی
۱
او قدبلند بود و اندام فوقالعاده زیبایی داشت و موهای بلند قهوهای تیره که همیشه مشکی رنگ میکرد. موهایش را بهعمد آشفته نگه میداشت، انگار تازه از رختخواب بیرون آمده است. پوست چهرهاش بیعیبونقص بود که نیازی به آرایش نداشت، گرچه هرگز بدون آرایش از خانه بیرون نمیآمد.
مهدی بهرامی
۱
حالا که به عقب برمیگردم میبینم زیباتر از آن چیزی بود که فکر میکردم. یک نوع زیبایی اثیری و بیانتها، شبیه سوژههای نقاشیهای دورهٔ رنسانس بود. خیلی با همسرم متفاوت بود. شبیه عکس روی جلد یک رمان عامهپسند دههٔ ۱۹۵۰.
مهدی بهرامی
۱
مادرم یکبار به من گفت وقتی رابطهشان تمام شد و پی برد هشت سال از عمرش را با یک آدم عوضی تلف کرده، با خودش عهد بست یک شوهر صافوساده و قابلاعتماد پیدا کند
مهدی بهرامی
۱
گاهی فکر میکنم وقتی یک طلاق اتفاق میافتد تمام خانواده درگیر میشوند و باعث میشود آنها بهمرور در مکانهای جغرافیایی مختلفی پراکنده شوند. من و پدرم در شرق ماندیم، مادر و خواهرم به غرب رفتند.
n re
۱
«هیچچیزی بدتر از یک کتاب بد و یک پرواز طولانی با تأخیر نیست.»
Mioo ʕ••ʔ
۱
میتوانستم تد را تصور کنم که همین چند هفتهٔ پیش از این جاده گذشته بود، میتوانستم تصور کنم که چه احساسی داشته است؛ احساس پوچی شدید ناشی از اینکه کسی که دوستش داشت او را ناامید کرده بود.
Mioo ʕ••ʔ
۱
طوفان روز گذشته باعث شده بود دنیا شفافتر و تمیزتر شود، مثل ماشینی که تازه از کارواش بیرون آمده است. آسمان بیابر به رنگ آبی متالیک دیده میشد. هوا صاف بود و از همهجا بوی سیب میآمد.
𝐌𝐚𝐝𝐝𝐢𝐞☽︎
۱
تنها دلیل واقعی که قتل اینقدر ناپسند در نظر گرفته میشود بهخاطر بازماندگانشان است. آنهایی که محبوب و دوستداشتنی هستند. ولی اگر کسی واقعاً دوستداشتنی نباشد چه؟
از ساعت 4 صبح
۱
آنقدر عاشق هم نبودند که همدیگر را اذیت کنند.
n re
۰
پسرهایی که آنجا میدیدم دانشجویان پرافاده و خودستای کالج خصوصی بودند، پسرهایی که از بدو تولد در ناز و نعمت بودهاند اما خیال میکنند خودساختهاند و همهٔ موفقیتهایشان نتیجهٔ تلاش خودشان است (همانطور که مادرم اغلب میگفت)،
𝕰𝖆𝖘𝖙𝖊𝖗𝖓 𝖌𝖎𝖗𝖑
۰
همه میمیرند، ولی مجبور نیستند کسی رو دوست داشته باشند که اهل نیرینگ و فریب باشه