روزی دلت برای من تنگ میشود
روزی که همهٔ زندگیات آرام است
و درست وقتی که فکر میکنی خوشبختی،
از خیابان رد میشوی و
خاطرهٔ یک بنبست
نفست را بند میآورد
نگاه میکنی؛
کسی کنارت هست
که «من» نیست!
کاربر ۲۰۸۷۱۳۱
آنقدر
پنجرهها را به روی هم بستیم
که تنهایی، باورمان شد
همین است که به هر پنجرهٔ باز
دل میبندیم.
کاربر ۲۰۸۷۱۳۱
رفتنهای بیخداحافظی
زخم میسازند
زخم
آدمها را شاعر میکند
و من
همیشه شاعر خوبی بودم.
محدثه
کوچهها
خیابانها
شهرها
قارهها
نه!
راهِ گریزی نیست
من در هوای تو محبوسم
و مرگ هم حتی
راه گریز را
نشانم نمیدهد
من در هوای تو محبوسم!
کاربر ۲۰۸۷۱۳۱
روزی که به دستهایش رسیدم
شاعر بودم
دستهایش را فتح کردم و
شعر را ترک!
به مرگ خو گرفتم
که در هوای نفسهایش زندگی کنم
حالا سالهاست
نه زندهام
نه شاعر.
محدثه
هزارسال است این شهر
نماز باران میخواند
باران میآید و تو نمیآیی
تا نباشی،
این شهر زیر باران هم گریه میکند.
مسعود
من دختر پاییزم
امّا
حوالی چشمهای تو
اردیبهشت میشوم.
محدثه
باران
قطره
قطره
قطره
بر سه تن میبارید
آن تن که رفتم
آن تن که ماندی
آن تن که آمد
اسم رمزمان «تن ها» بود
آن شب!
محدثه
در میانهٔ ظهرِ کشدارِ یک روزِ تابستانی
دلشورههایم
زیر سایههای بلند نگاهت
قطره
قطره
قطره
آب خواهد شد.
fatemeh
سوگ
از شش جهت
به بند کشیده مرا
از تو
به تو
فرار میکنم
تبعیدم کن
تنها
به آغوشت!
fatemeh