مدتی آنجا ایستادم، ژاکت سبز روشنم را به تن داشتم و از تنهایی، سوز سرمای هوای نیو انگلند، منظرهٔ فوقالعادهٔ عابرینی که اینطرف و آنطرف میرفتند و در یکشنبهای که یک ساعت به آن اضافه شده بود به دنبال انجام کارهایشان بودند، لذت میبردم.
به نقطهای که در آنجا من و تد همدیگر را بوسیده بودیم نگاه کردم و سعی کردم حس آن لحظهام را به یاد بیاورم، حسی که تا همیشه در ذهنم باقی خواهد ماند